غلامحسینی که من میشناسم
- شناسه خبر: 71841
- تاریخ و زمان ارسال: 28 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

محمد ساربان ـ بازیگر سینما و تئاتر
قرار بود برای آقای غلامحسین لطفی مطلبی بنویسم تا در مجلهای که به مناسبت بزرگداشت ایشان منتشر میشود چاپ شود.
نخست باید بگویم صحبت کردن دربارهی آقای لطفی اصلا کار آسانی نیست. ایشان نزدیک به پنجاه سال ـ شاید هم دقیقتر بگویم، نیم قرن ـ سابقهی حضور و خدمت در تئاتر، سینما و تلویزیون دارند. برای سخن گفتن از چنین هنرمندی، هم اطلاعات دقیق لازم است و هم زمان بسیار، تا آنچه گفته میشود درخور و درست ثبت شود. آقای غلامحسین لطفی متولد قزوین هستند؛ اگر اشتباه نکنم، در حدود سال ۱۳۲۸. آن زمان، وقتی از خیابان سپه به سمت خیابان دیگری میپیچیدیم، جایی که خانواده قافلهباشیها زندگی میکردند و ادارهی تربیت بدنی هم در همان محدوده بود، منزل خانوادهی لطفی قرار داشت؛ خانهای قدیمی که ایشان در آن با پدر و مادرشان زندگی میکردند. پدر آقای لطفی مردی محترم، آرام و بیآزار بود؛ چهره، قد و قامت و حتی متانتش شباهت زیادی به پسرش داشت ـ یا بهتر است بگویم، پسرش به او شباهت داشت. تا جایی که به یاد دارم، در سالهایی که من با غلام دوست شده بودم، پدرشان تازه بازنشسته شده بودند. متاسفانه دقیق یادم نیست در کدام اداره خدمت میکردند، اما بههرحال بازنشستهی یکی از ادارات دولتی بودند.
در آن سالها، آقای غلامحسین لطفی کودکی بود پرجنبوجوش و فعال؛ در شهر میگشت، مثل همهی بچههای دیگر به گردش و پیکنیک میرفت و روحیهای شاد و اجتماعی داشت. از همان دوران کودکی، علاقهی زیادی به سینما در او شکل گرفت. تقریبا هر روز دلش میخواست فیلم ببیند و در فضای سینماها حضور داشته باشد. البته در آن سن و سال، رفتن به سینما برایش چندان آسان نبود؛ هم به خاطر سن کم و هم بهخاطر مشکلات مالی. یادم هست بهای بلیت سینما در آن زمان شش ریال بود؛ شش ریال برای صندلیهای بخش سوم سینما ایران قزوین ـ همان قسمت ارزانتر سالن که معمولا با شمارههای «یک، دو، سه» شناخته میشد.
آقای لطفی برای تهیهی همین مبلغ ناچیز، تلاش زیادی میکرد. من این را با صراحت و افتخار میگویم، نه از سر انتقاد؛ بلکه به عنوان نشانهای از زیرکی و پشتکار او برای رسیدن به هدفش. او عاشق سینما بود. نه فقط فیلمها، بلکه خودِ فضای سینما برایش جذاب بود؛ آن ساختمان، پردهی بزرگ، نور، صدا و هیجان جمعی. برای اینکه بتواند پول بلیت را جور کند، از همان هوش کودکانهاش بهره میبرد. آن روزها پدر و مادرها به ما پول میدادند تا برای خانه نان لواش بخریم؛ مثلا ۳۰ عدد نان، که بسته به مصرف خانه، روزی یا یک روز در میان خریده میشد. غلامحسین اما با زیرکی، ۲۹ نان میخرید و پول ۳۰ نان را از خانه میگرفت. همان پولِ یک نان میشد سرمایهی کوچک اما پرارزش او برای رفتن به سینما.به این ترتیب، با همان یک نان کمتر، بهای بلیت سینما را فراهم میکرد و با شور و اشتیاق وارد سالن میشد تا فیلم ببیند و در دنیای رؤیایی سینما غرق شود.
