وظیفه پدر و مادر چیست؟
- شناسه خبر: 74936
- تاریخ و زمان ارسال: 10 دی 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

الهام علیبخشی
پسر بچه کوچک شش هفت سالهای با یک کلاه روی سرش کنار مادربزرگش در مطب دکتر نشسته بود ویزیت شده بود و حالا منتظر بود تا نوبتش برسد و آمپولش را بزند همانطور که پیش مادربزرگش بود با صدای آرام ابروهایی در هم و صورتی ناراحت میگفت من آمپول نمیزنم، آمپول درد داره و مادربزرگش با کلافگی میگفت درد ندارد؛ پسر بچه دوباره میگفت چرا درد دارد من قبلا آمپول زدم میدانم درد دارد و مادربزرگ میگفت درد نداره عزیزم به خدا درد نداره، من که به تو دروغ نمیگم. ماتم برده بود باورم نمیشد دروغ به این بزرگی را با قسم و آیه به خورد بچه میدادند و میگفتند دروغ نمیگویند! هر کسی میداند که آمپول برای بچهها یک چیز وحشتناک است پسر بچه مثل برهای که بیرون اتاق سلاخی به انتظار نشسته تا نوبتش شود و صدای ضجههایش به جایی نمیرسد در خودش فرو رفته بود راست میگفت آمپول درد داشت قبلا آمپول زده بود اما مادربزرگ به حرفش گوش نمیداد میدانست مادربزرگ دروغ میگوید اما نمیتوانست ثابت کند. مادربزرگ با گفتن اینکه آمپول درد ندارد تمام احساسات پسر بچه را بیاعتبار میکرد، به جای اینکه درد آمپول را به نیش زنبور شبیهسازی کند و کنجکاویش را برانگیزد یا از بهبود سریعش بگوید و تشویقش کند یا مثالهایی درباره کودکی خودش یا پدر و مادر پسر بچه بزند و از ترس مشابهشان برای زدن آمپول و او را دلگرم کند که تنها نیست در این تجربه سخت، فقط منتظر بود پرستار اسمشان را بخواند تا پسر بچه را به زور روی تخت بخواباند و برای سلامتی جسم او کاری کرده باشد در حالی که سلامت روحش را به خطر میانداخت!
با خودم فکر کردم چرا آدمها مطالعه نمیکنند؟ چرا درباره فرزندپروری نمیخوانند؟ بعد یادم آمد چقدر روشهای اشتباه فرزندپروری از همین کتابهای متخصصان بیرون آمده، روشهایی که حتی در شبکههای خارجی تبلیغ میشد و بعد از سالها که فرزندانی خشمگین و پر از بغض بار آمدند فهمیدند اشتباه است. یکیشان میگفت در برابر خواستههای نامعقول بچهها با جدیت مقاومت کنید، گریههای او را نادیده بگیرید، بیتفاوت باشید، اگر نیمه شب مدام فرزندتان بیدار میشود و گریه میکند سراغش نروید تا خودش گریه را متوقف کند!
به گمانشان با این روشها کمکم بچهها یاد میگیرند که خواستههایشان را تغییر دهند، در حالی که همین بیتفاوتی در برابر گریهها و نادیده گرفتن کودک در بزرگسالی لطمههای زیادی به او وارد میکرد.
رنج نادیده گرفته شدن، بیاهمیت بودن، بر روی عزت نفسش در بزرگسالی تاثیر میگذاشت، بعد فکر کردم به کودکی که در مدرسه کودکان کار دیده بودم کودکی که میدانستم دستانش از کار کردن در خانه و پاک کردن محصولات کشاورزی سیاه شده است. هیچ کدام از حقوقش به عنوان یک کودک رعایت نمیشد مجبور بود کار کند، درس و بازی کردن اولویتهای بعدی بود. همانطور که در اتاق انتظار روی یک صندلی کنار مادرش نشسته بود مادرش بیبهانه و بیدلیل دستی به سرش کشید، موهایش را نوازش کرد و سرش را بوسید. همان لحظه لبخندی روی صورت زلیخا نشست که مشابهش را در میان کودکان دیگر ندیده بودم به نظرم آمد شاید آدمها بیشتر باید در فرزندپروری در رفتار با عزیزانشان به غریزهشان اعتماد کنند؛ به غریزهای که جز محبت و عشق به فرزندشان نیست و بیتفاوت نباشند نسبت به غم او و یا نسبت به هر احساس دیگر عزیزشان و این روش بهتری است برای فرزندپروری.
با محبت و عشق است که بنیه روانی کودکان تقویت میشود و خودشان از پس هر ناملایمتی در زندگی برخواهند آمد.
اصلا وظیفه اصلی پدر و مادر چه چیزی جز همین عشق ورزی به فرزندشان است؟




