
پاهایی در انتظار راه رفتن
آرزو سلخوری حروف سفر خود را از پاهایش آغاز میکنم، دخترکی خردسال که روزی به شوق رسیدن به تپهای میدود و یکآن برای همیشه از رفتن باز میماند، یکآن پاهایش تصمیم میگیرند برای همیشه بایستند و دیگر نمیخواهند راه بروند، فکرهای مختلفی در ذهنم بدون توقف راه میروند، شاید ما بتوانیم دوباره پاهای او را به راه بیاندازیم! از طلوع آفتاب خیلی نگذشته است، سرم را به شیشه ماشین میچسبانم تا خورشید را تماشا کنم که هر از گاهی پشت کوهها خودش را پنهان میکند و گاهی با شیطنت مرکز چشمانم را هدف میگیرد، همچنان به «باران» فکر میکنم و...
