کولهها هنوز روی شانه است
- شناسه خبر: 80280
- تاریخ و زمان ارسال: 22 فروردین 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
چهل روز گذشته است از صبحی که مدرسهای در میناب، با ۱۸۰ دانشآموز، ناگهان به بخشی از خبرهای جنگ تبدیل شد؛ مدرسهای که ساعت ۱۰، زنگ اولش هنوز بوی دفترهای نو و مدادهای تازهتراشیده میداد.
دختران و پسرانی که با شوق از خانه بیرون آمده بودند، دست در دست امیدهای کوچکشان، راهی کلاس شده بودند؛ بیخبر از آنکه جنگ، راه مدرسه را هم بلد است.
حالا چهل روز گذشته، چهل روزی که فاصلهای میان آن صبح و این شب ساخته است.
امشب؛ کیلومترها دورتر از میناب، در قزوین، کودکان لباس مدرسه پوشیدهاند و به خیابان آمدهاند، کولهها روی شانههایشان است و پرچمهایی در دست دارند که در نور چراغهای خیابان تکان میخورند. هرکدام انگار علمداری کوچک شدهاند؛ دست در دست پدر و مادرشان، در میان جمعیتی که آرامآرام خیابان را پر میکند.
اینجا چیزی عجیب است؛ کودکان انگار کمی زودتر از موعد بزرگ شدهاند. لبخندی از شجاعت بر لب دارند، اما چشمها چیز دیگری میگویند.
رضوانه شش ساله است؛ عکس یکی از دانشآموزان میناب را در دست گرفته و پرچم ایران را مثل سربند بسته است. با جدیت کودکانهای از مادرش میخواهد از او عکس بگیرد. مادر با حوصله دوربین موبایل را تنظیم میکند، لبخند میزند و عکس میگیرد.
همان لحظه ناگهان یاد مادری میافتم که در آخرین لحظه در میناب، پسرش میکاییل قبل از رفتن به مدرسه با اصرار گفته بود: «مامان از من عکس بگیر.» درخواست یک عکس ساده، قبل از آنکه دنیا ناگهان پیچیده شود، آخرین عکس قبل از شهادتش! بچهها هر کجا که باشند، انگار شبیههماند.
به سمت رضوانه میروم تا با او حرف بزنم. درست همان لحظه صدایی در آسمان میپیچد؛ صدای پدافند، یا شاید چیزی شبیه آن. جمعیت ناخودآگاه سرها را بالا میبرد. چند ثانیه سکوت … و بعد ناگهان فریاد «اللهاکبر» خیابان را پر میکند. کودکان هم، با مشتهای کوچک گرهکرده، همان شعار را تکرار میکنند.
رضوانه اما کوچکتر از آن است که معنای جنگ را بداند. میگوید: «من اومدم سرود بخونم.»
بعد با همان جدیت اضافه میکند که برای خواندن سرود کمی استرس دارد.
از میناب میپرسم.
سرش را کمی کج میکند و میگوید: «خاله… من شش سالمه فقط.» انگار همین یک جمله، تلنگری میزند؛ به من و شاید به همه ما که انتظار داشتیم این کودکان بدانند جنگ چیست.
چند ثانیه بعد خودش ادامه میدهد: «اونا شهید شدن … مدرسهشون رو با موشک زدن.»
کنار رضوانه، فاطمه هشت ساله ایستاده است؛ آماده برای سرودی که قرار است چند دقیقه دیگر بخوانند. میگوید: «ما اینجا اومدیم پشت سنگرمون بمونیم و از رهبر شهید دفاع کنیم.»
با لحنی کودکانه از او میپرسم: سنگرت کجاست؟ بدون لحظهای تردید میگوید: «ایران.»
وقتی نام مدرسه میناب را میبرم، ناگهان سکوتی کوتاه میانمان مینشیند. سرش را پایین میاندازد و به زمین خیره میشود. فکر میکنم شاید سوالم را نشنیده. دوباره تکرار میکنم. شنیده است.
