موزهای کوچک؛ میان خودروهای بزرگ
- شناسه خبر: 64506
- تاریخ و زمان ارسال: 20 مرداد 1404 ساعت 07:22
- بازدید :

نفیسه کلهر
از دروازه رشت به سمت غرب، از شهر خارج میشوم در اولین آبادی که «نظامآباد» نام دارد، میان تعمیرگاههای خودروهای سنگین، یک مغازه کوچک اگزوزسازی، دنیای بزرگی است، جایی که اگر یک بار گذرتان به آن بیفتد به سختی میتوانید فراموشش کنید.
صاحب این مغازه «حسین خوشنامفر» مردی بلند قد و لاغراندام با چهرهای تقریبا استخوانی است که متولد 1350 است، در همان بدو ورود به استقبالمان میآید، لباس کار تمیزی به تن دارد، با آرامش صحبت میکند و در حرفهایش به جزئیات زیادی اشاره میکند.
لطافت و سختی
کار اصلی او ساخت و تعمیر اگزوز است، همسایهها و دوستانش میگویند حسین دقیق است و کارش خوب است، طوری که از شهرهای اطراف هم مشتری دارد، مشتریهایش آنقدر از کار حسین راضی هستند که هر رقمی بگوید، چانه نمیزنند و تخفیف نمیخواهند. البته حسین هم منصف است، رقم غیرمنطقی نمیگوید.
مغازه بیاندازه منظم است، اگزوزها در ابعاد و اندازههای مختلف با نظم و به ترتیب، کنار و روی هم چیده شدهاند، آچارها، پیچگوشتیها و چند ابزار دیگر روی یک صفحه بزرگ روی دیوار از کوچک به بزرگ با میخ ثابت شدهاند، تمام ابزار کارش آنقدر تمیز هستند که نو به نظر میرسند.
مغازه در عین اینکه پر از ابزار سنگین، سخت و بزرگاست، اما لطافت عجیبی دارد، گلدانهای گل در جایجای مغازه به چشم میخورند. سینک گوشه مغازه و ظروفی که روی آن چیده شده به تمیزی سینک خانهای است که یک کدبانوی باسلیقه آن را اداره میکند.
روی ردیفهایی که ابزار مختلف چیده شده با فاصله منظم گلدانهای گل کوچک آویزان هستند، در ورودی مغازه هم چند گلدان گل بزرگ قرار دارد.
جالب است که نمونه کوچکتر از بعضی ابزار کار حسین مثل ابزار جوشکاری، اهرم، دیلم و بعضی وسایل دیگر مغازه ساخته شده است و در کنار نمونه اصلی قراردارد، اما چیزی که اینجا برایم بیشتر از بقیه جالب است، ماکتهایی است که میان مغازه چیده شدهاند.
مدلهای ظریف در میان بار اگزوز
ماکتهایی که هر کدام روی میزهای دو طبقه از روی زمین قرار گرفتهاند، مجموعشان شش عدد است، ماکتهایی که بعضی فرضی هستند و بعضی مشابه نمونه اصلی، حسین با دقت و حوصله درباره جزییات هرکدام برایم توضیح میدهد؛ بعضی وسایل را خریده، بعضی دیگر را ساخته، بعضی دیگر را نقاشی یا فقط رنگ کرده و با ترکیب تکتک این اشیا فضایی واقعی در ابعادی کوچک را ساخته است.
۳ سال، چهار سال و کمی کمتر یا بیشتر ساخت هر کدام از این ماکتها زمان برده است.
میپرسم روزی چند ساعت کار کرده؟ میگوید: هر لحظهای که در مغازه بیکار میشدم، سراغشان میرفتم.
حسین بدون اینکه درس خوانده باشد یا دوره خاصی دیده باشد، این کار را شروع کرده و حالا بیشتر روزش را مشغول به انجام کاری است که عاشقانه دوستش دارد.
یکی از ماکتها که در دو طبقه ساخته شده «ایران من» نام دارد، بعضی بناهای شاخص ایران در این ماکت وجود دارد، مغازه اگزوزسازی حسین نیز در میان این بناهاست.
