
تابستان فصل آخر سال است!
به گمانم عصر یک روز تابستانی که باد میوزید اما نمیوزید و آتش از آسمان میبارید اما نمیبارید، دنیا خالی از خبرهای خوب با هقهق مردی بغض کرده بود که ویلان و سیلان، در سرسام گرانی با غروری شکیبزده خودش را نفرین و پاییز رویاهایش را در آستانه تابستان لعنت میکرد. کاش یک نفر زیر گوشهایش نجواکنان میگفت: اینجا جای خالی درد را تنها درد پر میکند فلانی! بهار عمر عاقله مردی تنیده بر تنهایی گذشته و آن قدر برگ زرد بر سرش ریخته شده بود که دمادم خاطره شد. خاطرهای گس توام با قهر. قهر از گذشتهای که مردی...





