تو عاشقپیشهای، محشر به پا کن!
- شناسه خبر: 85431
- تاریخ و زمان ارسال: 1 تیر 1405 ساعت 01:26
- بازدید :
هیوا مافی
دوازده سال، رؤیایی که هر جام کمرنگتر میشد. اسطورهای که در ریو تاج زرین بر سر نهاد، در مسکو و دوحه خسته و بیجان از میدان بیرون رفت اما در تورنتو، تاریخ تصمیم گرفت قصهای تازه بنویسد.
نیمه اول، جنگی تمامعیار بود. دو گل زدند، هر دو مردود شدند. انگار قاضی سوگند خورده بود شادی را از چهرهشان بزداید. در میانه آشوب، شلیک پسری چون خنجری از دل تاریکی، دروازه را گشود. پسری که چون شعری روان، خط دفاع کهنهکاران را پشت سر میگذاشت و هر بار قلب هواداران را از جای میکند. ناگلسمان اما آرام ایستاده بود. در دقیقهی شصت، سه مهره تازه به میدان فرستاد. اونداوف از دل نیمکت برخاست؛ پوکری که تا همین دیشب کسی نامش را نمیشناخت. هشت دقیقه بعد، با ضربهای والی، تار و پود ناامیدی را در هم درید. یک بر یک… و آلمان دوباره نفس کشید.
پایان قصه در ثانیههای واپسین رقم خورد. وقتی همه تسلیم تساوی شده بودند، اونداوف دوباره ظهور کرد. پاسی در عمق، چرخشی که زمان را متوقف ساخت و شوتی که سنگربان را میخکوب کرد. ۲ـ۱ و سوت پایان. دوازده سال حسرت، در یک چشمبههمزدن به پایان رسید.
لشگر امروز مانشافت، تلفیقی از خاطرات کهنه و رویاهای نوست. نویر پیر با چشمانی که هزاران شب را دیده، و جوانانی چون اونداوف که از وزن تاریخ بیخبرند و تنها لحظه را میبینند. این تیم نه با قدرت محض، که با اصرار عاشقانه میتازد.
و شاید سرنوشت از همین شب رقم بخورد. آنان که در بحرانیترین دمها از هم نمیپاشند، چه بسا که جام از آن ایشان باشد. راه دراز است و دشمنان بسیار، اما آلمانها میدانند در سختترین لحظات، چگونه چون ققنوس از دل خاکستر برافرازند. براوو آلمان.