ماشینها، آدمها، درختها و چمن، خیابانها، همه و همه ایران بزرگ حسین را تشکیل میدهند، با ریلهای راهآهن و بزرگراه، پل و فرودگاهی که فاصله این مکانها را به هم نزدیک میکند.
این ماکت از طریق یک زیرگذر به طبقه پایین راه دارد. خیابان، فضای سبز و آدمها آنجا هم ادامه دارند، جزئیات آنقدر زیاد است که از دیدنشان سیر نمیشوم! جدول خیابان، سنگفرشها، خطکشی عابرپیاده، نام کوچهها، تیر چراغ برقها، سطلهای زباله نبش هرکوچه و … آنقدر دقیق طراحی شده که میتوان ساعتها به آنها خیره ماند.
شعله استعداد با یک معلم خوب جرقه خورد
او میگوید معلم حرفهوفن در مدرسه راهنماییاش همه کارها را به او میسپرد و به بقیه شاگردان کلاس هم میگفت که فقط هر چه حسین میگوید، انجام دهند و خودش به بیرون کلاس میرفت.
با اینکه حسین همان سالها مجبور به ترک تحصیل شد؛ اما آن تشویقها در خاطرش ماند و باعث شد استعدادش را بشناسد.
از آن موقع حسین عاشق کارهای فنی و کارهای این چنین ظریف مانند ماکتسازی شد. او استعداد خاصی هم در این زمینه داشت، سنش که کمتر بود بازی باغ وحش را هم دوست داشت، درختها و کوهها و حیوانات را روی تپهها میچید و ترکیبهای مختلفی از تراکم و نوع هر کدام را در مناطق مختلف ایجاد میکرد.
مغازه اجارهای حسین اگرچه ۵۵ متر است، اما دنیای وسیع و عمیق او را در خود جای داده، او اینجا در کنار کار تخصصیاش به هنر میپردازد، هنری که به زندگی او معنا داده است.
انگار نه انگار اینجا تعمیرگاه است و مردی با دستانش جوشکاری و کارهای تعمیرات اتومبیلهای غولپیکر را انجام میدهد و بعد با همان دستهایی که کارهای سنگین انجام داده، میرود به کنج دنجش و در حالی که موسیقی ملایمی پخش میشود، کارهای ظریف و هنریاش را با وسواس تکمیل میکند.
این مغازه کوچک یک اتاق کوچکتر نیز در انتها دارد، جایی که کنج خلوت حسین است که پر از کلکسیونهای تمبر، سیگار، جاکلیدی، کبریت، ماشینهای راهسازی ماکتی سایز کوچک؛ حیوانات و … است، هر کدام در دستهبندیهای مختلف در هر گوشه این اتاق، روی دیوار و طاقچه و پشت شیشه، کنار هم چیده شدهاند. مرغ مینایی اینجا همدم حسین است، نامش را صدا میزند و هر از گاهی کلمهای میگوید. آکواریوم حسین با انواع ماهیها و عروس دریایی اتاق را تماشایی کرده، سوی دیگر آبنمایی قرار دارد که حسین به سلیقه خودش، سبزه و گیاهان مختلف و مجسمههای آدمها را رویش جایگذاری کرده و مدل قشنگی ساخته است.
ماکتهای خیابانهای شهر
در پستوی این اتاق، ماکت دیگری در حال ساخت است؛ نمونه کوچک شده فاصله بین «سبزه میدان» تا میدان «میرعماد»؛ این ماکت هم دقت و جزئیاتش عالی است؛ نام تکتک کوچههای این مسیر روی تابلوهای آبی رنگ شهرداری نوشته شده، تابلوهای بزرگتر سفید رنگ مسیر خیابانهای اطراف را نشان داده و تابلوهای قهوهای رنگ هم اماکن تاریخی میراث فرهنگی را مشخص کرده است، رنگ جدولهای خیابان، مسیر روگذر ماشینروی سر چهارراه بوعلی و جزئیات دیگر خیلی ریزبینانه و با ظرافت در این ماکت طوری کار شدهاند که هرکسی دوست دارد بنشیند و این همه ظرافت را ساعتها تماشا کند.
