ما ایوب نبودیم
- شناسه خبر: 55892
- تاریخ و زمان ارسال: 28 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :
نسرین منتظری
خرق عادت فقط تبدیل تکههای ریسمان به اژدها یا شکافتن دریا نیست. ما قرن بیست و یکمیها انتظار نداریم که از دل کوه معجزهای چهار پا خارج شود یا پیامبری از شکم ماهی زنده خارج شود. ما مقیمان زمانهای هستیم که در آن پدیدهها در چشم بر هم زدنی زیرورو میشوند و این ناپایداری دائمی و زندگی با عدم قطعیت غیرعادیترین بخش انسان بودن در عصر ماست. شاید تصور کنیم مرگ به موسپید کردهها نزدیکتر است؛ یا فرزندان باید سالم و قوی بار بیایند، تا عصای پیری و یاور روز سختی والدینشان باشند یا اینکه کائنات و خدایان آمادهاند تا هر چه را از ته دل طلب کردی به تو ارزانی دارند. واقعیت زندگی دنیای حاضر اما این نیست. در دنیای شگفتانگیز ما چرخههای عمر و نسل گاه چنان در هم ریخته و آشفته میشوند که همه چیز در آن جابجا شده و هیچ پاسخی برای چرایی این پدیدهها نیز وجود ندارد. در زمانه ما، کودکان بیمار و رنجور متولد میشوند، پیرترها باید از فرزندان بیمار خود پرستاری کنند و بسیاری از انسانهای خوب با سختترین تجربهها امتحان میشوند. شاید معنای اقبال در عصر ما این باشد که زندگی روند عادی خود را طی کند و توالی تولد و مرگ رعایت شود و ماجراها تا جایی ادامه یابند که ما را از تماشای زیباییهای زندگی منصرف نکنند. شاید رزومرگی و نبود خرق عادت بهترین اتفاقی باشد که در قرن بیست و یک میتواند برای ما رخ دهد.
«ما ایوب نبودیم» نقل تجربه افرادی است که ادامه دادن، صبر و دوام آوردن انتخابشان نبود اما زندگی موقعیتی را بر آنها تحمیل کرد که مجبور شدند یک شبه بزرگ و مصمم و قابل اعتماد شوند. کسانی که مجبور شدند وظایفی را گردن بگیرند که هرگز قرار نبوده متعلق به آنها باشد. در داستانهای آشنای زندگی، قهرمان همیشه کسی است که بیشترین رنج را تحمل میکند و پایانی دراماتیک نیز در انتظارش است. اما شاید مراقبان و وظیفه سنگین و مستمرشان زیر این نگاه قهرمان پرور مخفی بماند. مراقبانی که نه تنها وظایف فیزیکی و البته دشواری را باید در برنامه روزمره خود جای دهند بلکه مهمتر از آن باید مراقب روح و انرژی و نشاط محیط و فرد مراقبت شونده و خود هم باشند. محبتشان رنگ و بوی منت یا ترحم نگیرد و استقلال و فردیت را از قهرمان سلب نکنند. و اینجا سوال مهمی که مطرح است این است که «این روزها چه کسی مراقب مراقبهاست؟»
در متن کتاب میخوانیم: «دو سال پس از آمدنش به خانه حمامش کرده بودم و داشت شلوار میپوشید، یک پایش را بلند کرد، تعادلش را از دست داد و تکانی خورد. کمکش کردم سر جایش بایستند. نگاهی کرد و با چهرهای منتظر پرسید: «مامان دارمی؟» با تعجب نگاهش کردم: «دارمی؟» یادم افتاد هر بار در چنین شرایطی بهش گفته بودم دارمت. در آن لحظه هر چه شفقت، مهر و عشق بود ریخت توی دلم. گفتم: «آره عزیز دلم دارمت همیشه دارمت.» در سکوت خودش را به من چسباند و بغلم کرد. نمیدانم این جمله چه گنجی شده بود برایش که فردا صبح هم وقتی از خواب بیدار شد و از اتاقش بیرون آمد، نشست روی زانویم و دوباره بیدلیل پرسید «مامان، دارمی؟» گفتم «آره دارمت. تا دنیا دنیاست، حتی اگه از دستت عصبانی بشم، حتی اون وقتی که دارم دعوات میکنم هم دارمت.» سرش را مثل بچه گربه چپاند در سینهام.»







