پسرانی با زخمهای پنهان
- شناسه خبر: 60636
- تاریخ و زمان ارسال: 21 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

فرزاد هفت سالش بود، هر شب، وقتی صدای فریادهای مادرش از اتاق کناری بلند میشد، پتو را روی سرش میکشید، انگشتانش را توی گوشهایش فرو میبرد، اما صدا قطع نمیشد.
کلمات تیز، مثل خنجر، از دیوارهای نازک خانه رد میشدند و مینشستند روی قلب کوچکش «چرا مامان چیزی نمیگه؟ چرا فقط گریه میکنه؟»
این سوالها توی سرش میچرخید، ولی جرات نداشت از کسی بپرسد. گاهی صدای ضربهای میآمد، سنگین، مثل افتادن چیزی روی زمین. فرزاد میدانست آن «چیز»، مادرش است.
صبحها، مادر با لبخندی لرزان صبحانه درست میکرد، کبودی زیر چشمش را با روسری پنهان میکرد و میگفت: «دیشب از پلهها افتادم.»
فرزاد از پدرش متنفر بود و حرفهای مادرش را باور نمیکرد، اما سکوت میکرد. یاد گرفته بود سوال پرسیدن، گاهی اوضاع را بدتر میکند.
در مدرسه، وقتی معلم میپرسید چرا حواسش نیست، فقط شانه بالا انداخت. نمیگفت که شبها، به جای خواب، ضربهها و گریههای مادرش را میشمارد.
فرزاد میترسید کسی چیزی بداند، میترسید پدرش را از دست بدهد، یا پدر به زندان برود؛ پدر خرج خانه را میداد، گفته بودند نباید از دستش بدهیم همین شد که فرزاد، همسر بودن و پدر بودن را اینطور یاد گرفت: با خشونت! اما ته دلش، آرزو داشت بهترین پدر دنیا بشود.
فرزاد تنها نبود، هزاران کودک در ایران و جهان، هر شب، شاهد خشونتی هستند که به مادرشان روا میشود خشونتی که فقط تن مادر را زخمی نمیکند، روح بچهها را هم میبلعد.
در ایران، آمار میگوید نزدیک به یکسوم زنان بالای ۱۵ سال، خشونت خانگی را تجربه میکنند، جایی که باید امنترین پناهگاه یک کودک باشد، میشود میدان جنگ.
برای فرزاد، خانه پناهگاه نبود زندانی بود که هر شب، دیوارهایش تنگتر میشد؛ یاد گرفته بود بیصدا گریه کند، وقتی پدر عصبانی است، توی چشمش نگاه نکند، از جلویش رد نشود تا مادرش بیشتر کتک نخورد اما آن ترسها، همانجا در وجودش ریشه دواندند.
تحقیقات نشان میدهد بچههایی که شاهد خشونت علیه مادرشان هستند، بیشتر دچار پرخاشگری، اضطراب، افسردگی میشوند.
فرزاد هم در مدرسه، با کوچکترین چیزی دعوا میکرد نه چون عصبانی بود، چون بلد نبود دردش را چطور نشان بدهد.
۹ ساله بود که مادرش تصمیمش را گرفت، چمدانی کوچک بست، دست او را گرفت و گفت: «دیگه کافیه.» رفتند خانه مادربزرگ.
اما آنجا هم، سایههای گذشته ولشان نکردند.
مادر فرزاد شبها کابوس میدید، فرزاد از صدای درها میترسید؛ ترک کردن یک فرد آزارگر، فقط قدم اول است زخمها عمیقتر از آنند که با جابهجایی التیام پیدا کنند.
خشونت علیه زنان، فقط زندگی آنها را ویران نمیکند، آیندهی فرزندانشان را هم در هالهای از ابهام فرو میبرد.
فرزاد حالا دوازده سالش است هنوز کابوس میبیند اما دیگر در نقاشیهایش خانههای تاریک نمیکشد آسمان آبی میکشد، با پرندههایی که آزاد پرواز میکنند شاید یک روز، او و مادرش مثل همان پرندهها، از سایهها رها شوند و فرزاد یاد بگیرد پدر مهربان بودن چگونه است…
پشت درهای بسته
امیر فقط ده سالش بود، ولی چشمهایش سالها بیشتر دیده بودند؛ روزها و شبهایی که پدرش با فریاد به جان مادرش میافتاد، او پشت در مینشست، زانوها را بغل میکرد و گوش میداد.
گریههای مادر، فحشهای پدر، صدای ضربههایی که نمیخواست معنایش را بفهمد «مامان چرا چیزی نمیگی؟»
این را هیچوقت بلند نگفت. ولی در ذهنش، هزار بار تکرار شد.
یک بار، وسط دعوا داد زد: «بابا، بس کن!»
نگاه پدر، خشمگین و سنگین، او را ساکت کرد و سیاهی رد کمربند نشان شجاعتش شد؛ از آن شب، یاد گرفت ساکت بماند اما به آرامی میگوید: «تا حالا فکر کردین یه پسر بچه که میبینه مامانش کتک میخوره، چطور میتونه بعداً به مرد بودنش افتخار کنه؟»
پسرانی که در کودکی شاهد خشونتاند، در بزرگسالی با احساس گناه، خشم یا سردرگمی دستوپنجه نرم میکنند.
نظریه یادگیری اجتماعی بندورا، که در ایران هم بررسی شده، میگوید این پسران یا پرخاشگری را میآموزند، یا کلاً از درگیری میگریزند.
امیر، یکی از همان پسرها بود؛ در مدرسه، با کوچکترین چیزی عصبانی میشد.
مشتهایش را گره میکرد، به دیوار میکوبید اما وقتی تنها میشد، گریه میکرد و از خودش میپرسید: «چرا نتونستم جلوی بابامو بگیرم؟»
پسرانی که نهفقط شاهد زخمهای مادرانشان هستند، بلکه بار نجات آنها را هم حس میکنند؛ پسرانی مثل امیر، که در آینده با چالشهایی مثل اعتماد به نفس پایین، روابط عاطفی شکستخورده یا حتی بازتولید خشونت روبهرو میشوند.
پسرانی که دوست ندارند خشونت را نشان دهند اما گویا ناگزیر از خشونت هستند؛ امیر میگوید: «قسم خوردم هیچوقت مثل بابام نباشم. مادرم نباید گریهشو قایم کنه.»
امیر حالا پانزده ساله است؛ مادرش بالاخره جدا شد، اما زخمها هنوز تازهاند: در گروه حمایت از کودکان قربانی خشونت، یاد گرفته احساساتش را بنویسد.
در یکی از نوشتههایش میگوید: «من نمیخوام مثل بابام باشم. میخوام مردی باشم که مامانم بهش افتخار کنه.»
این جمله، فقط برای امیر نیست؛
فریاد همه پسرهاییست که در سایه خشونت بزرگ شدهاند؛ اگر قرار است این چرخه قطع شود، باید آگاهی را بالا برد، خدمات روانی فراهم کرد و باورهای پوسیده را تغییر داد.
پسرهایی مثل امیر و فرزاد، حق دارند کودکی را بدون ترس، و بزرگسالی را بدون سایههای گذشته تجربه کنند؛ تا زمانی که خشونت خانگی «مسئلهای خانوادگی» دانسته شود، فرزادها و امیرها، در سکوت، با درد بزرگ میشوند.
اما اگر شنیده شوند، شاید بتوانند مردانی باشند متفاوت از آنچه دیدهاند.







