هی بچهها! شبهایتان سرشار از لالایی فرشتهها
- شناسه خبر: 78426
- تاریخ و زمان ارسال: 5 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
شب که بر گنبد نیلی شهر، چتر سیاهش را میگستراند، پنجرههای شیرخوارگاه چشمک میزنند به ماه؛ این خاتون خسته آسمان که نسلهاست گرد کهکشان میچرخد و شبهای بلند انتظار را رقم می زند. در امتداد ماه اما از گلهایی مینویسیم که بیگلدان بزرگ میشوند. از ماهیهایی که در حوض بیآب شنای پروانه را تمرین میکنند. از کبوترهایی که هنوز پر نگشوده، آشیانها را شماره کردهاند. اینجا در این خانهی بزرگ، کودکانی زندگی میکنند که هر کدام قصهای دارند به بلندای یک غزل ناتمام. مادرانشان ناچار شدند از گهواره دست بشویند و بروند پی گمشدههای خود و پدرانشان شاید هرگز ندانستند که چشمهایی به سیاهی شب، منتظر نگاهشان مانده است.
اینجا، دیوارها بیوقفه حرف میزنند. اینجا پرستاران شبانهروز بیهیچ نسبتی، مهر مادری را در لالاییهایشان جاری میکنند. اینجا دستهایی نه از سر تکلیف که از سر عاطفه، سر خردسالان را شانه میزنند و فرشتگان خاکی با چشمانی که هنوز الفبای دنیا را نیاموخته، همه چیز را میفهمند. وقتی صدای پای غریبهای میآید، سرها را به یک سو میچرخانند، شاید که مادر باشد. شاید که پدر. شاید که دستی مهربانتر از دستهای همیشه بیاید و آنها را در آغوش بگیرد. خدا را چه دیدید!
به گهوارهها مینگریم! هر گهواره یک کشتی است. طوفانها از کنارشان گذشته، اما آنها لنگر امید به ساحل فردا انداختهاند. راستی کودکان در خوابهایشان چه میبینند؟ شاید گهوارهای ببینند که به جای تکان خوردن با دست پرستار، با نوازش مادر تکان میخورد. شاید قصهای بشنوند که راویاش پدر باشد، نه رادیوی دیواری لعنتی. شاید در خواب، دست در دست خواهر و برادر واقعی خود از خیابانهای روشن کودکی بگذرند و سراغ مدادرنگیها را بگیرند… چه کسی گفته طفلان مظلوم این غم آشیان چیزی کم دارند؟ مگر نه اینکه مالک ارض و سما در آیههای عاشقانه کتاب آسمانیاش، برای یتیمان قصیده سروده است؟ مگر نه اینکه رسولان معزول در یتیمی بالیدند؟ پس این کودکان معصوم، ذخیرههای دادار بر روی زمین هستند و خدا آنها را انتخاب کرده تا مردمان سیاره نسیان را بیازماید. تا ببیند چه کسی چتر نوازش بر سرشان میگسترد و چه کسی بیاعتنا رد میشود و چشمهایش را در چشمهها جا نمیگذارد. تا نظاره کند چه کسی گلخندههایشان را جدی میگیرد و چه کسی چشمهای شبنمیشان را نادیده میانگارد.
شاید امشب کسی نباشد که برایشان لالایی بخواند، اما فرشتهها هر شب زیر نور ماه بر بالینشان مینشینند و دعایشان میکنند. شاید فردا کسی بیاید از راه، که نه از سر ترحم که از سر عشق، نام پدر و مادر را برایشان معنا کند. شاید پس فردا خود پدر و مادر شوند و بدانند که نداشتن، چه درد بیدرمانی است… و ما همینجا پشت همین پنجره، دستهایمان را رو به قبله مهربانی باز میکنیم و زیر لب نجوا میکنیم: خدایا! این کودکان را در پناه خود بگیر. آنها را از هر گزندی مصون بدار و دلهای کوچکشان را آنقدر بزرگ کن که جای همه نبودنها را پر کند. دستهایشان را آنقدر توانا کن که آینده را بسازند و چشمهایشان را آنقدر روشن که همیشه خورشید را ببینند، حتی پشت ابرهای تیره انتظار.
حالا شب از نیمه گذشت و ما هنوز اینجا ایستادهایم. کودکان خسته جان در خوابند و لبخند بر لب دارند. شاید خواب مادرشان را میبینند. شاید خواب پدر. شاید خواب خانهای که هنوز ساخته نشده. اما ما میدانیم که فردا، وقتی خورشید سر بزند، دستی هست که یکی از این کودکان را نوازش کند. دلی هست که برایشان بتپد و آغوش گرمی هست که پناهشان دهد. پس لطفا بخوابید ای کودکان شیرخوار! بامداد که بیاید خورشید از پشت ابرها سرک خواهد کشید و پرستوها برایتان آواز خواهند خواند. گلهای یاس در حیاط شیرخوارگاه شکفته خواهند شد و شمشادها زیر گوشتان ترانه خواهند خواند. باور کنید خدا آنقدر شفیق هست که غمهای هیچ کودکی را بیپاسخ نگذارد.
… شب شیرخوارگان، سرشار از لالاییهای فرشتهها و گهوارههایشان همیشه در ساحل امن آرامش بیطوفان. الهی، الهی!
اگر عشق
آخرین عبادت ما نیست
پس آمدهایم اینجا
برای کدام درد بیشفا
شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟







