دیگر فرشتهها پرواز نمیکنند!
- شناسه خبر: 60643
- تاریخ و زمان ارسال: 21 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
مرتضی رویتوند
یکم
یک جایی در جهان، در خانوادهای دختری به دنیا آمد. پدر دختر در دلش گفت: «کاش پسر بود!»
خدا شنید. اخم کرد. چندین روز با پدر خانواده قهر کرد.
دوم
دختر پنجسالهای به ناخنهایش لاک زد. پدربزرگش با لاکزدن مشکل بنیادین داشت. دخترک را مجبور کردند لاک ناخنهایش را پاک کند.
خدا ناراحت شد. به فرشتهها گفت: «چند روزی این پدربزرگ را نبینم! حوصلهاش را ندارم!»
سوم
دختری به دانشگاه میرفت. در مسیر خانه تا دانشگاه چندین مرد با حرفهایی زشت دختر را آزار دادند.
خدا از غصه چند روز از اتاقش بیرون نیامد.
چهارم
زن ورزشکاری به تیم ملی دعوت شد. مسابقات جهانی در خارج از کشور بود. همسرش اجازه نداد از کشور خارج شود. دیگر به تیم ملی دعوت نشد.
خدا غمگین شد.
پنجم
مادری برای ثبتنام فرزندش به مدرسهای رفت. همه مدارک را تحویل داد. مدیر مدرسه به مادر گفت: «برای ثبتنام باید حتما پدر بچه بیاید و فرمها را امضا کند» هر چه مادر گفت: «این بچه فرزند من هم هست و من زندگیام را برایش گذشتهام!» گوش کسی بدهکار نبود.
فرشتهها هاج و واج به خدا نگاه کردند. خدا هم سری به علامت تاسف تکان داد.
ششم
دختران برای حضور در جامعه میترسند! (از آدمهایی و نگاههایی و ماشینهایی)
خدا از عصبانیت سر به بیابان گذاشت!
هفتم
دختر جوانی در شرکتی استخدام شد. رییس شرکت زن و بچه داشت. رییس شرکت تلاش میکرد به دختر نزدیک و نزدیکتر شود. دختر جوان از رییس شرکت دوری میکرد. رییس شرکت به دختر فهماند که برای ماندن در آن شرکت باید پذیرای رییس باشد. دختر جوان نپذیرفت. دختر جوان اخراج شد.
خدا شگفتزده شد. به فرشتهها گفت: «واقعا این بشر را من آفریدهام؟!»
هشتم
زنی از شوهرش سخت کتک خورده بود.
خدا بر سر فرشتهها فریاد زد: «پس شما چه کاری میکنید؟!»
نهم
دختری سوار ماشینی شد تا به خانهاش برود. راننده سعی کرد موبایل دختر را بدزدد. دختر مقاومت کرد. راننده، دختر را کُشت!
عرش خدا لرزید! خدا از آدمها ناامید شد! فرشتهها به نشانه اعتراض تصمیم گرفتند چند سال پرواز نکنند!
دهم، یازدهم، دوازدهم، سیزدهم، چهاردهم، پانزدهم…




