نسل گل؛ در آستانه خطر!
- شناسه خبر: 82088
- تاریخ و زمان ارسال: 16 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
روی نیمکت پارک نشستهام؛ عصر است و نور، بیرمق روی برگها افتاده؛ نوری که بیشتر شبیه خستگی است تا روشنایی؛ اگر دقیق نشوی، همهچیز عادی به نظر میرسد. آدمهایی که در پارک قدم میزنند، صدای خندهای دور و چند نوجوان که گوشهای جمع شدهاند و چیزی میان شوخی و جدیت بینشان جریان دارد. اما یک چیز این عادیبودن را بههم میزند؛ بویی که آرام و پیوسته در فضا میپیچد. بوی «گل»؛ همان ماده مخدری که دیگر برای خیلیها ناآشنا نیست، حتی در سنین مدرسه!
تصویری برای ثبت کردن نیست. نه دود غلیظی دیده میشود، نه صحنهای که بتوانی قابش کنی. همهچیز نرم و بیصدا اتفاق میافتد؛ مثل همین بو که بیدعوت در هوا حل و آرام وارد ریهها میشود، بیآنکه لحظه ورودش را بفهمی.
چند دقیقه بعد، پسر نوجوانی از کنارم رد میشود. تهریشی کمرنگ روی صورتش نشسته و پیراهنی به تن دارد که به قول خودش «استایل لش» است. بیآنکه نگاهی به من بیاندازد، زیر لب، میگوید: «خاله بهتره اینجا نشینی! یههو معتاد میشی!» نه میخندد، نه طعنه میزند. جملهاش بیشتر شبیه یک هشدار است.
خودم را به عنوان خبرنگار معرفی و دعوتش میکنم کنارم بنشیند. مکث کوتاهی میکند. این مکث، کوتاه است اما سنگین؛ انگار دارد حساب میکند این چند دقیقه ارزش ماندن دارد یا نه. بعد برمیگردد و کنارم مینشیند. اسمش سینا است؛ با تأکیدی که بیشتر شبیه فاصله گرفتن از کودکی است با افتخار میگوید: «من 17 سالهام و دیگه بچه نیستم، عقلم میرسه.»
صدای خنده چند نوجوان در پارک میپیچد و دوباره در سکوت گم میشود؛ سینا لحظهای به آن سمت نگاه میکند و به سمت من برمیگردد؛ میگویم این روزها بوی گل را میشناسم و شاید چند وقت دیگر به آن عادت کنم. شانه بالا میاندازد، نه با اطمینان کامل، نه با تردید میگوید «عادت میکنی، اولش همه میگن بده، بعدش میشه معمولی.»
انگار خودش هم نمیداند این «معمولی شدن» دقیقاً از کجا شروع شده؛ از او میپرسم هم سنوسالهایش چقدر درگیر این فضا هستند. بدون مکث جواب میدهد: «الان اگه تو مدرسه ندونی بوی گل چیه یا بلد نباشی پیپر بپیچی، افت لاتی داره» میپرسم «گل» را از کجا میآورند؟ لبخند کوتاهی میزند؛ لبخندی که بیشتر شبیه ساده بودن سؤال است تا پاسخ: «همهجا هست. سخت نیست. مهم اینه آدمش رو بشناسی. تو پارک، مهمونی، حتی بعضی کافهها …»
در همین لحظه، پسرکی که مدتهاست پشت صندلی ما، روی چمن نشسته و ما را زیر نظر دارد. نزدیک میشود اما نمینشیند؛ فقط وسط حرف میپرد: «خانم اینا بزرگش میکنن. ما تفریح نداریم خب. همین دورهمیهاست.»
میپرسم: «گل هم جزو همین تفریحه؟!»
شانه بالا میاندازد: «آره خب؛ ولی کسی از همون اول معتاد نمیشه؛ خودتون درگیر این فکرا نکنید، همه چی دست خود آدمه!»
جمله را ساده میگوید، اما پشت این سادگی نوعی اطمینان خوابیده؛ اطمینانی که بیشتر از واقعیت، از تکرار میآید در حالی که واقعیتی در آن نهان نیست.
سینا ادامه میدهد و میگوید در یکی از مدارس نامآور شمال شهر قزوین درس میخواند. فاصلهای که قرار بود میان «اینجا» و «آنجا» باشد، در حرفهایش کمرنگ میشود: «فرقی نداره کجا باشی. دختر باشی یا پسر. سیگار که دیگه حداقله. گل هم هست. فقط مدلش فرق میکنه.»
