مردی که ساده ماند
- شناسه خبر: 89483
- تاریخ و زمان ارسال: 28 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
برای شناخت «محمدعلی رجایی» شاید بهتر باشد از کاخ ریاستجمهوری شروع نکنیم. حتی از نخستوزیری و وزارت هم نه. قصه او را باید از قزوین شروع کرد؛ از خانهای که خیلی زود سایه پدر را از دست داد، از مادری که برای چرخاندن زندگی کار میکرد و پسری که هنوز نوجوان بود و میدانست زندگی همیشه قرار نیست با آدم راه بیاید.
رجایی بعدها به ریاستجمهوری رسید، اما آن پسر قزوینی، با همه تجربههایی که از بازار، معلمی، زندان و سیاست با خود آورده بود، در هیاهوی مقام گم نشد.
محمدعلی رجایی ۲۵ خرداد ۱۳۱۲ در قزوین به دنیا آمد. پدرش عبدالصمد، در بازار قزوین مغازه خرازی داشت و رجایی تنها چهار سال داشت که او را از دست داد.
از آن به بعد، زندگی خانواده شکل دیگری پیدا کرد، مادر برای گذران زندگی کار میکرد و برادر بزرگتر نیز سهم خودش را در اداره خانه بر دوش داشت.
رجایی بعدها وقتی از کودکیاش حرف زد، از همین سالها گفت؛ از روزهایی که فقر برایش یک کلمه در کتاب نبود، چیزی بود که در خانه دیده و لمس کرده بود.
تحصیلات ابتداییاش را در قزوین تمام کرد. بعد، بازار جای مدرسه را گرفت. شاگردی در مغازه خرازی دایی و تجربه کار، بخشی از نوجوانی او را ساخت. در حدود چهاردهسالگی، قزوین را ترک کرد و راهی تهران شد؛ نه با یک چمدان پر از نقشههای بزرگ برای آینده، بلکه برای پیدا کردن کار.
در تهران مدتی در بازار آهنفروشان کار کرد و حتی دستفروشی را تجربه کرد، این بخش از زندگی رجایی شاید یکی از مهمترین کلیدها برای فهم شخصیت او باشد؛ او پیش از آنکه سیاستمدار باشد، کارگر و معلم و شاگرد بازار بود.
تهران برای او فقط شهر کار نبود، مسیر تحصیل و زندگیاش را هم تغییر داد؛ وارد نیروی هوایی شد، تحصیل را ادامه داد و بعد از ترک ارتش، سراغ معلمی رفت.
ریاضی تدریس کرد و بعدها در دانشسرای عالی تحصیل کرد، اما در میان همه شغلهایی که در زندگی داشت، معلمی جای دیگری برایش داشت. شاید به این دلیل که معلمی دوباره او را به همان جایی برمیگرداند که از آن آمده بود: آدمهای معمولی، مدرسه، بچهها و زندگی روزمره.
رجایی در سالهایی که معلم بود، فقط پای تخته ریاضی نمیایستاد، فضای سیاسی آن روزگار آرام نبود و او نیز به فعالیتهای سیاسی کشیده شد.
قزوین دوباره در این بخش از زندگیاش اهمیت پیدا میکند. در سال ۱۳۴۲، هنگام فعالیتهای سیاسی و در ارتباط با توزیع اعلامیهها، در قزوین دستگیر شد و مدتی را در زندان گذراند. بعدها نیز فعالیتهای سیاسیاش ادامه پیدا کرد و در سال ۱۳۵۳ دوباره بازداشت شد؛ این بار چهار سال از زندگیاش را در زندان گذراند.
شاید عجیب باشد که مردی با چنین سابقهای، چند سال بعد ناگهان سر از بالاترین سطوح اجرایی کشور دربیاورد. اما مسیر رجایی واقعاً همینقدر پرفرازونشیب بود. انقلاب که پیروز شد، او از زندان بیرون آمده بود و خیلی زود وارد مسئولیتهای اجرایی شد.
ابتدا در آموزش و پرورش مسئولیت گرفت و بعد وزیر آموزش و پرورش شد. سپس به مجلس رفت و در ادامه، نخستوزیری را بر عهده گرفت. مردی که روزی در بازار تهران شاگردی کرده بود، حالا در جلساتی درباره اداره کشور تصمیم میگرفت.
اما شاید نقطه مهم زندگی رجایی همینجا باشد: اینکه مقامهای تازه، زندگی قبلی او را پاک نکردند. تصویری که از او در افکار عمومی شکل گرفت، تصویری از یک سیاستمدار دور از مردم نبود.
رجایی برای بسیاری همان معلمی بود که از طبقه معمولی جامعه آمده بود و تجربه فقر، کار و زندان را پشت سر گذاشته بود. حتی روایتهای مربوط به زندگی او، بارها روی همین فاصله نداشتن با زندگی مردم تأکید کردهاند.
در مرداد ۱۳۶۰، محمدعلی رجایی به ریاستجمهوری رسید. حکم تنفیذ ریاستجمهوری او در ۱۱ مرداد همان سال صادر شد؛ اما فرصت چندانی برای ماندن در این جایگاه پیدا نکرد. کشور در یکی از پرتنشترین مقاطع خود قرار داشت و موجی از ترورها و درگیریهای سیاسی، فضای آن روزها را سنگین کرده بود.
کمتر از یک ماه بعد، در هشتم شهریور، انفجار در دفتر نخستوزیری به زندگی رجایی و محمدجواد باهنر پایان داد.
ریاستجمهوری رجایی کوتاه بود؛ آنقدر کوتاه که نمیتوان از یک دوره طولانی مدیریت و برنامههای گسترده سخن گفت. اما ماندگاری او ظاهراً از جای دیگری میآید. از تصویری که مردم از خودش داشتند، نه فقط از عنوانی که روی کارت و سربرگش نوشته شده بود.
برای قزوین، رجایی یک نام در میان فهرست بلند بالای مشاهیر شهر نیست. قصه او با این شهر از همان ابتدا شروع شده است.
در کوچهها و بازار قزوین، در خانهای که پدر را زود از دست داد، در سالهایی که مادر برای اداره زندگی تلاش میکرد و در نوجوانیای که با کار گره خورد. بعدتر هرچه از قزوین دورتر شد، بخشی از همان تجربهها را با خودش برد.
شاید به همین دلیل باشد که وقتی از «رجایی» حرف میزنیم، بیش از آنکه ساختمان ریاستجمهوری را به یاد بیاوریم، یک مسیر طولانی جلوی چشممان قرار میگیرد؛ مسیر پسری که خیلی زود فهمید زندگی سخت است، برای کار از قزوین به تهران رفت، درس خواند، معلم شد، زندان رفت، سیاستمدار شد و سرانجام رئیسجمهور ایران شد.
اما قصه رجایی فقط قصه رسیدن نیست؛ قصه این است که آدم در مسیر رسیدن، چه چیزی را با خودش نگه میدارد. رجایی اگر برای قزوین ماندگار شده، فقط به این دلیل نیست که نامش در شناسنامهاش با این شهر ثبت شده است. او بخشی از گذشته اجتماعی قزوین را با خود به تهران برد؛ تجربه بازار، خانوادهای کمبرخوردار، کار، مدرسه و زندگی مردمی که برای به دست آوردن سادهترین چیزها هم باید زحمت میکشیدند.
شاید همین تصویر، رجایی را از یک نام تاریخی به یک شخصیت ماندگار تبدیل کرده است؛ مردی که از قزوین رفت، اما قزوین از زندگیاش نرفت.





