نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او…
- شناسه خبر: 70221
- تاریخ و زمان ارسال: 10 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در انزوای غمآلود عصرگاهان، وقتی که باد از میان شاخههای بید مجنون گذر میکند و پنجرهها را به نوایی محزون میخواند، مادر در اتاق کوچکش با قابهای بیجانی گفتوگو میکند که هر یک، دنیایی از خاطره را در خود نهفته دارند.
مادرِ آینههای شکسته که نفسهایش با نام دردانهاش گره خورده و هر صبح، با چشمانی منتظر از خواب برمیخیزد و صدای فرزندش را از دوردست میشنود.
سالهاست که پاییز با همه رنگارنگیاش برای او بیرنگ شده، گلها بوی کهنگی میدهند و پرندهها، نغمههایشان را از یاد بردهاند. اما او چون کوهی استوار در پسِ طوفانهای روزگار، بر جای ایستاده. آری در تنگی سینهاش دریایی از اندوه است اما در چشمانش، آتش امیدی همیشه روشن.
شهادت هنر مردان خداست و اوج پرواز به ملکوت است و جگرگوشهاش چون ستارهای در آسمان وطن میدرخشد، اما چه کسی دردِ خلأ حضور فرزندش را میفهمد؟ چه کسی میداند که گاهی در میان انبوه مردم، مادر تنها دنبال یک نگاهِ آشنا میگردد و آنگاه که نمییابد.
خاموش، خسته و شکسته اشکهایش را در سینه پنهان میکند؟
مادر مدام با عکسِ پسرش سخن میگوید، با او از روزهایی حرف میزند که هنوز زندگی، سبز و پر از رویا بود. انگار او آنجاست، در پشت شیشهی قاب، با همان چشمهای پرمهر و لبخند همیشگی.
مادر دستهایش را به آرامی بر چهرهی قاب میکشد، موهایش را مرتب میکند و گونهاش را نوازش میدهد. مادر قصههای بیپایان خود، حماسهای جاودانه است و در سکوت پر از اندوهش، صلابت تاریخ نهفته است و در دعاهای شبانهاش، نسیمی از رحمت بیکران میوزد، باشد که وجود پرمهرش، پناهگاه دلهای دردمند باشد و یادگاری از عشق خالص.
در این جهان خاکی. آری او تنها نیست، چرا که هر شهید، چراغی فروزان در مسیر تاریخ است و او مادر تمام چراغها و فانوسها.
شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او
نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو
دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو
نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب حال، نه یکی گفتوگو
نه به خود آمدم، نه ز خود میروم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو…








