این اتوبوس فرزند نمیآورد!
- شناسه خبر: 69582
- تاریخ و زمان ارسال: 30 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
مرتضی رویتوند
از زندگیاش راضی بود؛ چندان اهل جار و جنجال نبود و تصمیم گرفته بود سرش به زندگی خودش باشد.
از سالها پیش سکوت را انتخاب کرده بود. کمحرف نبود، تقریبا حرف نمیزد. از سالها پیش به این نتیجه رسیده بود که حرفی برای گفتن ندارد. بیشتر از حرف، نگاه میکرد. اما در ذهنش حرفهای نگفتنی زیادی داشت. بعضی روزها ساعتها در گوشهای میایستاد و به آدمها نگاه میکرد.
یک روز حواسش به گذر آدمها بود، اتوبوسی در کنار خیابان ایستاد و ماموران درون اتوبوس او و چندین جوان دیگر را دعوت به سوارشدن به اتوبوس کردند. البته جدیتر از دعوت! جوانان را با تهدید سوار اتوبوس کردند اما او خیال سوارشدن نداشت. دو مامور بازوان او را گرفتند و به زور بر یکی صندلیهای اتوبوس نشاندند. روی بدنه اتوبوس نوشته شده بود: «تور فرزندآوری». اتوبوس حرکت کرد و چند دقیقه بعد در مقابل سالن اجتماعات شهر ایستاد. نمیخواست به سالن برود اما او را تا سالن کشیدند و بردند. گویا همایشی بود در مورد اهمیت طرح جوانی جمعیت. همایش سه ساعت و نیم ادامه داشت و سخنرانان در مورد اهمیت فرزندآوری صحبت کردند. پس از پایان همایش یک سکه طلا به حاضران اهدا شد که گویا پیشپرداخت داشتن فرزند سوم و چهارم بود. پس از همایش، مقصد بعدی یک رستوران لاکچری بود. طبیعتا فرزندآوری نیاز به بنیهای قوی دارد. او لب به غذا نزد. در واقع چیزی از گلویش پایین نرفت.
حتما فرزندآوری ارتباط مستقیم با روحیه شاد دارد پس او و جوانان دیگر را به شهربازی بردند تا با روان آماده و شاد فرزند بیاورند. او به سکوتش ادامه داد. به جوانان داخل اتوبوس چند بلیت سینما و استخر هم داده شد که گویا به عقیده برخی کارشناسان انگیزههای مهمی برای داشتن فرزند محسوب میشود! در همان اتوبوس یکی از مسئولان شهر طی تماس تلفنی اعلام کرد در صورتی هر یک از جوانان سه فرزند داشته باشند بازدید از موزهها برای آنها تا همیشه رایگان خواهد بود. در راستای ترویج فرزندآوری، بروشورهایی در مورد فواید حیرتآور فرزندآوری در اختیار جوانان قرار گرفت. در آن بروشور آمده بود با داشتن پنج فرزند هزینه حملونقل شهری نیمبها خواهد بود.
در ادامه، چند حلقه لاستیک و کالابرگ خرید خواروبار و یک بلیت رفت و برگشت به کیش به جوانان داده شد تا با انگیزهای دو چندان به فرزندآوری روی بیاورند.
در پایان آن روز، اتوبوس به مکان شروع تور فرزندآوری بازگشت. همه پیاده شدند اما او هنوز در اتوبوس بود. راننده به او فهماند که وقت پیادهشدن است. او پیاده نشد. راننده با عصبانیت بالای سرش آمد. به او حق داد؛ یک مانکن نمیتواند راه برود تا از اتوبوس پیاده شود!



