
سبز خواهی شد… میدانیم، میدانیم!
امید مافی ذبحش کردند تا نیمکت آهنی از سایه بلندش محروم شود و تبرها در مصافی طولانی شکستش دهند. قلب مچالهاش را در مشت پنهان کردند و نیشتر به رگبرگهایش زدند تا تکیهگاه آدمها نباشد و با دل پارهپاره به تماشای زمستان بنشیند. این اما همه قصه درختی که نمازهای صبحگاهی را شنیده و دعاهای شبانه را به خاطر سپرده نیست. زخم ناسور تبر بر روی تنهاش جا مانده درست، بوسهاش را از خورشید دریغ کرده درست، اما دیر یا زود بهار خواهد آمد و دستهایش دوباره سبز خواهد شد. دستهایی که در باغچه کاشته شده، درست از جایی که...





