خورشید هشتم، چشم به راه مسافری از جنس نور
- شناسه خبر: 86166
- تاریخ و زمان ارسال: 16 تیر 1405 ساعت 00:30
- بازدید :

امید مافی
در کوچه باغهای سرزمین آلالهها، طلوعی دلربا رقم خورده است. روشنایی محضی که از اعماق سینههای سوخته میجوشد. اینبار پرتوی حیرتآور برای تماشای پایانی سترگ، بر دیوارهای شهر و کشور نشسته است.
ملتی که سالها با ترنّم یک نفس استوار، رمز ماندن را آموخته بود، اکنون در ساعتی شمرده، پلک بر آخرین لحظات همنفسی میفشارد. آن سوتر تاریخ، قلم به دست گرفته تا این ورق را با مرکّبی از اشک و خون در زخمنوشت افتخار ثبت کند. این سوگ که قرابتی با فراق ندارد و یکسر سند تداوم پایمردی و ایستادگی است.
در گذر این روزهای بهت آور، عقربهها از سنگینی حادثه به زانو درآمدهاند. نفس خیابانها به شماره افتاده و دیوارهای کهنسال ماتمزدهتر از همیشه، گوش به زنگ رهگذری آشنا هستند.ملکی که تا دیروز با طنین کلامی گرم تپش داشت، اینک در سکوتی زخمی به انتظارِ همهمهای ایستاده است که بیگزافه غریو بدرقه است.
از این فراق عجیب بوی بیداری میآید. آنان که از کرانههای دور، بال گشودهاند و بر این خاک فرود آمدهاند به ملاقات حیاتی جاودانه قدم مینهند و میخواهند بنگرند چگونه ملتی که پیشوایش به خواب ابدی رفته، هوشیاتر و بیدارتر از همیشه برمیخیزد. انگار هر قطرهخون که بر خاک گرم این سرزمین چکیده، چراغی شده است فرا راه فرداها.
به دقیقه اکنون اما سوگ ما سرودی است برای تداوم. چکامهای که هر بیتش، وصیتی است از جنس ایثار. میراث او را نه فقط در گنجینهها که در نبض خیابانها، در نجوای محرابها و در اشک شوق زائرانی که بر پیکرش عهدی دوباره خواهند بست؛ باید جست. او رفت اما راهش، چنان در تار و پود این سرزمین تنیده که تا همیشه هر طلوعی، یادآورِ سرو قامت و یاس و یاسمن خانه کرده در چشمان اوست.
اینجا ماتم همان شکفتن دوباره عهدهاست. اینجا فراق تولدی دیگر در افق باورهاست.پس باور کن که صبح این روزها نه از افق معمول، که از زخمهای کهنه دلها سر میزند و آفتابی که بر گلدستهها مینشیند، شعلهای از همان آتش مقدس است که در چشمان منتظران جوشیده است. خیابانها این رگهای به خون نشسته شهر، هر کدام نوایی از ناله «یا غریب نینوا» را در سینه دارند و هر سنگفرش، خاطرهای از گامهای پابرجایی که روزی بر آن میگذشت. کاروانی که امروز از بطن این سکوت زخمی عبور میکند، نغمه هم پیمانی دوباره است. سرودی که در هر نت آن، نبضِ نسلها میتپد و در هر سکوت میان آن فریاد «لبیک» دیگری به گوش میرسد. عجبا دیوارهای کهن، که قرنها شاهد عبور کاروانهای غم و شادی بودهاند، امروز در سایهای از اندوه شیرین، تنفس میکنند. اندوهی که چون زمزم گوارای جان تشنه حقیقت است.
از حرم تا حرم، از شهر تا شهر، رد نور را میتوان نظاره کرد که بر دیوارههای دیرینه این سرزمین، نقشی از جنس ابدیت کشیده است. انگار هر گام بلند این کاروان، پلی است میانِ آسمان دیروز و زمین امروز. پلی که بر روی آن فرشتگان بالهای خود را گستراندهاند تا این مسافر عزیز را تا حریم خورشید هشتم بدرقه کنند. خورشیدی که از روزن گنبد زرینش، نوری ابدی بر این سفر بیبازگشت میتاباند.
ای سرو! سایه سار تو را هیچ کس نداشت
آرامش و وقار تو را هیچ کس نداشت
در قحطی یقین و شبیخون خستگی
ایمان استوار تو را هیچ کس نداشت
هر سوی این دیار گهرخیز پاک را
گشتم ولی عیار تو را هیچ کس نداشت
در عزم، هم رکاب تو عالم به خود ندید
در رزم، پشتکار تو را هیچ کس نداشت
هم بیشمار دشمن بدخواه داشتی
هم خیل دوستدار تو را هیچ کس نداشت
عمری در اوج بودی و مظلوم زیستی
هرچند اقتدار تو را هیچ کس نداشت
مانند آبشار روان از ستیغ کوه
چشمان اشک بار تو را هیچ کس نداشت
جز کشته گان تشنه لب دشت کربلا
اصحاب جان نثار تو را هیچ کس نداشت
در انتخاب راه سعادت به مرگ سرخ
عزم حسین وار تو را هیچ کس نداشت…





