سبز خواهی شد… میدانیم، میدانیم!
- شناسه خبر: 54810
- تاریخ و زمان ارسال: 14 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
ذبحش کردند تا نیمکت آهنی از سایه بلندش محروم شود و تبرها در مصافی طولانی شکستش دهند. قلب مچالهاش را در مشت پنهان کردند و نیشتر به رگبرگهایش زدند تا تکیهگاه آدمها نباشد و با دل پارهپاره به تماشای زمستان بنشیند.
این اما همه قصه درختی که نمازهای صبحگاهی را شنیده و دعاهای شبانه را به خاطر سپرده نیست. زخم ناسور تبر بر روی تنهاش جا مانده درست، بوسهاش را از خورشید دریغ کرده درست، اما دیر یا زود بهار خواهد آمد و دستهایش دوباره سبز خواهد شد. دستهایی که در باغچه کاشته شده، درست از جایی که تبر خورده جوانه خواهد زد تا روسیاهی به تیغها بماند و استخوان خسته در باغچه پیرانه سر رنگ بگیرد.
اینجا صدای سبز خاک سربی در هیاهوی کلاغها به گوش میرسد و خواب از سر درخت بیراس پریده است. پس به چیزهای خوب فکر میکنیم و در گوش درختی که نگران خستگی پرندههاست نجوا میکنیم: صبور باش که بهار عنقریب خواهد رسید و رقص شاخههایت را در پیشگاه بنفشه و باران به تماشا خواهیم نشست. که در شمارش ثانیهها زندگی بر اورنگ مرگ تکیه خواهد زد. آن وقت دوباره قامت میافرازی و با لبهای آغشته به عشق سیگاری میگیرانی و با آتش خورشید روشنش میکنی.
باور کنید غربت عسرت و حسرت باغچه مثل غربت شب بیانتها نیست و همگام با آواز چلچلهها در ربیع، درخت تن سیاه رخت حیات بر تن خواهد کرد و زخم تبر را به فراموشی خواهد سپرد. پس تا بهار، تا رقص طبیعت و تا پایان تعب درخت پلک نمیزنیم و چشم انتظار رویش دوبارهاش خواهیم ماند.
به زیر درخت
نشانه شب را دفن میکنیم
و با تسلای زمستان آرام نمیگیریم
بهار خواهد آمد
و لختی زیر سایه درخت عاشق خواهیم شد…
* عکس را استاد حسن شکیبزاده گرفته؛ (مدرسه سردار قزوین)






