وقتی که درد ترسناک میشود
- شناسه خبر: 79966
- تاریخ و زمان ارسال: 18 فروردین 1405 ساعت 07:30
- بازدید :
نون.کاف
وقتی در حادثه رانندگی قسمتی از بدنم سوخت مجبور شدم مدتی همه زندگیم را تعطیل کنم، روز و شب من، تنها معطوف به درد کشیدن بود.
روزهایی بود که از شدت درد، طی کردن فاصله تختم تا سرویس بهداشتی (که ده قدم هم نمیشد) چند دقیقه طول میکشید.
هر قدم که برمیداشتم انگار تیغهای متعدد در زخمم فرو میرفتند، بارها این فاصله را نرفته، به تخت برگشتم. با استیصال گریه کردم، درد کشیدم و به اجبار دوباره ادامه دادم.
هر بار شستوشوی زخم و دوباره پانسمان کردنش، آن هم دوبار در روز زجری داشت که تا به حال در زندگیم متحمل آن نشده بودم.
چون هر بار وحشت دیدن زخم سوختگی، برایم عذاب بزرگی بود. گاه پیش میآمد که آماده تعویض پانسمان باشم اما یک ساعت طول بکشد که بخواهم از جایم بلند شوم.
ترس از این درد، بدتر از خود درد بود.
یک بار خسته از درد کشیدنهای سخت به کسی گفتم که اگر بدانم در زندگیم قرار است دوباره بسوزم قبل از آن خودکشی میکنم.
راستش گاهی دلم میخواست خودکشی راحت بود تا همان موقع هم میتوانستم آن همه درد را تمام کنم.
بعدها یادم آمد مهندسی که هر دو پایش آتش گرفته بود و ماهها در بیمارستان بستری بود قبلا به من گفته بود که بارها به دکترها اصرار کرده پاهایش را قطع کنند و از دوستم که دختر جوانی بود که سوختگی در حجم وسیع روی شکم و پاهایش داشت، شنیدم: به دکتر میگفتم اگر قرار نیست خوب شوم بگویید تا من زودتر خودکشی کنم و این همه درد نکشم.
بعدها که زخمم کمی بهتر شد، فهمیدم اینها همه اثرات ناامیدی بود، وحشت از هیبت زخم و درد کشیدن مدام، آدم را به ستوه میآورد، باور نمیکنی که این جراحت و آسیب مداوا شود، شفا پیدا کند، گوشتی که انگار پخته شده دوباره مثل قبل خام و شفاف شود. ممکن نیست عصبهای از کار افتاده دوباره کار کنند و پوست جزغاله شده دوباره روشن شود.
اما میشود.
زخم هر دو دوستی که سوخته بودند خوب شد، گوشتشان باز زنده شد و پوستشان از نو ایجاد شد. حالا حساسیت عصبها، نشستن یک پشه روی رد سوختگی را هم به آنها خبر میدهند و لذت لمس دوباره تن را هم برایشان ارمغان دارند.
زخم من هم رو به بهبود است.
دیر فهمیدیم که بدترین ویژگی درد و بیماری همین ناامیدی است، همین ترس و تاریکی است که مانند باتلاق میتواند بیمار را در خودش غرق کند.
اغلب ما در سختیهای زندگی فکر میکنیم هیچ روزنهای دیگر هیچ وقت قرار نیست به رویمان باز شود و هیچ نوری قرار نیست به تاریکیهایمان بتابد. امیدی نیست و زندگی به همین سیاهی و تاریکی تا ابد باقی میماند.
اما قطعا چنین نیست، هیچ وقت هیچ سختی ماندگار نبوده.
بعضی اتفاقات آنقدر دردناک هستند که روح آدم را ضعیف میکنند.
مثل مرگ عزیزان، از دست دادن دلبستگیها، خسران سرمایههای مادی و عاطفی و زخم روح یا جسم.
اما باید بدانیم که آدمیزاد قویتر از همه اینهاست.
انسان پویا است و میتواند از پس درد و رنجهایش بربیاید.
میتواند شکست بخورد و از پا دربیاید اما غیرقابل جبرانترین خسارتی که متحمل شده را جبران کند.
درست مثل همین تن که شفا پیدا میکند و سلول به سلول ترمیم میشود و از نو دوباره جوان میشود، روح و جان هم میتواند خودش را بازسازی کند.
من فکر میکردم دیگر هرگز رانندگی نمیکنم، اما کردم.
میگفتم دیگر به اتوبان نمیروم اما رفتم.
دوستم فکر میکرد دیگر سراغ تولید عرقیجات نمیرود، اما رفت و کارش را ادامه داد.
استادی داشتم که از ماجراجوییهایش طی کردن مسیر غیرقابل دسترسی یک روستا بود.
او میگفت: «قاطر آوردند و ما را سوار کردند سه روز در راه بودیم و وقتی که به روستا رسیدیم از دیدن زخم قاطرسواری روی قسمت داخلی پاهایم غش کردم و بیهوش شدم.
چند روز اهالی آن روستا مداوایم کردند تا از شوک زخمها بیرون بیایم.
اما زخم بدنم زودتر از حال روحم خوب شد!»
شاید باید در سختیها یادمان باشد که نگذاریم شوک حوادث، وحشت از هیبت و بزرگی دردها، در ما ریشه بدواند و بترساندمان.
باید به خودمان یادآوری کنیم که هر سیاهی پایان مییابد و هر تاریکی تمام میشود.
اگر هیبت دردهایمان به زانومان درآورده، اگر تحمل رنجهایمان را نداریم، اشکالی ندارد اگر مدتی ناتوان شویم، شکست بخوریم، همه ما در برهههایی از زندگی باید استراحت کنیم، روتین زندگی را ترک کنیم، اجازه دهیم روح و جسممان در وقفهای، خستگی در کند، خودش را پیدا کند.
ولی باید باور داشته باشیم که درد تمام میشود و ما قویتر از گذشته به آینده پا خواهیم گذاشت.





