نگهبان خستگیهای مقدس!
- شناسه خبر: 66768
- تاریخ و زمان ارسال: 25 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
وجودش قصیده ناتمامِ عشق است در کارگه روزگار، طلاییتر از خورشید، نجیبتر از باران، زلالتر از هفت آسمان. او را به کدامین نام خطاب کنیم؟
کهنسالترین درخت صبوری جهان که تندباد شبهای سرد شاخههایش را شکسته، اما ریشههایش، عمیقتر از بطن زمین، ما را پابرجا و استوار نگه داشته است.
تمامِ بهارانِ عمرش، به تماشای شکفتن ما گذشت و همه میوههایی که نچید، همه آوازهایی که نخواند و همه راههایی که نرفت، پایمال عطش نمو ما شد.
او له شد زیر چرخهای سنگین تقدیر، تا نقشهایمان بر زمین زندگی محو و ناپیدا نماند. او خون دلها خورد و خاموشی گزید.
تا آوای قد برافراشتن ما، به نغمه شورانگیز گیتی مبدل شود.
حالا در سکوت سپید پیری که موهایش بوی برف میدهد و چشمانش قصه کهنهی دریاها را روایت میکند، میخواهیم لختی واژههای موزون، مقفی و مهربان جهان را جمع کنیم و برایت هدیه بیاوریم. اما میترسیم که این واژهها در برابر اقیانوس سخاوت تو، کوچک و ناچیز به نظر برسد.
ای نگهبان خستگیهای مقدس، ای که زخمهایت را پشت لبخندهایت پنهان کردی، بدان که قامت افراشتهی ما، سایه عشق توست بر زمین و هر نفسی که میکشیم، شمیم محبت تو را میدهد و هر قدمی که برمیداریم بر مداری است که با چراغ وجودت روشن کردهای و هر نفسی که فرو میرود ممد تو و چون برآید مفرح ذات. درست مثل خدا، مثل خورشید …
بیمداهنه هنوز همان لالایی آرامی زیر گوشهای ما و ما همه شاخههای توایم و عطر وجودت تا همیشه در این خانه، در این اتاقها، در این مهتابی و در این باغچه سترون پیچیده است.
اما مادر
برای چه هر چه درخت مینویسم
شکل درخت خانه ما نیست
مینویسم بام، در و شکل بام خانه ما نیست
پس این الفباها به چه درد میخورند
چه طور بنویسم نارنج
تا ترشح نارنج را بر چهرهی سردم حس کنم؟







