افتتاحیه تموز زیر نور ماه!
- شناسه خبر: 61523
- تاریخ و زمان ارسال: 3 تیر 1404 ساعت 02:59
- بازدید :

امید مافی
یک نفر با صدای بلند گفت: تابستان که آمد فکری برای آسمان تو خواهم کرد، یادم باشد روزهای آخر خرداد دستمال خیسی روی ستارههایت بکشم و گلدانی کنار ماهت بگذارم، زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت، بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی، بایستی کنار پنجره و با درخت و باغچه صحبت کنی، پنهان نمیکنم که پیش از این سطرها «دوستت دارم» را میخواستهام بنویسم، حالا کمی صبر کن، تابستان که آمد فکری برای آسمان تو و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد …
زمان گذشت و تقویمها ورق خورد تا تابستان رسما افتتاح شود و جهان از بهار دست بکشد. حالا وقت آن رسیده برای دختری که چینهای لوند دامنش دلها را برده اسپند دود کنیم. دختری که نامش با تابستان آمد و هیچ قرابتی با بهار یا پاییز ندارد. در چنین شرایطی برای پرندگانی که روی سقف خانه ضرب گرفتهاند و خبر رسیدن بهار را جار میزنند، دانه میریزیم و سر قرارمان را با فصلهای دیگر بیخ تا بیخ میبریم تا تموز، رقصی در میانه میدان کند و روزگار طعم گیلاس و ریواس بگیرد.
سلام به آغاز فصلی گرم. سلام به انگشتهایی که دکمههای پیراهن تابستان را اهلی میکنند و سلام به شمعدانهای نقره. قدر تابستان را میدانیم و مجوز نخواهد داد به سهولت صندلی خود را به خزان بسپارد و در کوچه باغهای روشن گم شود. وقتی زندگی ادامه دارد و قرمزی لبهای تابستان روی گونههای تقویم مانده، بهتر است به چیزهای خوب فکر کنیم و راز معاشقه با فصل پرحرارت را در تنگی سینه نگه داریم که زیباترین غزلها روی پیشانی تموز تب میکنند.
گیلاسها بر درختان نشستهاند، پرنده از تنهایی پر نمیزند، من زخم قلبم را به تو نشان میدهم، آوازها از خانه دور است، یک ستاره هنوز در آسمان مانده است، شب میشود، در باغچه یادبود توست، تو را صدا کردیم، تو مرده بودی، یار من لحظهای در بهشت دوام آور، کلید خانه را گم کرده بودیم، در کوچه ماندیم، در کنار خانه علفها روییده بود، اما چه سود، سایه نداشتند، زاده شدم که لباس نو بپوشم، در تابستان آب سرد بنوشم و عشق را باور کنم.



