خانههای محروم از پدر یا غم بیپدری
- شناسه خبر: 78151
- تاریخ و زمان ارسال: 2 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

ا. امیر دیوانی
منبع: کتاب دیوید پرنید
من آن گه سر تا جور داشتم
که سر در کنار پدر داشتم
سعدی
نبود مرد در زندگی خانوادگی، در ستمگری و تعدی نسبت به کودکان، بیتاثیر نیست و عالمی برای خشونت بیشتر ـ به زن شمرده میشود.
کاهش عواطف پدرانه، یکی از غیر منتظرانه و استثناییترین جریانهای اجتماعی آمریکاییهاست. فقط در سه دهه 1960 تا 1990، درصد بچههایی که جدا از پدر تنیشان زندگی میکردند، تقریبا به دو برابر یعنی به 36 درصد رسید. با پیدایش سده بیستم، حدود 50 درصد از کودکان آمریکایی هر شب، بیدیدار پدر، سر به بالین مینهند.
در گذشته، بیپدری خیلی عادیتر از امروز بود. آن زمان نبود پدر در کانون خانواده بیشتر به علت مرگ و میر بود، نه جدایی، ترک خانواده یا ازدواج غیر قانونی. در حال حاضر اکثر بچههایی که پدر ندارند، از سرپرستانی برخوردارند که میتوانند بار مسئولیت آنها را، به نیکوترین شیوهای، بر دوش کشند. تاکنون به فکر چه کسی رسیده است که بداند این قبیل اشخاص ترجیح میدهند چنین وظایفی را نپذیرند یا آن را به دیگری واگذار کنند؟
پیامدهای شگفتانگیز یک پژوهش علمی ـ اجتماعی جدید حکایت از آن دارد که از دست دادن پدر بر اثر عوامل امروزی و اختیاری مسلما ناگوارتر از فقدان وی به علت مرگ است. وانگهی کامیابی کودکانی که مادرانشان طلاق گرفته و دوباره شوهر نکردهاند، تقریبا از هر نظر کمتر از کودکانی است که پدرشان مرده و مادرشان بیوه شده است.
پیشبینی شده است که در اواخر دهه 1990، طلاق در بین اشخاصی که خود نتیجه زندگی نامشروع بودهاند، بیشتر خواهد شد. بر پایه آمار سال 1995، شمار کودکانی از این دست به 32درصد کل متولدان رسید که امکان دارد این رقم تا سال 2000 به 20درصد برسد. به موجب دلایل موجود، داشتن پدر غیرقانونی برای کودک خیلی ناگوارتر از داشتن پدری است که از مادر او جدا شده است.
مردان از دیدگاه زیستشناسی هنور خو نگرفتهاند که پدران متعهدی باشند. گذشته از نابسامانیهای فرهنگی، رفتار و کردار مردها فزونتر به ناسازگاری گرایش دارد و این خود سبب میگردد که آنان توجه پدرانهشان را تقریبا از کف بدهند و چه بسا همین امر باعث میشود که بنیان خانواده رو به ضعف بگذارد. از همین روست که در برخی جوامع سفارش اکید بر این است که باید مردها را در برابر فرزندانشان متعهد ساخت و البته در این رهگذر، ازدواج یکی از راهکارهای مهم به شمار میرود.
بدبختانه رویدادهای اواخر قرن بیستم در آمریکا، نشانگر از بین رفتن این قبیل پشتیبانیها و تعهدات پدرانه است. علاوه بر بسیاری از مشکلات نگرانکنندهای که اجتماع این کشور را به ستوه آوردهاند، کاهش مهر پدری در کانون خانواده، یکی از گرفتاریهای پیچیدهای است که رویاروی جامعه آمریکا قرار دارد.
در اواسط دهه 1950 فقط 27درصد از دختران 18 ساله دچار انحرافات اخلاقی شده بودند، در حالی که در سال 1988 شمار اینگونه دختران که یک دهم آنها را افراد پانزده ساله تشکیل میدهد، به پنجاه و نه درصد رسید. در این راه، بیپدری عامل مهمی شمرده میشود.
آمار خودکشی در بین نوجوانان آمریکایی تقریبا سه برابر گردیده و مصرف مشروبات الکلی و موادمخدر هم میان آنها خیلی زیاد شده است. در خلال سالهای 1960 تا 1990 نتایج آزمون ارزشیابی تحصیل، 25 درصد افت تحصیلی را نشان میدهد و چنین به نظر میآید که فقدان پدر یکی از مهمترین علل این افت است!
امروزه کمتر کسی در مورد اهمیت بنیادی نقش مادر در خانواده شک و تردید به خود راه میدهد ولی راجع به پدر چطور؟
این روزها پدران همیشه نقش دوم را در خانواده به عهده دارند، اما چون پرورش فرزندان، وظیفهای دشوار، پر تنش و بسیار خسته کننده است، پدر و مادر میتوانند پشتیبان هم بوده، به یاری یکدیگر بشتابند. آنان قادرند کمبودهای همدیگر را جبران کنند و نیرو و توانایی خویش را فزونی بخشند.
