سرمایه دلگرمی
- شناسه خبر: 78878
- تاریخ و زمان ارسال: 17 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
نون.کاف
چند وقت پیش مسافرت دوست من «حدیث» به ارمنستان، مصادف شد با روز روستا و از آنجایی که تحصیلات و شغل و دغدغهاش مرتبط با روستاست، او از همسفرانش جدا شد و به تنهایی راه افتاد و رفت و رسید به روستایی به نام «گارنی».
یک روستای معمولی و نه چندان مشهور، اما سرسبز و با قدمت.
خودش میگوید وقتی روی سنگفرشهای روستا از کنار برگهای سبز و تازه درختان انگور آویزان روی دیوارهای سنگی عبور کرد و از دور، نمای کلیسای «ماشتوتس هایراپت» را دید؛ به یادم افتاد، وارد کلیسا شد و برایم شمعی روشن کرد و موقع برگشت در اتوبوس فیلم و عکسهایش را برایم فرستاد.
یعنی در جایی که فکرشم را نمیکردم، اسمش را نشنیدهام و روی نقشه ممکن است نتوانم پیدایش کنم، کسی به یادم بود، برایم شمع روشن کرد و آرزوهای زیبا کرد.
نامم در کلیسایی قدیمی در کشوری دیگر زمزمه و در حافظه تاریخی دیوارهای سنگی حک شد، زیادی بزرگش میکنم؟ شاید
اما معتقدم دنیا پر از این غیرمنتظرهها است.
پر از اتفاقاتی که اگرچه روی زندگی مادی و جسمانی تاثیر ملموسی ندارند اما میتوانند دلت را گرم کنند و امید را درونت شعلهور کنند.
به یادت بیاورد که چه همدلیهایی داری و به هنگام نیاز میتوانی با یادشان دلت را گرم کنی.
مثل بچههایی که روزی به آنها درس دادی و حالا محبتشان در نقاشیهایی که روی در یخچال خانهات از آنها یادگار داری، هر روز محبتشان را به یادت میآورد.
مثل غذای گرمی که به وقت مریضی کسی برایت میفرستد، مثل سازی که دوستی برایت مینوازد و یادداشت پر محبتی که رفیقی برایت مینویسد، یا همکاری که وقتی میفهمد عاشق نامه نگاری هستی برایت نامه مینویسد.
همه این کارهای به ظاهر ساده، دلگرمی روزهای سرد تو خواهند شد. سرمایه عاطفی و بنیه روانی تو را تامین و تقویت خواهند کرد تا اگر شکست خوردی بتوانی دوباره بلند شوی، قدرت پیدا کنی و روزهای سخت را به کمک آنها بگذرانی.
چند وقت پیش از معجزه لبخند نوشته بودم که آدمها باید به همدیگر لبخند بزنند.
به نظرم لبخند زدن در شرایط سخت یا مبهم، مثل همان شمعی است که در تاریکی برای کسی روشن میکنیم.
یک لبخند ساده یک پرستار به بیمارش یعنی خوب میشوی، نگران نباش. لبخند موقع تصادف و سانحه یعنی درست میشود؛ خطر گذشته. لبخند، وقتی همه علیه کسی هستند یعنی من همراهت هستم، دوستت دارم. لبخند در بحرانها ارامش میدهد، تاریکیها را روشن میکند، لبخند در جنگها امید میدهد و کدام یک از ما هر روز در زندگیمان جنگ نداریم؟
همین کارهای کوچک، محبتهای ساده ولی خالص، دلها را گرم میکند.
کسی چه میداند شاید در یکی از همین شهرها و روستاهای دور و نزدیک در گوشهای از جهان، کسی زندگی کند که هر صبح یا شب، نه برای مراسمی خاص، نه برای نذری بزرگ یا دعایی عجیب. تنها برای یک آدم غریبه که نمیشناسندش و گرفتار و تنها گوشه دیگری از دنیا است، شمع کوچکی روشن کند و شاید به خاطر آن نیایش ساده و آن مهربانی کوچک یک غریبه، کمک کند تا آن زمستان را دوام بیاورد.
کاش یادمان باشد هر وقت دلمان گرم شد، هر وقت خبری خوب شنیدیم، هر وقت حس کردیم دنیا هنوز جای زندگیست؛ به نیت دیگری کار خوبی انجام دهیم تا شاید دلگرمی برای روزهای سردش باشد.
برای یک مسافر، عاشق، خسته یا دلشکسته… برای کسی که شاید در جایی دور، در شهری که حتی روی نقشه بلد نیستیم پیدایش کنیم، تنها و غریب مانده، شمع روشن کنیم، گل بکاریم، یا زیر لب دعایش کنیم.
میگویند راز گرم ماندن در شبهای بلند زمستانهای سرد تاریخ، شاید همین است که اگر هر کداممان شمع کوچکی روشن کنیم، نه فقط دیگری، بلکه خودمان هم راه خانه را پیدا خواهیم کرد.


