یک عکس و پایان کار سارق!
- شناسه خبر: 81678
- تاریخ و زمان ارسال: 12 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارش ـ محمد بهرامی: همه ما افرادی را در اطرافمان می شناسیم که مورد سرقت قرار گرفتهاند، یا داستانی از این دست شنیدهایم، خانههایی که در نبود صاحبخانه، مورد دستبرد قرار گرفتهاند، خودروهایی که از گزند سارقان در امان نماندهاند و افرادی که در کوچه و خیابان، مورد حمله قرار گرفته اند وگوشی تلفن همراه و زیورآلاتشان به سرقت رفته است.
همه این موارد یک حس مشترک دارد، ترس و ناراحتی و این ترس و ناراحتی برای کسانی که در کوچه و خیابان مورد آزار و اذیت و سرقت قرار میگیرند به مراتب بیشتر است. بارها نیروی انتظامی به مردم هشدار داده است که هنگام بیرون رفتن از خانه، زیورآلات خود را یا بپوشانند و یا با خود بیرون نبرند اما متاسفانه این موارد کمتر توسط شهروندان رعایت میشود و همین غفلت و عدم توجه، بعضا باعث بروز اتفاقات بسیار نا خوشایندی میشود که ممکن است تا پایان عمر همراه فرد باقی بماند.
بیشتر کسانی که در کوچه و خیابان مورد دستبرد قرار میگیرند، دختربچهها و زنانی هستند که تنها تردد میکنند، بعضا مشاهده شده که سارقان برای بردن طلاهای همراه بچهها مثل گوشواره، حتی گوش آنها را هم پاره کردهاند که شرایط ترسناک و دردناکی را رقم زده است اما آخر راه این افراد در 99 درصد مواقع، دستگیری و گرفتاری در دام قانون است که یقینا پایان خوبی نیست مثل آنچه که در زیر میخوانید…
* ساکن تهران، سرقت شده در قزوین
چند ساعتی بود که به همراه خانوادهاش مقابل کلانتری ایستاده بودند، سرانجام مردی که همراه آنها بود برای خریدن آب معدنی وارد مغازه شد و چند قلم هم خوراکی دیگر خرید و از مغازه خارج شد، دقایقی نگذشته بود که دختر همان خانواده به مغازه آمد و خواست تا خوراکیهایی را که پدرش خریده بود عوض کند، حدودا اواسط جنگ بود، از تهران به قزوین آمده بودند، به خانه عمهاش در مناطق اطراف قزوین رفته بودند تا از خطرات احتمالی جنگ در امان بمانند. میگفت چون اطراف خانهمان زیاد بمباران شده بود به اینجا آمدیم، واقعا ترسناک و خطرناک بود چند خانه آنطرفتر از خانه ما را با موشک زدند و متاسفانه سه یا چهار نفر شهید شدند .
پدرم که این شرایط را دید تصمیم گرفت به قزوین بیاییم و مدتی در خانه عمهام بمانیم، فکر کنم دو هفتهای میشود که در قزوین هستیم یعنی راستش غیر از اینجا جایی را نداشتیم که برویم.
پرسیدم: پس چرا پایتان به کلانتری باز شده است؟
گفت: متاسفانه مورد حمله و خفتگیری قرار گرفتهام.
پرسیدم: کجا؟
گفت: همینجا در قزوین!
پرسیدم: کجای قزوین و چطور؟
گفت: همان اطراف خانه عمهام!
پرسیدم: چطور اتفاق افتاد؟
گفت: آن روز از خانه ماندن کلافه شده بودم، رفتم بیرون تا هوایی تازه کنم، از سرکوچه تا خانه عمهام مسیری تقریبا 50 تا 60 متری راه بود، اواسط کوچه که رسیدم دیدم یک خودروی پژو 405 به من نزدیک میشود، نمیدانستم که چه چیزی در سر دارند، به همین خاطر بیخیال به راه خودم ادامه دادم، اما آن ماشین به من که رسید ترمز زد و دو جوان به سوی من حملهور شدند و مرا روی زمین انداختند.
