شبیهخوانان روضه نان و خاک!
- شناسه خبر: 85494
- تاریخ و زمان ارسال: 2 تیر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
تعزیه که به پایان رسید، صداها فرو نشست و میدان آرام گرفت. شبیهخوانان با لباسهایی که هنوز بوی عرق و غبار صحنه را میداد، خسته کنار هم ایستاده بودند. چشم به راه ماشینی که آنها را دوباره به شهر برگرداند. از صبح تا شام خوانده بودند، گریسته بودند، جنگیده بودند و بر خاک افتاده بودند؛ برای لقمه نانی که شب به سفرهشان برسد.
آنها هر روز کربلا را برپا میکردند و هر شب با همان خستگی دیرینه به زندگی بازمیگشتند. در صدایشان چیزی از اندوه هزار ساله مانده بود. اندوهی که با نان و عرق و خاک آمیخته بود. گویی میان صحنه و زندگی فاصلهای نبود. همانگونه که بر صحنه تشنگی و غربت را میخواندند، در زندگی نیز سهمی از همان تعب داشتند.
تعزیه که تمام میشد، لباسها هنوز نقشها را در خود نگه میداشتند و نگاهها هنوز از روایت جدا نشده بود. شبیهخوانان خسته اما استوار، کنار جاده میایستادند. مردانی که هر روز کربلا را روایت میکردند، بیآنکه کسی بداند خودشان نیز پارهای از همان روضهاند. شاید برای همین بود که زندگی و زمانهشان کم از کربلا نداشت. آنها خود کربلا بودند اصلا!
غروب آرامآرام بر دشت مینشست و نور سرخ آفتاب بر پارچههای تعزیه میافتاد. همان سرخی که یادآور خون روایت بود. باد ملایمی میوزید و پرچمهای سبز و سیاه را تکان میداد. انگار هنوز قصه تمام نشده است. مردی که ساعتی پیش نقش شمر را خوانده بود، حالا گوشهای نشسته بود و کفشهای خاکگرفتهاش را میتکاند، بیآنکه کسی بداند او هم در دلش روضهای دارد. آن یکی که عَلم را در صحنه بالا برده بود، حالا کمرش را گرفته و آهسته راه میرفت. صدایش هنوز خش داشت. همان صدایی که ساعتی پیش در اوج میلرزید و جمعیت را به گریه میانداخت. کودکی از دور نگاهشان میکرد، شاید نمیدانست این مردان خسته همانهایی هستند که اندکی پیش قهرمانان و شهیدان صحنه بودند. اسبها را برده بودند و میدان آرام شده بود. خاکی که زیر پای بازیگران بلند شده بود، هنوز در هوا معلق بود. مثل خاطرهای که دیر از ذهن پاک میشود. یکی از شبیهخوانان زیر لب بیتی از نوحه را زمزمه میکرد، بیآنکه بداند هنوز در نقش مانده است. دستهایشان پینه بسته بود. لباسهای تعزیه کمکم در بقچهها جا میگرفت، اما اندوه نقشها در دلشان میماند. هر کدامشان داستانی داشتند. داستان مردانی که میان زندگی و روایت، راهی باریک میپیمودند. شب که نزدیک میشد، خستگی در صورتها عمیقتر مینشست. اما در چشمهایشان هنوز نوری بود. نوری شبیه همان شمعهایی که در مجلس روضه میسوزند. لابد فردا باز جایی دیگر بساط تعزیه برپا میشد و آنها دوباره لباس نقشها را میپوشیدند… و باز مردمی میآمدند، مینشستند، گریه میکردند و میرفتند. اما این مردان میماندند. با صدایی که از سینه برمیخاست و قصهای که هرگز کهنه نمیشد. برای همین بود که زندگیشان چیزی از کربلا کم نداشت. هر روزشان روضهای تازه بود و هر شبشان دنباله همان روایت کبود.
در صدا کردن نام تو
یک «کجایی؟!» پنهان است
یک «کاش میبودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمیرفتی»
من نام تو را
حذف به قرینه این همه دلتنگی و پرسش صدا میزنم…






