بیابان تاتارها
- شناسه خبر: 81150
- تاریخ و زمان ارسال: 5 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

حدیث حیدری
دیگر پاک شب شده بود. دروگو در اتاق خالی پاسگاه که دیوارهایش هیچ زینتی نداشت، نشسته و قلم و کاغذی خواسته بود تا نامهای بنویسد.
نوشت: «مادر جان …» و بیدرنگ یاد ایام کودکیدر دلش بیدار شد. حالا که تک و تنها در پرتو فانوس و در دل این قلعهی نامأنوس نشسته و از چشم همگان پنهان بود، میتوانست با مادرش راز گویی کند و از دلگیریِ این قلعه محنتزا و خالی از نور محبت با او بگوید.
اما مادر را که به خاطر آورد، با آن دلتنگی و بیقراری همیشگی اش، ترجیح داد جور دیگری بنویسد: «اینجا همه چیز خوب و مطبوع است قلعهای که در آن هستم بنای عظیم و شکوهمندی است و با من به خوبی رفتار میشود مادر جان.»
«بیابان تاتارها» نوشته دینو بوتزاتی شاعر، نویسنده و نقاش ایتالیایی، داستانِ افسر جوانی به نام جیووانی دروگو است که برای خدمت به قلعه ای دور افتاده و متروک فرستاده میشود؛ تنهایی، وهمِ کوهستان و روزمرگی کمکم بر او چیره می شوند و حالا دو انتخاب بیشتر ندارد، یا در سیاهی و زوال فرو برود یا از هر رویداد کوچکی، نور امیدی در دل بسازد.
در این کتاب توصیفها به شدت جذاب و قابل تصوراند، مکانها و وقایع با وجود اینکه اندکاند ـ و در مجموع هم کتاب از جهت شخصیتها و موقعیتهای جغرافیایی، کتاب تقریبا خلوتی است ـ اما به هیچوجه خستهکننده نیستند و بالعکس کشش داستانی قابل قبولی را شاهدایم.
مثلا در بخشی از کتاب برای اینکه میزان تنهایی و نامیدی شخصیت اصلی داستان را درک کنیم، میخوانیم: باد با پایینِ پالتوی او بازی میکند اما نقشِ سایهی آن روی برف، چون امتداد حرکت ابرها در زمین برفی کوهستان است نه لباس یک سربازِ خیره به دوردستها.
در یک جای دیگر، دروگو که در پست شبانه دچار حالات عجیبی شده، از سربازی میپرسد که ماه امشب بزرگتر نشده؟ و البته همرزمش پاسخ منفی میدهد و میگوید از قلعه همیشه همینطور به نظر میآید.
در طول این کتاب خواندنی، جنگ و گریز دو دیدگاه را میبینیم:
نویسنده کتاب که معتقد است عمر کوتاه و معمولی انسان شهابی پرشتاب و بیدوام است؛ نعمتی ناچیز که با تنگ چشمی به او داده شده و در حالی که میتواند سالهای عمرش را با انگشت دستش بشمرد، هنوز به دست نیامده از دست میرود.
و در سوی مقابل جووانی دروگو، که میگوید وقت بسیار است! به سهم خود قانع است و در ستایش این وقت مثال میآورد که چه بسیارند آنان که در زندگی به جایی میرسند که آرزوی مرگ میکنند اما چه مرگی؟ افتخار آفرین یا بزدلانه؟
این کتاب با نثر دلنشین و ترجمه روان سروش حبیبی، با زیست این روزهای ما سازگاری دارد؛ حالا که همهما به نوعی درگیر دلهرههای مخصوص به خود و اخبار جنگ هستیم و هم با محدودیتهای دسترسی به اینترنت، از سرگرمیها و عادتهای همیشگی دور شدهایم، گزینهای خوب برای خواندن است.
در اوقاتی که شاید احساس ملال به سراغمان بیاید، فکر و همزادپنداری با سربازی که در قلعهای دور افتاده جوانیاش پژمرده میشود؛ اما جدال با روزمرگی و ناامیدی برای او تمثال حیات و زندگی را زنده میکند؛ نجاتبخش است.
به ویژه درست زمانی که با زیرکی نویسندهی کتاب کمکم بر این باور میرسیم که دروگو و همرزمانش چه کار عبثی در قلعه میکنند، ناگهان همه چیز عوض میشود…
این کتاب را نشر ماهی به چاپ رسانده است، در صورت امکان تهیه کنید و از خواندن آن لذت ببرید.
قطعا ساعاتی خود را در دژی کوهی بر روی مرز تاتار خواهید یافت؛ خیره به بیابانهای وهمآلود و رها از هر دغدغه زمینی.



