
سلامِ زندگی بیجواب مانده است!
آنجا در حوالی بقعه سلطان سیدمحمد، سوز عجیبی پیچید وقتی پیرزنی یقه بلوزش را بالا کشید و در صورت خزان، ها کرد تا روزگارش گرم و نرم شود. آنجا عاقله مردی جهان را در پیراهن مندرس خود جستجو کرد و لبخندی مصنوعی را به رخسار خود چسباند و بلند بلند میگفت: با ۱۰ میلیون حقوق چطور باید برای چهار بچه قد و نیم قد تخممرغ شانسی بخرم و شادی را جرعهجرعه بر گلویشان بریزم! آنجا پدری از گورستان باز میگشت و زنی گرسنه بر بوریا خفته بود و کبوتری از روی دیوار سیمانی به جانب آسمان پر گشوده بود. یک...



