
… و قلب برای زندگی بس است!
امید مافی خانه سالمندان بوی کهنگیِ روزهای تکراری را میداد. بوی دارو، سکوت و نگاههای خیره به پنجرههایی که انتهایشان همان حیاط خلوت بود. خانه سالمندان، حتی در شب یلدا، نفسش را در سینه حبس کرده بود و بلندترین شب، برای ساکنان غریب آن طولانیتر هم میشد. تا آنکه مهربانی در زد. مهربانی آمد با دستانی پر از انار و هندوانه و باسلق و نان خامهای. با چهرههایی که خستگی روزهای کاری را با خود داشتند، اما در چشمهایشان برقی از عطوفت روشن بود. آمدند و سکوت را شکستند. سفرهای پهن کردند، نه با شکوه اشرافی، با آن همه مهر...