آقای غلامحسین لطفی با همان ترفند هوشمندانهاش توانست فیلمهای زیادی ببیند و از همان دوران کودکی، درک و علاقهی عمیقی نسبت به سینما پیدا کند. این، دورترین خاطرهای است که من از او در ذهن دارم. بعدها، حدود سالهای ۱۳۴۵ یا ۱۳۴۶ بود که آشنایی ما بیشتر شد و همکاریهایی هم در قزوین با هم داشتیم. در آن دوران، چند نمایش روی صحنه بردیم؛ یکی از آنها نمایشی بود به نام «شاباجی خانم» یا چیزی نزدیک به این عنوان. در آن نمایش، من خودم نقش شاباجی خانم را بازی میکردم و لباس زنانه میپوشیدم. اجرای نمایش در سالن پیشاهنگی خیابان عبید زاکانی برگزار میشد؛ جایی که برای ما حالوهوای صمیمی و دوستداشتنی داشت. آقای لطفی هم در همان نمایش حضور داشتند. تا جایی که یادم میآید، طراحی و ساخت دکور نمایشها بیشتر به عهدهی او بود. خلاقیت عجیبی در این کار داشت و با دقت و سلیقهی خاصی دکورها را آماده میکرد. علاوه بر این، خودش هم در چند نقش بازی میکرد و کمکم در کار تئاتر تجربه و مهارت بیشتری پیدا کرد. این فعالیتها مربوط به دوران دبیرستان ما بود؛ سالهایی که هنوز نوجوان بودیم، اما عشق و علاقهمان به تئاتر آنقدر زیاد بود که ساعتها برای تمرین و اجرا وقت میگذاشتیم. آن روزها، نقطهی آغاز مسیر هنری غلامحسین لطفی بود. مسیری که بعدها او را به یکی از چهرههای ماندگار تئاتر و سینمای ایران تبدیل کرد.
فکر میکنم حدود سالهای کلاس یازدهم یا دوازدهم بود. یا شاید کمی بعد از آن که ما بهصورت رسمی کار تئاتر را در مرکز اتحاد قزوین آغاز کردیم. در آن مرکز، با آقای فرخمنش یا به قول ما، «قربانیها»، یعنی ابراهیم قربانیها همکاری داشتیم و اجرای چند نمایش را شروع کردیم. در همان دوران، من و آقای غلامحسین لطفی در بیشتر نمایشها کنار هم بودیم؛ آنقدر صمیمی شده بودیم. پس از آن، مرکز خاطره قزوین راهاندازی شد و فعالیتهای نمایشی ما در آنجا ادامه پیدا کرد. در آن دوره، علاوه بر من و آقای لطفی، آقای رضا فیضنوروزی هم حضور داشت و استاد و راهنمای ما آقای رضا محمدی بود که خدا رحمتش کند. ایشان استاد بزرگی بود و حق بزرگی بر گردن ما داشتند.
در آن سالها چند نمایش مهم اجرا کردیم؛ از جمله: «افعی طلایی» که آقای لطفی در آن بازی میکرد. «در حضور باد»، اثر بهرام بیضایی، و همچنین نمایشی که از علی نصیریان روی صحنه بردیم. نمایش «در حضور باد» را حتی در تلویزیون هم ضبط کردیم؛ این کار حدود سال ۱۳۵۰ بود، یعنی پیش از انقلاب. اجرای تلویزیونی آن با استقبال زیادی روبهرو شد و پس از آن نیز در تهران روی صحنه رفت. جالب اینکه استادان بزرگی همچون مرحوم سمندریان و استاد بیضایی خودشان برای تماشای این نمایش آمدند و ما را تشویق و تحسین کردند.
