کار من جادو کردن است
- شناسه خبر: 54678
- تاریخ و زمان ارسال: 13 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
رماننویسها همیشه معروفترند. این گزاره چندان نیازی به آزمودن ندارد چون اگر از ما بخواهند از یک رماننویس اهل فلان کشور نامی به میان آوریم، قطعا نامهای بزرگ به گوشمان رسیدهاند. رماننویسها نسبت به سایر نویسندهها کارشان راحتتر است، چون برای یک روایت، چند صد صفحه خالی در اختیار دارند. آنها میتوانند شخصیتهایشان را بارها ببرند و بیاورند و همه جور بلایی سرشان بیاورند و در آخر قهرمان یا خوار کنند. این تعداد صفحه، آزادی آنها را در نگارش بیشتر کرده و کتابهایشان را ماندگارتر میکند. این همان نقطه عطفی است که داستاننویسها و مخصوصا نویسندگان داستان کوتاه آن را در اختیار ندارند و موظفند ابتدا تا انتهای داستانشان را در چند صفحه، هم بیاورند. موجزگویی هم سخت و هم شیرین است. سخت است چون باید روایتی تواما فشرده و جذاب را نقل کنند و شیرین است چون اگر نتیجه مطلوب باشد، خواننده پس از چند دقیقه سرمست از غنای متن پیش رویش خواهد بود.
«آنالی اکبری» بیشتر روزنامهنگار است تا نویسنده و همین سبک نوشتن روزنامهنگاری کمکش کرده که در داستان کوتاه درخشان باشد. اکثر آثار او با چاشنی طنز و فراواقعیت ترکیب شده و همین تفاوت اصلی نوشتههای او با سایرین است. خیال و جادو عنصر غالب در متنهای اوست و روایتهایش شبیه داستانهای هریپاتری معاصر است. او بر این باور است دنیا به قدر کافی سرشار از واقعیتهای تلخ و آزارنده هست و شاید بد نباشد گاهی در قصهها خیال و جادو را نیز اضافه کرد. او به دنبال معجون جاودانگی است و این معجون را لابلای کلماتش اضافه میکند چرا که کلمات یقینا جاودانگی را در بر خواهند داشت.
در متن کتاب میخوانیم: «لحظههای آخر است. ته مانده امیدم را همان لحظهای که به هزار زور و با هزار دعا و آیه گوشی را به گوشم چسباندم و فقط بوقهای آزاد را شنیدم از دست دادم. شماره تو را گرفته بودم و تو نبودی. کجا بودی؟ موبایل لعنتیات داشت روی میز میلرزید و تو نبودی تا اسمم را کنار عکسی که در آن میخندیدم، ببینی. همان موقع بود که انگشتم را مالیدم به ته کاسه امید و آخرین قطرههایش را لیس زدم. تمام شد. دیگر امیدی برایم باقی نمانده. میدانم که عمرم همین جا روی همین سرامیکهای سفید سرد لعنتی به پایان میرسد و من دیگر حتی قدرت فریاد کشیدن هم ندارم. قدرت تکان خوردن، قدرت نفس کشیدن، قدرت باز نگه داشتن چشمهایم. چه قدر در این لحظه تنهایم. تنها به اندازه اولین روز مدرسه. نه از آن هم تنهاتر. دیگر جایی را نمیبینم، سیاهی دارد دنیایم را میگیرد. گوشهایم سوت میکشد، دارم تمام میشوم. انگار دارد یک اتفاقی میافتد. یک نفر دارد تکانم میدهد. درست میشنوم؟ یک نفر دارد اسمم را صدا میکند. به پلکهایم التماس میکنم باز شوند. کمی آن پرده کوفتی را کنار بکشند تا بتوانم ببینم. تویی، این تصویرِ محو خودت است که داری سعی میکنی جسد نیمه جانم را بلند کنی. بالاخره آمدی. کاسه امیدم دارد پر میشود. کمکم درهای سالن سینما را ببندی. این فیلم تمام نشده، من زندهام. میخواهم بمانم، دستم را سفت بگیر، نگذار مرا ببرند. با تو هستم. میخواهم زنده بمانم.»


