انتظاری به رنگ ریل!
- شناسه خبر: 68521
- تاریخ و زمان ارسال: 19 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در گوشهای از ایستگاه قدیمی، مردی روی صندلی نشسته که زمان برایش از حرکت ایستاده است. او را هر روز در سایهی طاقهای بلند ایستگاه میبینند؛ مردی با جامهای سفید و چشمانی که از بس به افق دوخته شده، حالتی از جیغِ خاموش گرفته است. سالهاست که مرد هر صبح با اولین آفتاب به ایستگاه میآید و با آخرین سوت قطار شبانه، ایستگاه را ترک میکند. نگهبانان ایستگاه به حضورش عادت کردهاند. گاهی مسافری دلسوز برایش چای میآورد، گاهی کارمندی قدیمی با او همکلام میشود. اما او تنها یک سؤال را تکرار میکند: ساعت رسیدن قطار بعدی چند است؟ و وقتی پاسخ را میشنود، به سوی سکو میشتابد و با چشمانی مشتاق به درهای قطار خیره میماند.
کسی از مسافرش چیزی نمیداند. نه نامش را، نه چهرهاش را، نه وعدهای که بینشان گذاشته شده. شاید عشقی از دست رفته است، شاید فرزندی گمشده، شاید دوستی از یاد رفته. اما در چشمان مرد، این انتظار به قدری عمیق است که گویی تمام معنای زندگی او در همین نگاههای بیپاسخ نهفته است. اصلا ایستگاه برای او نه محل عبور، که معبد امید است.
روزها میآیند و میروند. قطارها میرسند و میروند. مسافران میآیند و میروند. اما او میماند. مانند تابلویی زنده از وفاداری که بر دیوار زمان آویخته شده. گاهی باران از پنجرههای شکسته میچکد و روی شانههایش مینشیند و گاهی آفتاب کف سنگفرش را داغ میکند. اما او همچنان میماند.
مسئول ایستگاه میگوید: «ده سال است که او اینجاست. دقیقتر از ساعت من. بچههای محل برایش افسانهها ساختهاند. بعضی میگویند او دیوانه است، بعضی میگویند عاشق. اما حقیقت این است که او زندهترین انسان این ایستگاه است، چرا که تنها کسی است که هنوز به چیزی باور دارد.»
شب که میشود، وقتی آخرین مسافر از آخرین قطار پیاده میشود و ایستگاه خالی میگردد، مرد به دیوار تکیه میدهد و به صدای باد در راهروهای خالی گوش میسپارد. شاید در آن صدا، صدای کسی را میشنود که روزی خواهد آمد. شاید در آن سکوت، پاسخی برای انتظارش مییابد.
و اینگونه، مرد به بخشی از روح ایستگاه تبدیل شده است. یادگاری زنده از این حقیقت که گاهی امید، تنها چیزی است که از یک انسان باقی میماند. و شاید روزی قطاری برسد و مسافری از آن پیاده شود که این انتظار طولانی را به پایان برساند. یا شاید هیچگاه چنین نشود، اما مهم نیست. آنچه مهم است، این است که او میماند و نقاشی انتظار را هر روز و هر ساعت در ذهنش میکشد و به شمایلی از وفاداری در روزگار قحطی وفا بدل میگردد.
من چه زود میمیرم
از شنیدن یک لبخند
آگاه است او
از او که مثلِ من است.
از آلودگی به دور، از تاریکی به دور، از توطئه به دور
چشمها را یک لحظه ببند
از کلماتِ سادهی عجیب و ارزانِ خودمان بخواه!
آرزو کن!
آرزو کن آن اتفاقِ قشنگ رُخ بدهد
رویا ببارد
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد به خاطرِ ما!
ما که کاری نکردهایم…








