
برجها آسمان را بلعیده بودند!
امید مافی کوچهای بود بیانتها، با رگههایی از زندگی که از دیوارهای کاهگلیاش میچکید. هر دری، قصهای بود که با صدای جیرجیرکهای شب باز میشد و با بوی نان تازه در سپیدهدم به خواب میرفت. آن وقتها، سایههای مهربان بزرگان، پناهگاه خاطرات بود. پیرمردی که بر سکو لم میداد و برای گذر زمان قصه میگفت و جوانی که با شتاب از پیچ کوچه میگذشت، غافل از اینکه عمر، تندتر از گامهایش میدود. اما در گذر سالها روزگار دندانهای تیز خود را به جان کوچه انداخت. خانهها، یکی پس از دیگری با تمام رویاهایشان در خاکستر خاطرات دفن شدند و به...




