خزان در پشت پیشخوان!
- شناسه خبر: 69475
- تاریخ و زمان ارسال: 29 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

اما آن شب نور مهتابی محو دکان، در صفحه کوچکی غرق شده بود که از جیب کتش آویزان بود. نوری سرد و بیریشه، بر چهره چروک خوردهاش میتابید و حلقههای عینکش، همچون دو دریچه بیرویت، به دنیایی دیگر گشوده میشدند. انگشتانش، که سالها ترازو را با ظرافت میگرداندند، اکنون با شتابی کودکانه بر روی آن شیشه صاف و سرد میلغزیدند. از چهرههای بیتکرار بلاگرهایی که در رقص نور و رنگ محو شده بودند، تصاویر خوراکیهایی که هرگز طعمشان را نچشیده بود و ویدیوهای کوتاهی که در سکوت، دنیایی از شلوغی را به نمایش میگذاشتند. پیرمرد غرق در نوایی بود که از گوشی اندروید سفیدرنگ به گوشش میرسید؛ نوایی که ریتمش با تپش آرام دکان همخوانی نداشت.
این تصویر، تقابلی عجیب بود. تقابل دستانی که روزگاری بوی ارزن میداد، با انگشتانی که اکنون در جهان مجازی لایک رد و بدل میکرد.
تقابل ترازوی فلزی دقیق او با ترازوی تحریف شده لایکها و ویوها. تقابل صبری که برای رسیدن موسم انار و ازگیل داشت، با عجلهای که برای دیدن استوری بعدی در وجودش رخنه کرده بود. پیرمرد کنار پیشخوان جا مانده از قرن گذشته نشسته بود، ولی روحش در گالریهای بیانتهای اینستاگرام پرسه میزد. انگار آن دکان کوچک، به آخرین سنگر جهانی در آستانه محو شدن تبدیل شده بود و پیرمرد نه به عنوان حارس که به عنوان محبوس در آن گرفتار آمده بود.
پاسخ مردی کهنتر از بید مجنون، سکوت سنگینی بود که میان او و مشتریانش افتاده بود؛ سکوتی که از انزوای دیجیتال برمیخاست. آن صفحه کوچک، نه تنها پیرمرد که صدای مشتری، بوی شیرمال تازه و حتی گذر زمان را یک جا بلعیده بود.
خزان
نشسته روی حباب چراغ
کلاغها
روی نیمکت سنگی،
درختان انگار نیستند
رفتهاند
از جلوی مغازه من
به زمستانی بیانتها…








