
دوستت داریم، مثل خدا که نخستین مخلوق را
امید مافی چهل روز گذشت و بارانی که بر فراز شهر ایستاده بود بالاخره بارید، اما پسرک به خانه برنگشت و نشانی آشیانهاش را در باد نابلد گم کرد. چهل روز گذشت و پسرک رسوب شد زیر خروارها خاک سرد تا تکلیف شمعهای روشن روی میز روشن نشود و زمان از پدر و مادری که در پی روزهای سترون ناگهان پیر شدند انتقام سختی بگیرد. چهل روز پیش که پسر برای دیدن دوستش از خانه بیرون زد، هیچکس نمیدانست به آخرین سارِ آخرین چنار آخرین خیابان خواهد پیوست و برای دیدن ماه به آسمان پرگریه خواهد رفت. او رفته بود...







