کودکان و خطر بیحسی عاطفی
- شناسه خبر: 76695
- تاریخ و زمان ارسال: 8 بهمن 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

زهرا محمدی، روانشناس
بحران فقط زمانی خطرناک نیست که ناگهانی، پرصدا و شوکآور باشد. گاهی خطرناکتر است وقتی طولانی میشود؛ تکرار میشود و به «وضعیت عادی» بدل میگردد. در چنین شرایطی، بزرگسالان شاید به تدریج سازگار شوند، اما کودکان هزینهای میپردازند که کمتر دیده میشود: بیحسی عاطفی.
جامعهای که از جنگ ۱۲ روزه تا دی ۱۴۰۴، از اضطراب به اضطراب دیگر منتقل میشود، ناخواسته کودکانش را در معرض نوعی آموزش پنهان قرار میدهد؛ آموزشی که به آنها میگوید: «دنیا جای ناامن و غیرقابل پیشبینی است، و احساساتت را باید خاموش کنی تا دوام بیاوری.
از ترس تا بیتفاوتی؛ یک مسیر خزنده
برخلاف تصور عمومی، آسیب روانی کودک همیشه با ترس شدید یا گریه و اضطراب همراه نیست. گاهی دقیقاً برعکس است:
کودک ساکت میشود، واکنش نشان نمیدهد، سؤال نمیپرسد، هیجانش کمرنگ میشود. این حالت اغلب بهاشتباه «بلوغ زودرس» یا «درک بالا» تعبیر میشود، در حالی که نشانهای از سازگاری دفاعی است.
در جنگ ۱۲ روزه و پس از آن در فضای اغتشاشات دی ماه، بسیاری از کودکان نه با شوک آنی، بلکه با انباشت تجربههای ناامن مواجه شدند. اخبار نگرانکننده، تغییرات ناگهانی، نگرانی دائمی والدین، و احساس تعلیق؛ وقتی این وضعیت تکرار میشود، روان کودک برای بقا، احساس را کاهش میدهد.
کودکانی که «زیادی منطقی» میشوند
یکی از نشانههای این وضعیت، کودکانی است که زودتر از سنشان منطقی حرف میزنند: «مهم نیست»، «عادت میکنیم»
«همیشه همین بوده.»
این جملات، اگر چه در ظاهر آرامبخشاند، اما در عمق خود نشانهای نگرانکننده دارند: عادیسازی ناامنی. کودکی که یاد میگیرد هیجان نشان ندهد، در آینده هم در برابر رنج خود و دیگران واکنش کمتری نشان خواهد داد.
این بیحسی، شاید در کوتاهمدت از فروپاشی روانی جلوگیری کند، اما در بلندمدت، جامعه را با نسلی مواجه میکند که همدلیش تحلیل رفته است.
نقش محیط؛ خانهای که دیگر پناه نیست
در شرایط بحران، خانه باید آخرین پناه روانی کودک باشد. اما وقتی بحران به درون خانه نفوذ میکند، این کارکرد تضعیف میشود. والدینی که خودشان تحت فشار روانیاند، ناخواسته یا بیشازحد اخبار مصرف میکنند، یا مدام درباره آینده نگران صحبت میکنند، فضای خانه را از «امنیت» تهی میکنند.
در جنگ ۱۲ روزه، بسیاری از کودکان نه با صحنههای مستقیم جنگ، بلکه با چهرههای نگران بزرگسالان مواجه شدند. برای کودک، نگاه مضطرب والد، از هر تیتر خبری ترسناکتر است.
مدرسه؛ حلقهای که اغلب غایب است
در تحلیل آسیبهای روانی کودکان، نقش مدرسه کمتر از حد انتظار دیده میشود.
در حالی که مدرسه میتواند یکی از مهمترین فضاهای بازسازی روانی باشد، در بسیاری از موارد به فضایی خنثی یا حتی تشدیدکننده اضطراب تبدیل میشود.
نبود گفتوگو درباره بحران، بیتوجهی به تغییر رفتار دانشآموزان، و تمرکز صرف بر «عادیسازی آموزشی»، پیامی پنهان دارد:
«احساسات تو مهم نیست؛ فقط ادامه بده.»
این پیام، اگرچه شاید نظم ظاهری ایجاد کند، اما در درون کودک نوعی انکار عاطفی میسازد.
رسانهها و آموزش ناخواسته بیتفاوتی
رسانهها در بحرانها فقط خبر نمیدهند؛ الگوی واکنش میسازند.
وقتی بحرانها پشت سر هم میآیند و هر کدام با موجی از هیجان، تصویر و سپس فراموشی همراه میشوند، کودک یاد میگیرد که رنج هم مصرفشدنی است.
در چنین فضایی، کودک به جای همدلی، به فاصلهگیری عاطفی پناه میبرد.
این فاصلهگیری شاید او را آرامتر نشان دهد، اما جامعهای میسازد که نسبت به درد جمعی، واکنش کمتری دارد.
خطر بلندمدت؛ نسلی که «حس نمیکند»
اگر ترس شدید، کودک را میشکند، بیحسی عاطفی او را تهی میکند.
جامعهای که کودکانش به ناامنی عادت میکنند، در آینده با شهروندانی مواجه میشود که: نه اعتراض میکنند، نه مشارکت میجویند، نه امید میسازند؛ فقط کنار میآیند.
این «کنار آمدن»، شاید ظاهراً آرامش باشد، اما در واقع نوعی فرسایش اجتماعی است.
مسئولیت جمعی؛ فراتر از توصیههای فردی
نمیتوان همه چیز را به مهارتهای فرزندپروری تقلیل داد. در شرایطی مانند دیماه یا جنگ ۱۲ روزه، حفظ سلامت روان کودک نیازمند سیاستگذاری آگاهانه است:
رسانههای مسئولانهتر، مدارس فعالتر و نهادهایی که کودک را نه حاشیه، بلکه متن بحران ببینند.
امنیت روانی کودک، فقط جلوگیری از ترس نیست؛ جلوگیری از بیحسی هم هست.
کودکان ممکن است آشوبها را به یاد نیاورند، اما عادت به ناامنی را چرا.
اگر بحرانها یکی پس از دیگری بیایند و ما فقط به «عبور» فکر کنیم، نه به «ترمیم»، نتیجهاش نسلی خواهد بود که احساساتش را خاموش کرده تا دوام بیاورد و جامعهای که احساس نکند، دیر یا زود، توان تغییر هم نخواهد داشت.