پس از آن، کارهای نمایشی ما همچنان ادامه داشت و آقای لطفی کمکم در قزوین به چهرهای شاخص در تئاتر تبدیل شد. یکی از نمایشهای مهم آن دوره، «مردی که مرده بود و خود نمیدانست» نوشتهی پرویز صیاد بود که آقای لطفی آن را در سالن دبیرستان محمد قزوینی روی صحنه آورد. این نمایش با استقبال فراوان تماشاگران روبهرو شد و بهحق یکی از نقاط درخشان فعالیتهای تئاتری او در قزوین بود.
در واقع میتوان گفت که اجرای نمایش «مردی که مرده بود و خود نمیدانست» در قزوین، شاید اولین تجربهی حرفهای و مهم آقای غلامحسین لطفی بود که بهمعنای واقعی روی صحنه رفت. البته پیش از آن، این نمایشنامه در تهران هم اجرا شده بود؛ با بازی آقایان انتظامی، نصیریان، مهرابی و دیگر هنرمندان نامآشنا در سالن ۲۵ شهریور ـ که بعدها به سالن سنگلج معروف شد. اجرای تهران با استقبال بسیار مواجه شد و همین نسخه به قزوین آمد تا به روی صحنه برود.
پس از این اجرا، آقای لطفی در نمایشهای متعددی در قزوین شرکت کردند و بسیاری از این نمایشها را با من همبازی بود. این همکاریها باعث شد تجربه و مهارت ایشان در تئاتر به سرعت رشد کند. بعد از این دوره، آقای لطفی تلاش کرد تا در دانشکده هنرهای زیبا، و در رشتهی تئاتر ادامه تحصیل دهد. آن زمان شکل آموزش تئاتر در دانشگاهها هنوز محدود بود و بیشتر دانشجویان رشتههای ادبیات، ریاضی یا علوم طبیعی بودند. هرچند ایشان از طریق هنرستان قزوین دیپلم داشت و بهصورت رسمی شرایط ورود به دانشکده را نداشت، اما با استعداد و سواد بالایش توانست مسیر خود را در هنر ادامه دهد.
در همان دوران، آقای لطفی در تهران به یکی از چهرههای شناختهشده تبدیل شده بود و با بسیاری از بازیگران و هنرمندان معروف دوستی و همکاری داشت. حدود سالهای ۱۳۵۱ـ۱۳۵۲، ایشان کار روی فیلم «سرخپوستها» را آغاز کرد؛ فیلمی دو ساعته با بازی پرویز فنیزاده که در آن زمان بسیار مورد توجه بود. این فیلم، علاوه بر ارزش سینمایی، انتقادی از وضعیت موجود و همزمان دفاع از سیاهیلشکرهای سینما بود؛ کسانی که معمولا قربانی کمتوجهی و نادیدهگرفته شدن در صنعت سینما میشدند. آقای لطفی در این پروژه توانست هم استعداد و دانش خود را به نمایش بگذارد و هم گامی مهم در مسیر حرفهای خود در سینما بردارد.
البته قبل از فیلم «سرخپوستها»، آقای غلامحسین لطفی فیلم کوتاهی ساختند به نام «بهاضافهمنها». مدت این فیلم حدود ۲۵ تا ۳۵ دقیقه بود و در آن زمان ایشان هنوز وارد دانشکده هنرهای زیبا نشده بودند. اهمیت این اثر از آن جهت است که نشاندهندهی شروع حرفهای و خلاقیت آقای لطفی بود. اتفاقا من هم در آن فیلم نقش یک پرندهفروش را بازی کردم. فیلم با استقبال خوبی روبهرو شد و توجه مخاطبان و منتقدان را جلب کرد. بعد از این تجربه، ایشان کارهای دیگری هم انجام دادند، اما ورودشان به دانشکده هنرهای زیبا نقطهی عطفی در مسیر حرفهایشان بود.