حسین میگوید ساعتها در محدوده سیزه میدان تا میدان میرعماد قدم زده، به بناها و علائم خیره شده، جزئیات را تماشا کرده، حتی گاهی تعجب عابران را برانگیخته که باعث شده از او درباره نگاه کنجکاوش سوال بپرسند و او هم با غرور فیلم ماکتهایش را داخل گوشی به عابران کنجکاو نشان داده است.
در ماکتهای حسین بچهها در پارکها مشغول بازی هستند، بزرگترها پویا و فعال در حال گشتوگذار هستند، شهرها قاعده و قانون دارند؛ عابر پیاده از روی خطکشی عبور میکند و ماشینها برای عابران توقف میکنند، فضای سبز بیشتر از خیابانها است و در شهرها حتی دهکده حیوانات هم دیده شده است، دریاچه، درختان جنگلی و حتی خانههای درختی در ماکت »ایران من» حسین جای به خصوصی دارند.
فضای شهری ماکتهای او آنقدر مطلوب و ایدهآل هستند که دوست داری ساکن آن شوی، انگار نه انگار از میان سر و صدای جوشکاری و تعمیرات ماشینهای سنگین این آثار لطیف و زیبا به وجود آمدهاند.
موزهای در کنار ماشینآلات سنگین
قوطیهای چیده شده روی طاقچههای پستو هرکدام وسیلهای در خود دارد: یکی پر از ماشینهای خیلی کوچک رنگی است، دیگری سطلهای زباله بزرگ دارد که نمونه واقعیشان سر خیابان و کوچهها هستند، این را عینا شبیهسازی کرده است، کافوهای زرد رنگ برق، جدولها، نردهها، همه در ابعاد کمتر از یک یا دو سانتیمتر ساخته و در این قوطیها نگهداری میشود تا به موقع روی ماکت سبزهمیدان نصب شود.
یک شیشه را از پستو میآورد و باز میکند، پر از مجسمههای گنگسترهای آمریکایی در ابعاد خیلی کوچک است، میگوید اینها را خیلی سخت پیدا کردم.
اینجا بیشتر شبیه یک موزه است تا تعمیرگاه ماشینآلات سنگین.
همه چیز تمیز و مرتب است و ترکیب ابزار با مجسمهها و گلدانها نمیگذارد دیوارهای آجری معلوم شوند، تمام دیوارها پر از وسایل هستند و اشعاری از سعدی و یک تصویر از کودکی حسین در مقابل مغازهای که در آن کار میکرد روی دیوار نصب شده است.
حسین دوچرخهسوار هم هست و در مقابل کلکسیون سیگارش که پشت شیشه اتاق نصب شده، میگوید هیچوقت سیگار نکشیده و این روزها از دیدن سیگار دست جوانها خیلی ناراحت میشود.
وسط مصاحبه وقتی صدای مرغ مینا بلند میشود،حسین صحبتش را قطع میکند و با لبخند، قربان صدقهاش میرود.
او توانسته در یک فضای کوچک، محیط دنج و آرامی درست کند که با وسایل مورد علاقهاش احاطه شده است.
گوشیاش پر است از عکسهای مراحل مختلف ساخت ماکتها، خیابانها و سایر مکانهایی که آنها را ساخته یا میخواهد بسازد.
لذت خلق کردن
او معتقد است ذوق این کار همیشه در وجود او بوده ولی از 10 سال پیش مجالی پیدا کرده تا به آن بپردازد و توضیح میدهد: وقتی اینجا نشستم و فکر میکنم که باید آن خیابان را اصلاح کنم، چیزی را درست کنم، ابعاد شیئی را تغییر دهم، یا فکر میکنم چیدمان آدمها را چطور اصلاح کنم؟ حرکتشان چه طور باشد؟ و… بیکار نمیمانم و لذت میبرم.
