در شب اسیر شدهام
- شناسه خبر: 66674
- تاریخ و زمان ارسال: 24 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
بنجامین باتن زندگی را سر و ته آغاز کرد. پیر و سالخورده متولد شد و نوزاد از دنیا رفت. او بخش عمدهای از عمرش را به دلیل تفاوتی که با بقیه انسانها داشت، در تنهایی گذراند و روابطی محدود ایجاد کرد. اما شاید مهمترین بخش این فیلم، شباهت بسیار زیاد دوران کودکی و سالمندی بود. کودک و سالمند هر دو برای کارها و تصمیماتشان به یک بزرگسال نیازمندند. لازم است که والد یا همراهی باشد تا تصمیماتشان جنبهای موجه پیدا کند و مجاز تلقی شود. شاید سختترین قسمت کهنسالی و در عین حال نیازمند بودن به دیگری، استقلال از دست رفته یک سالمند باشد. اینکه او قبلا مشغول بوده، تیمی را رهبری میکرده یا کودکانی را پرورش داده، در امور و فعالیتهای مختلف پیشگام بوده و حالا خود برای سادهترین تصمیمات و کارها به دیگری وابسته است. به کسی که هیچ شناختی از او و گذشتهاش ندارد یا حتی زمانی تحت حمایت و سرپرستی خودش بوده. ما هر روز برای استقلال و دستاوردهایی میجنگیم که میدانیم به تدریج همهشان را از دست خواهیم داد و این تلخترین واقعیت بزرگسالی است. تلاش هر روز برای ساختن و در نهایت از دست دادن.
انی ارنو، روزمره نویس سرشناس فرانسوی، از مشهورترین نویسندگان روز ادبیات و برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2022 به سبب آثار متفاوتش است. او در کتابهایش صریح و بیپرده از خود و زندگی شخصیاش نوشته و ابایی از قضاوت سایرین در خصوص ترسها و شکستهایش نداشته است و به سبب همین صداقت در نوشتار بود که آکادمی نوبل، او را سزاوار این جایزه دانست. او در کتاب «در شب اسیر شدهام» از مادرش و رابطه با او مینویسد که چطور در طول زمان تغییر کرده و نقششان عوض شده. روزمرگی های او را در مواجهه با مادری که مبتلا به آلزایمر شده و جسم و ذهنش هر روز ذره ذره تحلیل میرود، در طول سه سال بیماری مادرش گردآوری شده. او از احساس گناه خود و خاطرات متناقضی که از کودکی در ذهن داشته نوشته و تلاش کرده تنها راوی احوالات درونی خود باشد. عنوان فرانسوی کتاب (Se Perdre) به معنای «خود را گم کردن» است که در آلزایمر چنین حالتی بر انسان مستولی میشود. گویی که با پاک شدن خاطرات و فراموش کردن تجربیات زیسته، انسان دیگر خود را باز نمیشناسد و تبدیل به بیگانهای در دنیای شخصیاش میشود. «در شب اسیر شدهام» آخرین جملهای بوده که مادر انی ارنو در یادداشتهای روزانهاش از احساس خود در مورد آلزایمر نوشته، زمانی که بیماری هنوز کاملا تسخیرش نکرده بود.
در متن کتاب میخوانیم: «روزهای اول فقط گریه میکردم بیآنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، اکنون با دیدن یک شیء، یک چیز کوچک که مرا یاد او میاندازد، یا در مواجهه با بعضی جزئیات ظریف ناگهان میزنم زیر گریه. امروز اولین یکشنبهای است که حوالی ساعت دو یا سه به بیمارستان نمیروم. آخرین یکشنبه از دهکده برایش یاس زرد خریده بودم. وقتی بیرون خانه هستم بیش از زمانی که در خانه هستم رنج میکشم. در بیرون به دنبال مادرم میگردم بیرون جهان وجود ندارد، بیرون از او هم بخشی از جهان بود. سپتامبر ۱۹۸۳ پیش از آنکه به خانه من در سرژی نقلمکان کند، با هم در آپارتمان کوچک او بودیم، کاغذهایش را مرتب میکردیم و خیلی از آنها را دور میانداختیم. گمان میکنم آنجا آغاز راه پایان بود. نمیتوانم نوشتههایی را که پیشتر نوشتهام بازخوانی کنم، نمیتوانم دربارهی «او» و «کسانی» بنویسم. کوشیدم آخرین ملاقاتها را به یاد بیاورم، گویی هر تلاش من چیزی را از ورطهی نسیان نجات دهد.»