ماجرای ورود ایشان به دانشکده هم بسیار جالب و آموزنده است. آقای لطفی با تلاش و زیرکی فوقالعاده توانست شرایطی را فراهم کند که پیش از آن غیرممکن به نظر میرسید. قوانین وزارت علوم اجازه نمیداد کسانی که فقط دیپلم هنرستان داشتند، وارد دانشکده شوند، اما ایشان با پیگیری و ابتکار خود باعث شد برای یک سال استثنایی، دیپلم هنرستانها هم بتوانند در رشتهی تئاتر هنرهای زیبا ثبتنام کنند. آقای لطفی از این فرصت استفاده کرد، وارد دانشکده شد و پس از پذیرش، این قانون دوباره به حالت سابق بازگردانده شد. این نشان از هوشیاری، زیرکی و توانایی شگفتانگیز ایشان دارد.
در دانشکده، آقای لطفی چهار سال تحصیل کردند و در تمام مدت، فعالیتهای گسترده و چشمگیری داشتند. من خودم دانشجوی همان دانشکده بودم و ایشان یک سال یا دو سال بعد از من وارد شدند، اما همواره با هم کار میکردیم. در آن دوران، آقای لطفی کمکم وارد کار حرفهای سینما و تلویزیون گردید و فعالیتهایش جدی و حرفهای شد. مسیر هنری ایشان ادامه داشت سریالهای معروف تلویزیونی از جمله «خانه به دوش» و چند سریال بازی کردند.
آقای غلامحسین لطفی در طول سالهای فعالیتش کارهای بسیار مهم و ماندگاری در سینما و تلویزیون ایران انجام داد و بهتدریج به چهرهای شناختهشده و محبوب تبدیل شد. او بهعنوان یکی از کارگردانان برجسته و بازیگران توانای ایران شناخته میشود و جایگاه ویژهای در میان هنرمندان دارد. مردم هم همیشه او را دوست داشتند؛ چه در نقشهای کمدی که بهزیبایی از عهدهشان برمیآمد، و چه در نقشهای جدی که با عمق و صداقت بازی میکرد.
در سالهای اخیر، آقای لطفی همکاریهایی هم با مهران مدیری داشتند. در یکی از پروژهها که ظاهراً در مرحلهی تمرین بوده، نه فیلمبرداری اصلی، هنگام عبور از لبهی استخر خالی، تعادلشان بههم میخورد و از ارتفاع حدود دو سه متری داخل استخر میافتند. در نتیجه، پای ایشان بهشدت آسیب میبیند و مدتی درگیر درمان و استراحت میشوند. متاسفانه این حادثه تاثیر زیادی بر وضعیت جسمیشان گذاشت و باعث شد نتوانند مانند گذشته با همان انرژی و توانایی کار کنند.
البته، گذر زمان واقعیتی است که هیچکدام از ما از آن گریزی نداریم. همانطور که منِ محمد ساربان همیشه در صحنه نمیمانم. همیشه گفتهام: هیچکس تا ابد روی صحنه نمیماند. غلامحسین لطفی هم از این قاعده مستثنا نبود. ما فصلهایی داریم. فصل حضور، فصل درخشش، و بعد، فصل کنارهگیری. اما در مورد او، این کنارهگیری زودتر از زمانش اتفاق افتاد.
آقای لطفی روحیهای بسیار حساس و لطیف داشت. این اتفاق و بیتوجهی برخی همکاران و مدیران فرهنگی او را از نظر روحی آزرده کرد. بهتدریج، پیشنهادهای کاری کمتر شد و دوستان هم، شاید از روی بیتوجهی یا فراموشی، کمتر سراغش رفتند. سرانجام او ناچار شد بیشتر در خانه بماند و خانهنشین شود. اکنون، او در قزوین، در خانهی خود، زندگی آرام و تنهایی دارد؛ مردی که عمرش را در راه هنر، تئاتر، سینما و تلویزیون گذاشت و هنوز هم نامش برای بسیاری از علاقهمندان به فرهنگ و هنر ایران، با احترام و خاطره همراه است.
