دوستت داریم، مثل خدا که نخستین مخلوق را
- شناسه خبر: 78083
- تاریخ و زمان ارسال: 2 اسفند 1404 ساعت 09:43
- بازدید :

امید مافی
چهل روز گذشت و بارانی که بر فراز شهر ایستاده بود بالاخره بارید، اما پسرک به خانه برنگشت و نشانی آشیانهاش را در باد نابلد گم کرد. چهل روز گذشت و پسرک رسوب شد زیر خروارها خاک سرد تا تکلیف شمعهای روشن روی میز روشن نشود و زمان از پدر و مادری که در پی روزهای سترون ناگهان پیر شدند انتقام سختی بگیرد.
چهل روز پیش که پسر برای دیدن دوستش از خانه بیرون زد، هیچکس نمیدانست به آخرین سارِ آخرین چنار آخرین خیابان خواهد پیوست و برای دیدن ماه به آسمان پرگریه خواهد رفت. او رفته بود تا در کنار دوستش زیست بخواند و برای امتحان میان ترم آماده شود، اما به ضرب یک تفنگ و یک شلیک زیستن را از یاد برد و به اعلامیهای بر روی دیوار بدل شد تا خیری از زندگیاش نبیند و گلولهای رویاهایش را سوراخ کند. تا ملحفه سفید را روی پیکرش بکشند و آفتاب بر بالهای سپیدش غروب کند.
حالا چهل روز گذشته و سبیلهای سیاه پدر سپید شده است و تکلیف رنگ موهای مادر معلوم نیست. حالا دیگر روز از سرش گذشته و حوصله از پیراهن لاجوردیاش سر رفته تا مرگ با طپانچهای در جیب برای پسرک بافراستی که میخواست پزشک شود و بر زخمهای ناسور پاپتیها مرهم بگذارد مرثیه بخواند.
در چهلمین روز کوچ درخت بالابلندی که خشکید و از تاریکی دنیا خود را جدا کرد، او در ندیدارها پدیدار شده و به خواب پدری رفته است که تابوت از روی شانههای خستهاش پایین نیامده است. پسرک هر شب به خواب مادرش میآید و یک جفت گوشواره آبی بر گوشهایش میآویزد و آرام و شمرده زیر گوشش زمزمه میکند: قایق کاغذیات را به آب بینداز و به دیدارم در فراسوی دریاها بیا. پسرک هر روز در ذهن و ضمیر پدری که سبیلهای سپیدش را از روی لبهایش کنار نمیزند جاری میشود و در گوشش نجوا میکند: بیا قدم بزنیم و پاهایمان را تا ماهیان دریا دراز کنیم… و زندگی به طرز غمانگیزی در خانهای که روی آب بنا شده ادامه دارد تا یک مرد و یک زن مستاصل و مستغرق با موهای ژولیده در باد زار بزنند و بیبال و بییال در حسرتستان دنیای دغل دنبال گمشده خویش بگردند و همصدا بخوانند:
دوستت داریم پسر قابهای خیس
مثل تشنه که عبادت آب را
مثل ماه که برکه باران را
مثل کوه که استعاره دریا را.
دوستت داریم
مثل خداوند که نخستین مخلوق را…







