(ویژهنامه نوروز 1404)
- شناسه خبر: 55413
- تاریخ و زمان ارسال: 28 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

یک پاراگراف از فریبا وفی
گفتم: همیشه فکر میکردم آدمها میتوانند در خیال هم، عاشق هم بشوند، بدون آن که حتی یک بار دست یکدیگر را لمس کنند…
ولی بعد همه چیز ذره ذره عوض شد. تازه فهمیدم که یک زنم. یواش یواش حواسم درگیر شد. به دیدنش عادت کردم. باید او را در کنارم حس میکردم. صدایش را میشنیدم.
باید هر بار مطمئن میشدم که او هم به همین شدت مرا میبیند و احساسم میکند. حالا فکر میکنم دروغ است. نمیشود فقط توی ذهن، عاشق یک نفر شد. اگر بشود خیالات است… ای کاش میشد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد. فکر میکردم آدمها همان طور که آمدهاند، میروند. نمیدانستم که نمیروند. میمانند. ردشان میماند، حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند!






