برجها آسمان را بلعیده بودند!
- شناسه خبر: 67822
- تاریخ و زمان ارسال: 8 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
کوچهای بود بیانتها، با رگههایی از زندگی که از دیوارهای کاهگلیاش میچکید. هر دری، قصهای بود که با صدای جیرجیرکهای شب باز میشد و با بوی نان تازه در سپیدهدم به خواب میرفت. آن وقتها، سایههای مهربان بزرگان، پناهگاه خاطرات بود. پیرمردی که بر سکو لم میداد و برای گذر زمان قصه میگفت و جوانی که با شتاب از پیچ کوچه میگذشت، غافل از اینکه عمر، تندتر از گامهایش میدود.
اما در گذر سالها روزگار دندانهای تیز خود را به جان کوچه انداخت. خانهها، یکی پس از دیگری با تمام رویاهایشان در خاکستر خاطرات دفن شدند و به جایشان، برجهای سرد و بلندی روییدند که مانند غولهای بیروح، آسمان را بلعیدند. پنجرههای کوچک مشبک، جای خود را به شیشههای تاریک دادند که هیچ نگاهی از پشت آنها پاسخگوی نگاه همسایه نبود.
بزرگترها، آرامآرام، با خودشان خاطرات را بردند. جوانترها، در پیچ و خم روزگار، پیر شدند بیآنکه فرصتی یابند تا دلواپسی های خویش را با یکدیگر تقسیم کنند. دیگر کسی پشت پنجرهها منتظر عبور آشنا نماند؛ دیگر صدای پای آشنا در سنگفرشها طنینانداز نشد. کوچه به طوماری از نامههای پارهپاره بدل شد که باد، برگهایش را به چهارسو پراکنده است.
اکنون در سکوت سنگین این برجها، تنها زمزمهای از گذشته میآید: «کجاست آن صدای آشنا؟ کجاست آن خانه کوچک با حیاطی پر از شمعدانی؟» و پاسخی نیست جز نسیمی که از میان قفسههای بتنی میگذرد و یادگاریهای یک کوچه زنده را با خود به نسیان میبرد.
کوچه اکنون فقط یک نام است بر صفحه غریب جغرافیا؛ خاطرهای است محو در ذهن پیرزنی که هر صبح از پشت پنجره به جای درختان توت، جنگ سرد آهنها را تماشا میکند و درخت گلابی پیرانه سر در آنسوی کوچه زیبایی زنی سالمند را دارد که ماه را به دامن میگیرد و برگهایش را روشن میکند.
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچهی بنبست.
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر تراز بیبقای خاک