پرسیدم: قصدشان چه بود؟
گفت: طلا و جواهراتی که همراه داشتم را میخواستند، به نظر میرسید که مدتی مرا تحت نظر گرفته بودند و میدانستند که همراه خودم زیورآلات دارم، از شانس بد، آن لحظه غیر از من، هیچ کس از کوچه عبور نمیکرد، تنهایی من بهترین فرصت بود هر چه میخواستند سرقت کنند.
پرسیدم: چرا وقتی زمین خوردی، فریاد نزدی و کمک نخواستی؟
گفت: ترسیده بودم و فکر کردم شاید اگر کمی مقاومت کنم بیخیال شوند و بروند، اما اینگونه نشد، چند بار به صورت و دست و پایم ضربه زدند تا نتوانم مقاومت کنم، سپس النگو و گوشوارههایم را برداشتند و فرار کردند.
پرسیدم: پس الان اینجا چکار میکنید؟
گفت: زمانی که داشتند فرار میکردند من از پلاک ماشینشان عکس گرفتم و آن را را به کلانتری دادم و از آنها شکایت کردیم، چند روز بعد از کلانتری با ما تماس گرفتند که سارق را شناسایی و دستگیر کردهاند و از ما خواستند تا به اینجا بیاییم و پیگیر شکایتمان شویم.
پرسیدم: آنها را دیدی؟ همان سارقان بودند؟
گفت: بله، صاحب ماشین را پیدا کرده بودند، او یکی از همان دو نفر بود ولی دوست و همدستش را نگرفته بودند، البته گفتند که بزودی او را هم پیدا میکنند.
پرسیدم: عکسالعملش چه بود وقتی تو را دید؟
گفت: ظاهرا اولش، همه چیز را انکار کرده بود اما با دیدن من، دستش رو شد و شروع به عذرخواهی کرد.
پرسیدم: چقدر طلا و زیورآلات داشتی؟
گفت: نمیدانم دقیقا چقدر ارزش طلاهای من بود ولی حدودا شاید 250 تا 300 تومان!
پرسیدم: تکلیف طلاهایت چه شد؟
گفت: ظاهرا بین خودشان تقسیم کرده بودند که بفروشند بخشی از طلاها که پیش فرد دستگیر شده بود، پیدا شده ولی بخش دیگر آن هنوز پیدا نشده است.
پرسیدم: الان می خواهید چکار کنید؟
گفت: ما فقط شکایت کردهایم و پیگیر طلاهایمان هستیم بقیهاش کار نیروی انتظامی است، اما از این ناراحتم که ما اینجا مهمان بودیم و این اتفاق برایم افتاد.
گفتم: خب این اتفاق در هر کجای دیگری نیز میتوانست بیفتد، سارقان همه جا هستند و در همه شهرها حضور دارند، از شانس بد شما، در قزوین این اتفاق برایتان افتاد ولی میتوانست در هر شهر دیگر هم این اتفاق بیفتد، منطقهای که عمه شما در آنجا ساکن هسنتند، خیلی مهاجرپذیر است، شاید هم اصلا آنها قزوینی نباشند، هویتشان که مشخص نیست.
گفت: نمیدانم، فقط میدانم که اتفاق خیلی بد و ترسناکی بود و خوشحالم که یکی از سارقان را گرفتهاند.
پرسیدم: چطور به ذهنت رسید از پلاک ماشین آنها عکس بگیری، این بهترین کار ممکن بود.
گفت: ناخوداگاه بود، فقط تنها چیزی که به چشمم میآمد، پلاک ماشین بود من هم از آن عکس گرفتم اما همین کار ناخودآگاه، بهترین کار ممکن شد.
پرسیدم: آخرش میخواهید چکار کنید؟
گفت: طلاهایمان را پس بگیریم، بقیهاش با قانون و دادگاه.
او سپس از مغازه خارج شد و پیش خانوادهاش رفت، بعد از دقایقی هم سوار ماشین شده و از مقابل کلانتری رفتند.








