نسلی که فراموش کرده چطور امیدوار باشد
- شناسه خبر: 83823
- تاریخ و زمان ارسال: 10 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

سارا افشار
اگر از جوانهای امروز بپرسی «حالت چطور است؟» احتمالا با یک لبخند کمرنگ یا یک «خوبم، بد نیستم» جواب میگیری. اما اگر کمی بیشتر و عمیقتر نگاه کنی، میبینی که پشت این کلمات ساده یک خلاء بزرگ ایستاده است.
موضوع فقط یک غم گذرا یا دوری از شادی نیست. چیزی که با آن روبرو هستیم، یک تغییر ساختاری در روح و روان این نسل است. افسردگی در بین نسل جوان، دیگر یک اصطلاح پزشکی نیست بلکه تبدیل به یک حال عمومی شده است. حالی که در آن «فقدان امید» موج میزند. امید، برخلاف تصور خیلیها، یک حس رمانتیک و خیالی نیست.
امید در واقع یک ابزار برای بقاست. وقتی انسان امیدوار است، یعنی فکر میکند تلاشش فایده دارد. یعنی فکر میکند فردا میتواند کمی بهتر از امروز باشد. اما وقتی این فردا، مثل یک مه غلیظ، مبهم و ناپدید باشد، هر انسان ناخودآگاه به سمتی میرود که به آن میگویند: «بیحسی». یعنی ما دیگر نمیتوانیم به شدت خوشحال باشیم، چون میترسیم این خوشحالی زود تمام شود و در عوض به شدت هم غمگین نمیشویم، چون دیگر توان گریه کردن و درگیر شدن با درد را نداریم. ما فقط خسته هستیم!
در ادبیات روانشناسی، واژهای وجود دارد به نام «بیحسی عاطفی» این وضعیت زمانی رخ میدهد که فشار استرس و اضطراب، آنقدر از ظرفیت تحمل انسان فراتر میرود که سیستم دفاعی مغز، برای جلوگیری از فروپاشی کامل احساسات را خاموش میکند! کلمهای که مدام از زبان این نسل شنیده میشود: افسردهام، دپرسم … حالا چرا این اتفاق افتاده؟
چرا این نسل، با وجود اینکه بیش از هر زمان دیگری به اطلاعات و تکنولوژی دسترسی دارد، بیش از هر زمان دیگری احساس تنهایی و پوچی میکند؟ دلیلش ساده و در عین حال بسیار پیچیده است.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که هر لحظه؛ هزاران تصویر از زندگی ایدهآل را به ما دیکته میکند.
در فضای مجازی همه در حال سفر هستند، همه موفق هستند و خوشحال!
این مقایسه مداوم، باعث شده که زندگی واقعی که پر از شکست، تلاش، خوشی و روزهای معمولی است، در چشم آنها کوچک و بیارزش بیاید.
آنها مدام حس میکنند که از بقیه عقب ماندهاند؛ در حالی که واقعیت این است که همه در حال دویدن در یک مسیر بدون خط پایان هستیم. از طرف دیگر، فشار اقتصادی و اجتماعی، آن «فردا» را از این نسل گرفته. وقتی جوانان فکر میکنند با تمام تلاشهایش، باز هم نمیتوانند خانهای داشته باشند، یا نمیتوانند آیندهای مستقل برای خود بسازند، یا حتی نمیتوانند امنیت روانی خود را حفظ کنند، به تدریج اراده از آنها جدا میشود.
افسردگی، در واقع یک کُنش است. یک کُنش به جهانی که بیش از حد از ما میخواهد ولی کمتر از ما حمایت میکند!
اما مشکل از این هم فراتر است. این نسل در حال تجربه یک «بحران معنا» هستند. بسیاری از آنها دیگر نمیدانند برای چه چیزی باید تلاش کنند. ارزشهای قدیمی دیگر برای آنها معنایی ندارد و ارزشهای جدید هم هنوز جای خود را پیدا نکردهاند.
این میانه گمگشتگی، دقیقا همان جایی است که افسردگی ریشه میدواند.
متاسفانه طبق گزارشهای سازمان جهانی بهداشت، نرخ افسردگی در میان افراد 18 تا 24 سال در دهه اخیر بیش از 20 درصد رشد داشته است.
باید اعتراف کرد که صحبت از مثبتاندیشی در این شرایط، بیشتر از آنکه به یک جوان کمک کند، برایش آزاردهنده است.
گفتن اینکه «همه چیز خوب میشود» یا «فقط» باید «مثبت فکر کرد»، برای کسی که احساس میکند در تاریکی مطلق است، مثل این است که بخواهی با یک کبریت، یک غار تاریک را روشن کنی. این حرفها فقط باعث میشود جوانان احساس کنند که حتی در رنجهایشان هم درک نمیشوند.
یک روانشناس در این باره میگوید: «آنچه این جوانان به آن نیاز دارند، درک است نه نصیحت!»
آنها نیاز دارند که بدانند این احساس پوچی و خستگی، یک ضعف شخصی نیست، بلکه نتیجه مستقیم شرایطی است که در آن نفس میکشند. در واقع جامعه باید سیستمهای حمایتی واقعی (نه فقط در سطح کلمات) بلکه برای سلامت روان ایجاد کند.
و در نهایت، امید برای نسل جوان، حتما نباید یک جهش بزرگ باشد. امید میتواند در چیزهای کوچک هم یافت شود.
در توانایی ادامه دادن، در پیدا کردن یک معنای کوچک در میان آشوب و در پذیرش این حقیقت که «خسته بودن، اشکالی ندارد». جوانان باید یاد بگیرند که چطور در میان این همه ابهام با خودشان مهربان باشند.
شاید نتوانند دنیا را تغییر دهند، اما حداقل نباید اجازه دهند این دنیا، ذره ذره وجود آنها را از درون خالی کند.





