مسافرخانه نه، فراموشخانه!
- شناسه خبر: 37522
- تاریخ و زمان ارسال: 2 تیر 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
کولر زنگزده زنگهایش را زده در مسافرخانهای متروک و مدهوش؛ مسافرخانهای که با یاد مسافرانش خنک میشود.
اینجا در قزوین، خیابان امام، مردی پشت میز رزرویشن ایستاده که نه خود و نه مسافرخانه شصت و پنج سالهاش پای رفتن ندارند. مردی که اتاقهای نمور تحت مدیریتش سال بیاید و برود بعید است رنگ مسافری دلخوش و دلشاد را بگیرند.
اتاقهای بیسرویس و تختهای فنری عهد شاه تهماسب که مدام شیهه میکشند، جذابیتی برای از ره رسیدههای خسته و بیحوصله ندارند.
حالا در این شهر بیهتل، آنقدر هتل هست که مسافران شب تابستانی خویش را روی تختهای خوشخواب و اتاقهای مبله بگذرانند و از بیتوته در مسافرخانهای که عجیب بوی نا میدهد پرهیز کنند.
صاحب مسافرخانه در قامت مالک، خدمتکار، خانهدار، تاسیسات و هزار نقش دیگر اما هنوز امیدوار است نیمه شب مسافری پریشانتر از رویاهایش از راه برسد و از بد روزگار پناه برد به اتاقی که سوسکها خبر صبحگاه را به گوش ساکنانش میرسانند.
«اکبر پرویزی» ۷۶ ساله از سالهایی حرف میزند که مسافران سر بر شانه اتاقهای خستهاش، طعم آرامش را میچشیدند. او از شبی سخن میگوید که مردی زندانی و از حبس گریخته به مسافرخانهاش پناه برد و مشهدی اکبر بیآنکه دوزار از او بگیرد پناهش داد. او زنی را به خاطر میآورد که در پی عشق گمشدهاش پا به شهر گذارده بود و چهل شب تمام در این غم آشیان ماند تا خط و خبری از یار بیمرامش بگیرد. او سالهایی را به یاد میآورد که طهرانیها از ترس موشک صدام، مسافرخانه ارزان و بیستارهاش در آنسوی قزوین را به مأمن و ملجأ خویش بدل کرده بودند. به پناهگاهی برای در امان ماندن از دیوار صوتی، بمب، راکت و هر چیز مرگآلود دیگر.
حالا اما در جایی که سرانگشتهای مالک آن از مرمتش بازمانده، هیچ خبری نیست و لکنت تنهایی را تنها مردی شکستهتر از شیشههای خرد شده زیرزمین، به زبان آدمی برمیگرداند. مردی با موهایی سپیدتر از برف که فکر میکند با باطل شدن سجل تعویض نکردهاش، ورثه چنان بر سر فتح مسافرخانه به جان هم بیفتند که یادشان برود طفلک پدر چه شبهایی را در شهر سرراهی بیمسافر و بیمونس به صبح رساند.
اینجا مرگ در چند قدمی پناهگاه غریبان خانه دارد. خانهای دونبش با پنجرههای باز و همین کافی است تا پیرمردی شبیه بید مجنون پلک بهم نزند و منتظر بماند تا در کمرگاه تابستانی داغ تمام شود. افسرده ملولی که کلیدهای قراضه اتاقهایش را هر شب لمس میکند تا یادش نرود تا اطلاعثانوی لااقل سراغ زندگی را بگیرد و پشت خرداد یا مرداد مردن را تجربه نکند.








