خوشبختی
- شناسه خبر: 80844
- تاریخ و زمان ارسال: 31 فروردین 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

الهام علیبخشی
یک زن عادی بود در یک ماشین خطی بین راهی که موقع توقف در شهر کوچک بین راه، در دکه ساندویچی کنار جاده نهارش را خورد. نه لباس خوبی تنش بود نه زیباییش آنطور بود که برایش شعر بگویند؛ حتی تتوی ابروهایش از آن ارزانترینها و بدفرمترینها بود مطمئنا با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکرد.
لباسهای ارزان قیمت و کهنه به تن داشت. نهارش را که خورد و از ساندویچی خارج شد به سمت ماشین آمد؛ قفس مرغ عشقهایش همراهش بود.
نشست و صبورانه دختر کوچکش را صدا زد، دختر بچه به دنبال گربهای دور میشد و زن صبورانه و با محبت به خواندن دخترک ادامه میداد: «دختر قشنگم، سنا خانوم، عزیز مامان، دیر میشه بیا»
بدون آنکه رنگ کلاس یوگا و سفرهای طبیعتگردی و تمرین تنفس و آرامش دیده باشد، اما آرامشش ستودنی بود.
با سختی سه زن در صندلی عقب ماشین خطی نشستند و او که وسط نشسته بود قفس مرغ عشقهایش را روی پایش گرفت، بعد به بقیه سلام داد و سال نو را تبریک گفت.
پرسیدم مرغ عشقها را همه جا همراه خودتان میبرید؟ سرش را به نشانه تایید تکان داد و با لبخند گفت یک بار فقط پیش یکی از دوستانم گذاشتمشان، وقتی برگشتم خیلی ناراحت بودند تا چند روز مرا نوک میزدند. عصبانی بودند از دستم، من هم تصمیم گرفتم دیگر تنهایشان نگذارم.
تمام مسیر با روی خوش با دخترش حرف میزد، قربان صدقه مرغ عشقهایش میرفت و با خوشرویی و خوشبینی از آینده میگفت.
*
خوشبختی را فیلم و سریالها با آن نگاه مصرفگرایانه و مادیگرایانه تعریف نمیکنند. خوشبختی شاید همان عشقی است که از درون میجوشد و به حیوانات، کودکان، طبیعت و حتی همسفری غریبه منتقل میشود.
آن لبخند بر لب، آن قدرت شاد بودن بیدلیل، آن صبوری در برخورد با فرزندی بازیگوش، یا آن مرغ عشقهایی که با خودت حتی در سفر همراه داری تا مبادا تصور نبودنت ناراحتشان کند.





