از جویبار تا گنداب؛ روایت فرسایش یک شهر!
- شناسه خبر: 84500
- تاریخ و زمان ارسال: 19 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
بله همینجا در این شهر آغشته به دود و دم روزی اگر نسیم از خیابانها عبور میکرد، سرخوشانه با خود بوی یاس و یاسمن میآورد. شمیمی که از نفسهای مردم، از آستانه خانهها، از خستگی دلنشین عصرهای قدیمی و از کوچه باغهایش برمیخاست. این شهر اگرچه ساده بود، اما در سادگیاش طراوت و طهارتی داشت. درست مثل چشمهای که هنوز دست نسیان به گلولایش نرسیده باشد.
آن دورها جویبارها در جغرافیای مغموم و مغبون با آب زلال و روانشان از زندگی خبر میدادند و چنارها با سایههای کمجان اما مهربانشان، به رهگذران یادآور میشدند میشود بوی خاک نمخورده و گیاه تازه را از هوای شهر جدا کرد و لختی زنده شد.
اینک اما به دقیقه اکنون، معلوم نیست چه بلایی بر سر آن خاطرات سبز نازل شده است. اینک همان شهر معطر دیروز زیر سایه اهمال، بیتدبیری و بیاعتنایی به فضایی دلمرده و بیرمق بدل شده است. پارکینگی بیجان که در آن بهجای طراوت صبحگاهی، بوی تعفن از چهارگوشهاش به مشام میرسد و بهجای زمزمه آب و باد، سکوت سنگین ماندابها در گوشها میپیچد و آنچه باید راهی برای عبور آب میبود، به راهی برای ماندن گنداب بدل شده است. در چنین هنگامهای خیابانها بهجای آنکه نشانه نظم و رسیدگی باشند، نشانی از رهاشدگی و فراموشی با خود دارند. انگار شهر را نه با طرح و تدبیر، که با بیحوصلگی و عادت اداره میکنند. تلختر از همه این است که این میزان فرسودگی از ناتوانی مدیریت شهری برمیخیزد که با بودجههای نجومی و تشکیلات تودرتوی، قادر نیست بوی پلشتی را از خیابانها بزداید.
حقیقت این است طبیعت اگر مجال یابد، زخمهایش را ترمیم میکند، اما وقتی مدیریت شهری از انجام بدیهیترین وظایفش بازبماند، وقتی برای گندابها و ماندابها فکری نکند، وقتی دفع آبهای راکد، پاکسازی مسیرها و سامانبخشی به محیط را به تأخیر بیندازد، آنگاه شهر آرامآرام از درون میگندد، بیآنکه فریادش بهگوشها برسد.
قزوین امروز، بیش از هر وقت دیگر قربانی بیبرنامگی است و زخم بیتوجهیها را بر پیکر دارد. بوی تعفنِ جاری در گوشهوکنار شهر و رخت بربستن شادابی نشانه تصمیمهایی است که گرفته نشد، هشدارهایی است که شنیده نشد و مسئولیتهایی است که بهجای عمل، در حرف و وعده دفن شد.
اینجا مسئله تنها چند جویِ بسته یا چند لکه آب راکد نیست. مسئله، فرسایش شأن یک شهر است. شهری که میتوانست همچنان بوی پونه و بابونه بدهد، حالا زیر بار بیتفاوتی و انفعال مسئولانش، بوی ماندابی میدهد که نه مجوز میدهد طراوت بماند و نه آسایش را به ارمغان میآورد.
شهری فریاد میزند:
آری
کبوتری تنها
به کنار برج کهنه میرسد
میگوید:
نه.
بهار، از تنهایی، زبانی دیگر دارد
گل ساعت
مرگ روزها و اطلسیها را
میگوید
این آواز را چگونه به شهر رسانیم؟
که آواز
در پشت دروازههای گمان
خواهد مرد
تو با خواب به شهر درآ
تا آواز در چشمانت مخفی باشد.
ما که از دیروز گرم اتاقهای استوایی آمدهایم
قرارمان
در آوازهای صبح است.






