
حالی که سبکبارتر از ابر شمایید…
امید مافی آن سالها که ما کودک بودیم، آنها جوان بودند. جوانتر از بید مجنونهای شیدا در مزار شهدا. آن سالها که ما نفس تازه میکردیم آنها از نفس افتادند، نفس بریدند تا ما از نفس نیفتیم، قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم، به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم… آن سالها، آخ آن سالها! زمان گذشت و ساعت هزاران بار نواخت تا شهر شعلهور در بیخیالی لختی فراموش کند آلالههایی که در کرانههای ازلی و ابدی عشق را سرودند، جهان را به حال خود رها کردند و غنودند در مزارستانی آرام تا شهر اسیر تنگی و...