بخش دیگری از زندگی آقای غلامحسین لطفی مربوط به بازگشت او به قزوین است؛ شهری که در آن متولد شد و همیشه نسبت به آن تعلق خاطر داشت. یکی از بزرگترین آرزوهای او این بود که در زادگاهش یک شهرک سینمایی بزرگ و مجهز تاسیس کند. ایشان طرحی در سر داشت که بسیار جلوتر از زمان خود بود؛ قصد داشت شهرکی وسیع ایجاد کند تا فیلمسازان از سراسر ایران بتوانند برای تولید آثارشان به آنجا بیایند. در این شهرک، همهچیز پیشبینی شده بود: دکورها، لوکیشنها، خیابانها و خانههای قدیمی و جدید، وسایل صحنه مثل گاری، شتر، و ابزار سنتی یا مدرن، حتی محل اسکان و استراحت عوامل، هتل، رستوران و امکانات رفاهی کامل. نگاه آقای لطفی بسیار آیندهنگر بود و طرح او از بسیاری از شهرکهای سینمایی موجود در کشور پیشرفتهتر و جامعتر به نظر میرسید.
او چندین سال از عمرش را صرف پیگیری این ایده کرد؛ بیش از هفت یا هشت سال دوندگی و مذاکره برای اخذ مجوز، جلب سرمایهگذار و آمادهسازی مقدمات. اما متاسفانه در آن زمان، افرادی که در موقعیت تصمیمگیری بودند، شناختی از هنر و اهمیت آن نداشتند و تنها به منافع شخصی خود فکر میکردند. هر بار که آقای لطفی قدمی برمیداشت، کسی مانعش میشد، یا وعدهای میداد که عملی نمیشد. سرانجام، پس از سالها تلاش بیوقفه، این پروژهی ارزشمند به سرانجام نرسید و یکی از بزرگترین آرزوهای هنری غلامحسین لطفی ناتمام ماند. البته سخن گفتن دربارهی او و آثارش بسیار گستردهتر از آن است که در چند صفحه بگنجد. چه در زمینهی سریالها و چه در فیلمهای سینماییاش، میتوان ساعتها بحث و تحلیل کرد. بسیاری از بازیگرانی که در آثار او نقش داشتند، امروز دیگر از صحنه دور شدهاند. همانطور که خود او نیز به بازنشستگی رسیده است؛ و من هم، همچون او، امروز در همین مسیرم.
ولی حقیقت این است که آقای غلامحسین لطفی در یک صفحهی روزنامه یا مجله نمیگنجند؛ در یک گفتوگوی تلفنی یا حتی مصاحبهی تلویزیونی هم نمیگنجند. او بزرگتر از همهی این قالبهاست. آقای لطفی از آن دست انسانهایی است که هرچه دربارهاش بنویسی، باز هم احساس میکنی چیزی از قلم افتاده است.
من همیشه به این موضوع افتخار کردهام که با ایشان دوست بودم و هنوز هم این دوستی پابرجاست؛ و در کنار هم کار کردهایم. این افتخار بزرگی برای من است که بخشی از زندگی هنریام با نام غلامحسین لطفی گره خورده است.
در اینجا لازم میدانم از ادارهی فرهنگ و ارشاد اسلامی قزوین نیز تشکر کنم؛ در ماه گذشته برنامهای را بهمناسبت تجلیل از آقای لطفی و من برگزار کردند. در آن مراسم، من هم دعوت شدم و فرصتی دست داد تا پس از سالها دیداری تازه کنیم. دیداری که برای من و آقای لطفی، هم یادآور خاطرات قدیمی بود و هم نشانهی احترامی که هنوز مردم و مسئولان برای او قائلاند.
در پایان، از همینجا به آقای لطفی سلام میفرستم، برایشان سلامتی و آرامش آرزو میکنم و خوشحالم که این فرصت فراهم شد تا چند کلمهای دربارهی این هنرمند بزرگ و دوست دیرینهام بگویم.