غم، آرام آرام در صورتش مینشیند.
عکسی را که در دست دارد بالا میآورد و نشانم میدهد: «این رو ببین … فاطمه زهرا کریمی. تو همون مدرسه بود … مدرسهشون رو زدن.»
کمی مکث میکند و بعد آرامتر ادامه میدهد: «شاید اون روز بعضی از دوستاش مدرسه غایب بودن… که حالا اینجا اومدن دم مدرسه.» و من میشکنم از غم حرفش از اشکی که روی گونهاش روان میشود و منزجر میشوم از همه آنهایی که جنگ را برای کودکان به ارمغان آوردهاند.
کمی آنطرفتر، ترمه ایستاده است. لباس صورتی مدرسهاش را پوشیده و پرچمی در دست دارد. میگوید: «به نیابت از مدرسه شجره طیبه میناب اومدم اینجا.»
بعد با لحنی جدیتر از سنش ادامه میدهد: «آمریکا همیشه میگفت با مردم عادی کاری نداریم… اما با بمبش اولین جایی که زد مدرسه بود. ما هم از اون شب، هر شب میایم تو خیابون که بگیم ما نمیترسیم ترامپ.»
پسرها هم آمدهاند.
محمدرضا هشت ساله است. با شیطنتی که هنوز در نگاهش مانده میگوید: «اگه بخوان مدرسه رو بزنن … ما جاهای بدتری رو میزنیم. ترامپ هر کاری بکنی به خودت میکنی.»
محمدطاها آرامش، هفت ساله، همین که متوجه مصاحبه میشود با سرعت میآید پرچم بسیار بلندی در دست دارد که حمل آن برایش سخت است. اما با صدایی بسیار بلند میگوید: «من اومدم از وطنم دفاع کنم. مدرسه میناب حس خیلی بدی داشت.»
لحظهای مکث میکند و بعد با عصبانیت کودکانهای ادامه میدهد: «آمریکا اگه بخواد همینطوری مدرسه بزنه … ما بدتر میزنیم.»
پرچم آمریکا را زیر کفشش نشان میدهد و میگوید میخواهد آن را پاره کند.
بعد ناگهان صدایش بلندتر میشود.
جمعیت آرامآرام دورمان حلقه میزند.
طاها از شور حرف میزند؛ از خشم، از دفاع، از وطن. آنقدر بلند که جمعیت برمیگردند و نگاهش میکنند، عصبانیتش بی حد و حصر است، از ترامپ میگوید از نتانیاهو از آنها که کودکان را به شهادت رساندند از آنها که دروغگو هستند.
نگرانش میشوم همه اخبار را شنیده است، قلب کوچکش به درد آمده است و همه فریادهایش را سر آمریکا و اسرائیل میکشد؛ به او میگویم:
کمی از اخبار دور باش.
میگوید: «چشم.» اما چند ثانیه بعد دوباره فریاد میزند، گویا پایانی برای خشمش نیست! میخواهد به میدان رزم برود تا دلش خنک شود!
همانجا، میان آن فریادها، دلم برای همه کودکانی که جنگ را دیدهاند فشرده میشود؛ کودکانی که باید این ساعت از شب، شاید مشق فردایشان را مینوشتند، نه اینکه در خیابانها درباره موشک و جنگ حرف بزنند.
غم جنگ سنگین است؛ اما میان همین صداهای کودکانه، چیزی دیگر هم هست: جسارت، شجاعت، ایستادگی.
کودکان قزوین با صدای بلند فریاد میزنند؛ با صلابت، با شور، با شجاعت.
انگار تاریخ طولانی این سرزمین در گلوی کوچکشان جمع شده است.
از آنها دور میشوم و در مغزم پلی میشود:
اینجا ایرانه…
تا اسمش میاد بایست ….
اینجا ایرانه
حرف اضافه هیس…
اینجا ایرانه، تجاوز اجازه نیست!







