
کاش گرانی دست میشُست!
امید مافی تقویمها به آخرین برگهای خود رسیدهاند و نسیم شمیم ربیع را به گوش جان میرساند، جیبها اما خالیاند، خالی… ماهی دودی روی دیوارها خمیازه میکشد، بیخبر از قیمتها. مردم اما به ویترین مغازهها خیره میمانند؛ جایی که لباسهای نو آویزانند، کفشهای نو چیده شده و پشت شیشه، انعکاس صورتهایی است که حسرت در چشمهایشان موج میزند. کودک دست در دست پدر، به کفش طوسی زیبایی خیره شده که پشت ویترین، زیر نور مهتابیها برق میزند. پدر اما به برچسب قیمت نگاه میکند و دست کودک را محکمتر میفشارد. پدر چیزی نمیگوید. پدر، آخ پدر. کودک هم چیزی نمیپرسد....






