لنگرگاهی در شن روان
- شناسه خبر: 48213
- تاریخ و زمان ارسال: 7 آذر 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
ما سالها را با مرگها به خاطر میآوریم. سال زلزله، سال بیماری، سالی که کشور همسایه در آتش سوخت و سال جنگ. همه نقاط عطف برای ما به مرگ وصل شده؛ سالی که ظالم جزای ظلمش را دید، سالی که فوت کسی نظم خوابآلود جهان را برآشفت، سالی که گذشت و نمردیم. مرگ به ما نزدیک است. نزدیک نه چون حکمتها و ایسمهای کتابهای قطور و سخت. نزدیک مثل پوست و گوشت و استخوان، مثل لباس توی کمد، مثل نانِ سرِ سفره. مرگ، رزق هر روز مردم این جهان است و ما خوشخیالانه امیدواریم که تا روزی در دوردستها، ما را طعمه خود کند. شاید تصور میکنیم مرگ برای همسایه است، برای ظالمان یا گناهکاران است و ما فناناپذیریم. اما روزی که مرگ درب خانه ما را میگشاید و ناغافل سر میرسد، مطمئن میشویم که فنا و پایان برای همه ما انسانهاست. تنها میآییم، تنها زندگی میکنیم و تنها میرویم. هر حرفی جز این لنگرگاهی است در شن روان. مرگ حقیقتی است که گریزی از آن نیست. رقیبی پرمدعا که همه تلاشها در برابرش محکوم به شکست است. در برابر این حقیقت فقط باید سپر انداخت و پذیرفت.
کتاب در خصوص مرگ و سوگ است. مرگ و سوگی که در سالهای کرونا رنگ عوض کرد و همخانهمان شد. ما اصرار داشتیم که در تنهایی خوشتر و بهتریم. بیماری رسید و در کنج خلوتمان فرو رفتیم. کمی بعد سوگ به خانههایمان سرک کشید و ما آدمهای پراکندهای بودیم که در گوشههای مختلف جهان اشک میریختیم. مرگ، تنهایی را ظالمانه توی صورتمان میزد و میپرسید: «هنوز هم تنهایی را دوست داری؟ در آغوش من تا ابد تنها خواهی بود.» آن روز هیچکس تنهایی را دوست نداشت اما حقیقت حک شده روی کتاب هستی هرگز عوض نمیشود. کتاب روایت سوگهای پراکنده است. آدمهای، عزیز از دست داده؛ از سراسر دنیا تجربهشان از دست دادن خویشاوندان خود را روایت میکنند. وقتی مرگ به منزلشان رسید، آنها نبودند و مرگ، دست عزیزانشان را گرفت و برد. کاری نتوانستند کنند جز صبر و یقین بیشتر به حقیقت هستی؛ که خارج از امکان و اراده ماست و ما فقط چند روزی فرصت داریم که بیاساییم و بنوشیم و بخندیم و زندگی کنیم. همه چیز گذراست و پایان همواره تلخ و سخت است. تلخ مانند غم غروب سیزده فروردین، غم عصرهای جمعه، غم بازگشت وقتی کسی در مقصد منتظرت نیست.
در متن کتاب میخوانیم: «چرا تصویر دو پروانه قرمز روی تیشرت اشکم را درمیآورد؟ تا وقتی سوگواری نکنیم نمیدانیم سوگواریمان چگونه است. من علاقه خاصی به تیشرت ندارم اما در یکی از وبسایتهایی که میتوانی طرح لباست را خودت سفارش بدهی، ساعتها مشغول طراحی تیشرت یادبود پدرم میشوم. تا حالا شده تیشرت چنین گریزگاهی شود؟ بارها دست از کار میکشم تا گریه کنم. بارها به این فکر میکنم که اگر پدرم بود درباره این تیشرتها چه فکری میکرد. طراحی برایم یک جور درمان است؛ سکوتی را که انتخاب کردهام جبران میکند. سکوت میکنم چون باید عزیزانم را از شر تلاطم بیپایان افکارم در امان نگه دارم. نباید بگذارم ببینند چنگال آهنین سوگ چقدر پر زور است. بالاخره میفهمم چرا آدمها به یاد کسانی که از دست دادهاند خالکوبی میکنند. نیاز به جار زدن؛ نه فقط جار زدن فقدان، بلکه جار زدن عشق، جار زدن استمرار من دختر پدرم هستم» نوعی مقاومت و سرپیچی سوگ میگوید «همه چیز تمام شده و دلت میگوید نشده.» سوگ میکوشد عشقت را در گذشته زندانی کند و دلت میگوید عشق هنوز زنده است. صدای جدیدی خودش را در نوشتههایم جا میکند؛ صدایی پر از نزدیکی به مرگ، آگاهی از میرایی خودم؛ صدایی خیلی ظریف خیلی نافذ فوریتی جدید نوعی بیدوامی که هوا را از خودش پُر کرده. همه چیز را باید همین حالا بنویسم چون کسی نمیداند چقدر دیگر وقت دارم. یک روز خواهرم، برایم پیامکی میفرستد: «دلم برای قیافه عصاقورت دادهاش تنگ شده، برای اون رقص با نمکش وقتی که خوشحال بود، برای وقتایی که دست به صورتتش میکشید و میگفت بیخیالش.» قلبم میریزد. معلوم است که یادم نرفته پدرم همیشه میگفت «بیخیالش تا غصه چیزی را نخوریم.» اما این که خواهرم هم یادش هست، انگار باعث میشود خاطرهام جور دیگری حقیقی به نظر برسد. یکی از بیشمار خصلتهای جانفرسای سوگ هجوم شک و تردید است. نه، همه اینها فقط توی سر من نیست. پدرم حقیقتا دوست داشتنی بود. با فعلهای گذشته درباره پدرم مینویسم و باورم نمیشود که با فعلهای گذشته درباره پدرم مینویسم.»





