
نغمه گمشده در چهارراه گرانی!
امید مافی بازارچه سپه همچون تابلویی رنگارنگ و فریبنده، در آفتاب سرد آبان ماه میدرخشد. چیدمانِ هنرمندانهی میوهها، از سرخی انار تا طلای درخشان لیمو و پرتقال و نارنجی خرمالو، چشم را میدوزد و نفس را در سینه حبس میکند. اما این زیبایی، رازی تلخ در خود نهفته دارد؛ رازی به نام قیمت. در پس این همه رنگ و رونق، زنی ایستاده است. قامتش، خمیده زیر بار سنگین روزگار و در کنارش، چهار فرشتهی کوچک و یتیم، چشم به دستان تهیِ مادر دوختهاند. چشمانِ زن، مانند پرندهای تشنه، بر روی میوهها فرود میآید و سپس بر چرخهای دستی فلزیِ فروشنده...