بدون تردید حضور مداوم پدر در منزل باعث میگردد که مهارتهای کلامی و چارهجویی بچه افزون گشته و به پیشرفتهای چشمگیر تحصیلی بیانجامد. بر اساس بررسیهای انجام گرفته معلوم شده است که بودن پدر در خانواده از عوامل تعیین کننده پیشرفت دختران در ریاضیات به حساب میآید. یک پژوهش نوین حاکی است که گذشته از سختگیری پدرانه، تعداد وقتی که پدران صرف خواندن درسها با کودکان میکنند، نمایشگر موثر توانایی کلامی آنان است. در مورد پسران هم نتایج به طرز چشمگیری یکسانست. تحقیقات نشان میدهند که بین حضور پدر در کانون خانواده و تواناییهای پسرانشان در درس ریاضی ارتباط تنگاتنگی وجود دارد. مطالعات دیگر، بیان کننده رابطه میان تربیت پدرانه و هوش کلامی پسران است.
این فکر کمتر به مغزمان خطور کرده که در تعالیم پدر، نوعی ابراز همدلی و همدردی نهفته که مورد نیاز هر جامعه منظم و متشکل از اشخاص مطیع قانون، همیار و دلسوزست، لیکن در پایان پژوهش به پیامدی «کاملا شگفتانگیزی» دست یافتند. در میان اشخاص تحت بررسی، مهمترین عاملی که در دوران طفولیت سبب تقویت حس همدردی میگردد، نقش پدر در مواظبت از بچه است.
البته هنوز دلیل اصلی این موضوع روشن نشده؛ لکن امکان دارد که در کنار هم بدون پدران و فرزندانشان، حالتی از همدردی و شفقت پدید آورد یا که این امر به چگونگی بازی کردن پدران یا فرزندان یا طرز استدلال آنها مرتبط باشد.
همه مزایای عواطف تمام عیار پدرانه، نصیب بچه نمیگردد، بلکه پرورش فرزند، پدران را ترغیب میکند تا عادات شخصی خود از قبیل دوراندیشی، همیاری، دوستی، اعتماد و از خودگذشتگی را رشد دهند و تمام این ویژگیها به منافع اقتصادی منجر میشود. وجود فرزندان در خانواده سبب میگردد که مردان اهمیت الگو و سرمشق مناسب بودن را دریابند. چه کسی شنیده که مردی گفته باشد او بعد از ازدواج و بچهدار شدن از اعمال غیر مسئولانه دست نشسته است؟
دسته دیگری که از فقدان موجودی به اسم پدر در خانواده رنج میکشند، زنان هستند.
بدون تردید شماری از زنان، بی
حضور مردان، زندگی خوبی را میگذرانند، در حالی که وجود مردی بد و گمراه در زندگی زن، فاجعهانگیز و مصیبتبار است. به نظر میآید که نبود مرد در زندگی خانوادگی، در ظلم و ستمگری نسبت به کودکان بیتاثیر نیست و عاملی برای خشونت بیشتر نسبت به زن شمرده میشود.
این مساله تا حدی جنبه ریاضی دارد، هر چقدر تعداد مردان مجرد در اجتماع بیشتر شود، رخدادهای خشونتآمیز برای زنان افزایش مییابد.
به منظور تجدید روابط میان پدران و فرزندان باید دگرگونیهایی را که در چند دهه اخیر صورت گرفته و به فردگرایی ریشهداری انجامیده است، از بین برد و بار دیگر ازدواج را به عنوان اصل و عرف اجتماعی در جامعه تثبیت کرد. در ضمن دست به اقدامات مفید هم میتوان زد. برای مثال کارگزاران مجازند به متاهلها بیش از مجردها مرخصی بدهند و نیز ساعات کاری آنان را متغیر سازند. همچنین پیشوایان دینی میتوانند از طریق مقاومت در برابر وسوسههای نفسانی که با از بین بردن «روابط صحیح و متعهدانه» سدی رویاروی ازدواج ایجاد میکند، زمینههای اخلاقی را که در فرهنگ طلاق و تجرد موجود است، اصلاح و ازدواج را توصیه و تجویز کنند.
همینطور مشاوران ازدواج و تشکیل زندگی مشترک میتوانند کار را با تعصب و سرگیری در جهت حمایت از ازدواج آغاز کنند و بر نیازهای خانواده یا حداقل احتیاجات مراجعه کننده تاکید ورزند. باید نظام دو درجهای قانون طلاق را در نظر بگیریم. مشکل کسانی که کودک صغیر ندارند، سادهتر از اشخاصی حل میشود که صاحب فرزند هستند. از تمام اینها گذشته باید برای زن و شوهرهایی که صاحب فرزند میباشند، دوره انتظار بیشتر برای طلاق تعیین گردد و مشاوره در مورد ازدواج، اجباری شود.
چنانچه بخواهیم در اجتماعی با معیارهای انسانی زندگی کرده و پیشرفت کنیم، باید تمام موانعی را که سبب جدایی پدران از خانوادههایشان میگردد، از میان برداریم و بدانیم که برای ما هیچ چیز مهمتر از این موضوع نیست که نیست.







