از «من تنها» تا «ما» (۲)
- شناسه خبر: 78318
- تاریخ و زمان ارسال: 4 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

منوچهر کلهر ـ دکترای مدیریت آموزشی
چند وقت پیش ریههایش دچار مشکل شد. با دخترش به پزشک مراجعه کرد، دارو گرفت و کمی که حالش بهتر شد، دوباره سرِ کار برگشت. پزشک مصرف بعضی داروها را محدود کرده بود. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که کلیههایش هم درگیر شد و بعد سکتهای مغزی ـ هرچند خفیف ـ او را راهی بیمارستان کرد.
وقتی برای ملاقاتش رفتم، برادرش آنجا بود. پرسیدم: «خانم و بچهها نیامدهاند؟»
گفت: «کمرش گرفته، نمیتواند بلند شود.»
با این حال، در طول یک سال درمان و مراقبت در خانه، همسرش بیشتر وقتها کنارش بود. بچهها جویای حالش بودند و آخر هفتهها خانه شلوغ میشد. جمع میشدند، مینشستند، حرف میزدند. با وجود درگیری ریه و کلیه و آن سکته خفیف، حالش رو به بهبود رفت. بیماری سخت بود، اما «تنها» نبود.
اندکی بعد، عمویش هم دچار سکته مغزی خفیف شد. سایر اندامهایش سالم بود. او تنها در خانهای قدیمی، در محلهای که دیگر رنگ نوسازی گرفته بود، زندگی میکرد. خانه همان شکل سالهای دور را داشت: درِ کوچک فلزی، چهار پله تا ایوان، راهرویی باریک که به هال و دو اتاق تو در تو میرسید با فرشهای رنگورورفته. روبهرو، آشپزخانهای کمنور با وسایلی قدیمی که سالها دست نخورده مانده بودند. زیرزمین نمور با بوی ماندگار رطوبت. در حیاط، درخت انجیری که دیگر مثل گذشته بار نمیداد. میگفت: «همین هم برای من زیاد است.»
خوششانس بود که هنگام ورود به خانه سکته کرد. اگر داخل خانه میافتاد، شاید روزها کسی باخبر نمیشد. همسایهها اورژانس را خبر کرده بودند. از بیمارستان تماس گرفتند. برادرم کارهای ترخیص را انجام داد و او را به خانه رساند.
میگفت: «وقتی رسیدیم خانه، کسی منتظرش نبود.»
خانه ساکت بود. تختش را مرتب کردم. کارت بانکیاش را داد و گفت: «چیزی بخر… شاید دوستی برای دیدار بیاید.»
برای تهیه دارو و غذا بیرون رفتم. وقتی برگشتم، دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
پرسیدم: «من فردا سرِ کارم. چه کسی بیاید مراقبت کند؟»
گفت: «پرستار بگیرید… یک روز و دو روز نیست.»
پرستاری هماهنگ شد. پیگیریها، سیتیاسکن، مطب شلوغ، داروهای جدید. رفتوآمدها ادامه داشت، اما خانه همچنان همان سکوت را داشت. حضور پرستار بود، نه حضور «خانواده».
پدرم میگفت خیلی اصرار کردیم خانواده تشکیل بدهد، قبول نکرد. بعد از فوت مادرش تنهاتر شد. گاهی میآمد، مینشست، حرف میزد، اما در صدایش خستگیِ تنهایی موج میزد. شاید همان سکتهی قبلی هم در سکوت و بیپیگیری گذشته بود.
⸻
بیماری و بستریشدن فقط یک مسئله جسمانی نیست؛ بحرانی است که امنیت، هویت و احساس کنترل انسان را به چالش میکشد. در چنین روزهایی، خانواده میتواند مهمترین تکیهگاه باشد.
حضور یک چهره آشنا در بیمارستان، اضطراب را کم میکند. همراهی همسر، فرزند یا برادر، حس «تنها نبودن» را زنده نگه میدارد. پیگیری دارو، همراهی در ویزیتها، مراقبت پس از ترخیص، همه بخشی از درماناند.
از آن مهمتر، خانواده به فرد یادآوری میکند هنوز «نقش» دارد؛ هنوز پدر است، مادر است، عموست، برادر است. بیماری شاید توان جسم را بگیرد، اما تعلق، کرامت را حفظ میکند.
تفاوت آن دو تجربه، تنها در شدت بیماری نبود؛ در «شبکهی حضور» بود. یکی در میان جمعی که هر آخر هفته خانه را پر میکردند، آرامآرام بهتر شد. دیگری در خانهای ساکت، با دیوارهایی که خاطره داشتند اما صدا نداشتند.
درمان فقط در اتاق پزشک اتفاق نمیافتد. بخشی از آن در دل روابط انسانی شکل میگیرد؛ در نشستن کنار تخت، در پرسیدن «حالت چطور است؟»، در همان شلوغی ساده و گرم یک خانه.
تنهایی زیبنده انسان نیست.
چه خوب است از «منِ تنها» عبور کنیم و به «ما»یی برسیم که در آن، احساس تعلق واقعی جریان دارد.