او اشاره میکند به تختی که رویش نشسته که درست روبروی آکواریوم قرار دارد و یک پخش صدا کنارش هست، میگوید: همین تختی که اینجاست میتوانست فقط برای لم دادن و استراحت کردن باشد، بنشینم و ماهیهایم را نگاه کنم و به موسیقی گوش بدهم، اما دوست ندارم بیکار باشم، لذت میبرم که چیزی خلق میکنم و وقتی مشتری میآید و از مغازه من هیجانزده میشود، خودم هم کیف میکنم.
او از همین کنج دنج، تمام آرزوهایش را دنبال میکند و آرام آرام به همه رویاهایش جامه عمل میپوشاند، حسین حالا میخواهد مغازه بزرگتر کناری را هم اجاره کند تا فضای بیشتری برای ساخت و نمایش ماکتهایش داشته باشد.
حسین تاکید میکند که در این زمینه تحصیل نکرده و هیچ دورهای ندیده و ماکتهایی که ساخته بدون نقشه و مقیاس است و حتما اشتباهاتی هم دارد.
به نظر میرسد که خلاقیت درون او هرچقدر سرکوب شده اما بالاخره از دل وجود او جوشیده و به وسیله این ماکتها تجلی یافته، او معتقد است ماکتسازی به او آرامش میدهد، انگار از زندگی بیرون به این اتاق و این اشیا پناه میبرد. درباره مشوقهایش میپرسم و میگوید هیچ مشوقی نداشتم، او که این روزها با دخترش زندگی میکند خوشحال است که نازنین رشته گرافیک را انتخاب کرده و کارهای هنری میکند، چند بشقاب نقاشی شده از کارهای نازنین هم گوشه اتاق پشت مغازه آویزان است که نشان میدهد نازنین هم مثل پدرش هنرمند است و استعداد و خلاقیت زیادی دارد.
حسین میگوید: تا امروز که ۵۴ سال سن دارم، برای زندگیام خیلی زحمت کشیدم و خدا هم هوایم را داشت، روزی که من در ۱۳ سالگی بعد از فوت پدرم مدرسه را ترک کردم و مجبور شدم کار کنم، این شغل درآمد زیادی نداشت، اما مدتی بعد ماشینهای خارجی بنز و خاور و ولوو در ایران زیاد شدند و کار ما خیلی رونق گرفت.
او ادامه میدهد: حتی برای خرید دوچرخه هم من خیلی اشتیاق داشتم تا بالاخره دوچرخهای را که میخواستم آقای ساروخانی برایم پیدا کرد و حالا مسافتهای طولانی را رکاب میزنم و چند قله را با دوچرخه صعود کردهام و برنامه صعودهای بیشتر دارم، همین مغازه را هم که میبینید با وام راه انداختم، شب و روز اینجا کار کردم، حتی جمعهها هم سر کار بودم و لطف خدا همیشه همراهم بوده است.
امتداد آرزوها تا روی قلهها
روی تقویم دیواری این اتاق، مقابل چهار روز در ماه نوشته شده «کوه» حسین حالا مسافر قلههاست، مسیرهای بین شهری تا روی خود قله را با دوچرخه طی میکند، برای این کار از مدتها قبل برنامهریزی میکند.
از برنامه بعدیاش میگوید که قرار است با دوچرخه به قله سبلان صعود کند، تمام مسیر روی قله را شناسایی کرده، میداند کجا سنگی است و باید دوچرخه را حمل کند و به فکر انجام کارهایی است تا ترددش بین شهرها با دوچرخه راحتتر شود. نقشه مسیر جادهای تا تبریز را در تلفن همراهش ذخیره کرده و فیلمهایی را در گوشی تلفنش نشانم میدهد؛ فیلمهایی از دریاچه روی قله سبلان، آبتنی یک خرس در این دریاچه و صعود یک فرد دارای معلولیت به این قله، او با اطمینان میگوید: «آدم هرکاری را بخواهد میتواند انجام دهد.»