وقتی حرف از خانواده میشود، صدایش تغییر میکند. نه بغض، نه سکوت؛ چیزی میان هر دو؛ از پدری میگوید که یکبار گفته «ما با هم دوستیم». مکث میکند، بعد اضافه میکند: «بعدش که فهمید سیگار میکشم، دیگه اون دوستی یادش رفت و من را گرفت زیر باد کتک، همونجا بود که فهمیدم از بابا دوست در نمیاد!»
میپرسم خودش هم تجربه « مصرف گل» داشته یا نه؟ نگاهش برای لحظهای ثابت میماند: «نه … سیگار بیشتره. گل رو همه نمیزنن، ولی هست. مخصوصاً مهمونیها.»
حرف از مشاوره که میشود، لبخند کمرنگی میزند. میگوید از طرف مدرسه به مرکز مشاوره ارجاع داده شده: «گفتن اضطراب دارم، یه کم افسردگی، کلی قرص دادن، میترسم قرصی بشم؛ خودم ترجیح میدهم سیگار بکشم تا بهش فکر نکنم.»
جملهاش ساده است، اما مکثی که بعدش میآید، ساده نیست …
در همین حین، دختری با هدفون سفید و ناخنهای لاکزده تیره، یکی از گوشیها را برمیدارد و وارد بحث میشود: «مشکل اینه که شما فکر میکنید هرکی سیگار کشید یا گل زد، تمومه. ما خودمون میدونیم چقدر مصرف کنیم که معتاد نشیم!»
چند نفر دیگر هم از گروه دخترها نزدیک میشوند. یکیشان، سینا را میشناسد. من را با نگاهی پرسشگر برانداز میکند؛ با لحنی که خالی از هر احترام است، مستقیم میپرسد: «تو کی هستی؟ چرا نشستی اینجا پیش سینا؟»
اما جملهاش کوتاه و تند است: «شما کی میخواید از این فاز روشنفکری بیاید بیرون؟ ما چه تفریحی داریم؟ کنار هم سیگار میکشیم، خوش میگذره. خودمون حواسمون هست. معتاد نمیشیم.»
بیهیچ مکثی اضافه میکند: «من بعضی وقتا نمیکشم، بعضی وقتا هم روزی ده نخ.»
***
هیچکس در این جمع خودش را «در خطر» تعریف نمیکند. خطر، برای همه، چیزی در آینده است؛ نه در حال.
اینجاست که مسئله فقط مصرف نیست. مسئله، جابهجایی معناست؛ جایی که مرزها قبل از شکستن، بیاهمیت میشوند. وقتی یک رفتار از «هشدار» به «تفریح» تبدیل میشود، دیگر هشدارها به گوش نمیرسند، چون موضوع از اساس تغییر کرده است.
در این پارک، تصویری برای ثبت کردن نیست. نه سقوطی دیده میشود، نه بحرانی آشکار. فقط لحظههایی عادی که آرام از کنار هم میگذرند. اما زیر این عادیبودن، چیزی در حال شکلگیری است؛ نه بحرانِ کامل، بلکه آستانه آن.
آنچه اینجا دیده میشود، چهره آشکار اعتیاد نیست؛ بلکه لحظهای است که مصرف، پیش از تبدیل شدن به بحران، در ذهن بخشی از نسل نوجوان «قابل تجربه» و «قابل کنترل» تعریف میشود و شاید خطرناکترین نقطه همین باشد؛ جایی که هنوز هیچچیز بههم نریخته، اما همه چیز در حال تغییر است.
سینا بلند میشود. دوستانش صدایش میزنند. قبل از رفتن، انگار برای جمعبندی خودش، نه برای من، میگوید: «ببین، ما بد نیستیم. فقط… حوصلهمون سر میره»
شاید این جمله، سادهترین و در عین حال پیچیدهترین توضیح برای نسلی باشد که زودتر از زمان خودش، با مفهوم «انتخاب» تنها مانده است. روی نیمکت میمانم. هوا کمی سردتر شده یا شاید فقط من بیشتر متوجهش شدهام. بوی گل هنوز در فضا هست؛ نه تندتر، نه کمتر. فقط آشناتر …!








