دوست داشتن خود، فقط گفتن دوستت دارم نیست
- شناسه خبر: 64602
- تاریخ و زمان ارسال: 21 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
نون.کاف
ساعت از ۲۳ گذشته که به خانه میرسم از حیاط میگذرم و از پلهها بالا میروم، همان ابتدا بوی سالاد شیرازی در راهرو پیچیده، از بوی لذیذش حظ میکنم.
خانم همسایه زن خانهدار و سنتی است که تمام روز برای سه فرزندش آشپزی میکند تا وقتی از سر کار به خانه برمیگردند، بهترین و باکیفیتترین غذا را بخورند.
در را باز میکنم و وارد میشوم و فکر میکنم حتما خودش از لیموترشهای تازه آبلیمو گرفته. لباسهایم را که در میآورم خیارهای سبز رنگ و شاداب در ذهنم میچرخد و بعد فکر میکنم من چند وقت است که غذای با کیفیت نخوردهام.
باقیمانده برنج دیروز را از یخچال درمیآورم و روی گاز گرم میکنم. پنجره پاسیو را باز میکنم و عطر برنج دم کشیده همسایه را در آشپزخانهام حس میکنم.
کمی خورش از فریزر بیرون میآورم و میگذارم تا یخش آب شود؛ و فکر میکنم چرا غذای من هیچ عطر خاصی ندارد! همانطور که غذا را توی بشقاب میکشم، کمی از غذا میخورم انگار حتی طعم خاصی هم ندارد.
یخچال را میگردم دنبال چیزی که بتوانم با غذا بخورم، ته یک شیشه ترشی که دو سه سال قبل از سفرم به کردستان آورده بودم هنوز چیزهایی هست، انگار یادم رفته بود چنین چیزی در یخچال دارم.
رنگ ترشی برگشته
کمی نوشابه بیرون میآورم و کنار غذا میخورم
هنوز در فکر سالاد شیرازی همسایه هستم
دیدهام که هفتهای چند بار چرخ دستی خریدش را برمیدارد و گاهی دیدهام که چرخ خریدش میوه و سبزی کمی دارد.
حالا میفهمم. سعی میکند تا همیشه مواد غذاییاش تازه باشد درب ظرف ترشی نیمهباز مانده و حالا ترشی علاوه بر اینکه رنگش برگشته، طعم خاصی هم ندارد.
شیشه را کنار سطل زباله میگذارم که فردا بیندازمش بیرون. بشقابم را برمیدارم میبرم توی هال، کنار ورقها و کتابها، کمی غذا میخورم و کمی کارهای فردا را دستهبندی میکنم.
به هرسختی هست چند قاشقی پایین میدهم.
با آن عطرهای خوشمزه که امروز حس کردم واقعا خوردن غذای مانده و فریزری سخت است.
یاد حرف مادربزرگم میافتم: «کسی که عالیقاپو را میبینه، خونه خودشو خراب نمیکنه.» خندهام میگیرد.
غذایم را نیمهکاره رها میکنم و همانجا مینشینم.
صدای پا از راه پله میآید، به گمانم بچههای همسایه آمدند و مادر حالا دارد دوغ را در پارچ هم میزند، بوی عرق نعنایی که به دوغ اضافه میکند را حس میکنم.
بشقاب غذایم را در سینک ظرفشویی رها میکنم.
یاد حرف پدرم میافتم: «یکی از نشونههای اینکه خودتو دوست داری اینه که غذای خوب بخوری، دوست داشتن خود که فقط تکرار مدام دوستت دارم، نیست. همین که گاهی سفر بروی، غذای خوب بخوری، لباس تمیز و مرتب بپوشی و … نشانههای دوست داشتن خود است.
بلند میشوم لیست خرید مینویسم، فردا باید بروم خرید.

