برسد به دست «خانم دال»
- شناسه خبر: 57998
- تاریخ و زمان ارسال: 13 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
آرزو سلخوری
سالها گذشته است؛ اما هنوز صدای خراشیدهی خودکار روی کاغذهای نازک دفتر مشقم در گوشم میپیچد.
هنوز آن دخترک کوچک را میبینم؛ با موهای شانهشده، چشمانی پرشور و خودکاری که به تازگی در دست گرفته بود. در کلاس سوم مدرسه ظفر، سال 1377.
عاشق مدرسه بودم، عاشق بوی کتابهای تازه، عاشق کلماتی که از نوشتنشان به وجد میآمدم؛ خانم قورچهبیگی، معلم کلاس دومم، با دستانی پر از محبت، مرا راهی کلاس سوم کرد، اما آنجا، مقابل خانم دال ایستادم؛ زنی قدبلند (از دید دختر کوچک آن روزها) با مقنعهای و رفتاری تیز.
نمیدانستم که نوشتن، بهای سنگینی دارد؛ نمیدانستم که راهی که با شوق آغاز کرده بودم، پر از ایستادنهای طولانی در پای تخته است. زیر سایهی خطکش چوبی بزرگی که بیامان بر دستان کوچکم فرود میآمد و نمیدانستم که برای خطی که بر صفحه میلرزید، باید اشک بریزم.
نه از تنبلی خبری بود، نه از بینظمی؛ تنها «بدخط» بودم، همین، تنها همین. جرم بزرگ من بود. اغلب پیش از آنکه روز به نیمه برسد، زیر ضربههای خطکش چوبی معلمم میایستادم.
هیچ وقت اولین کتک را به خاطر نمیآورم، چون کتکها آنقدر زیاد شدند که به هم گره خوردند. هر هفته، هر روز، تنبیه بود و تحقیر؛ همیشه با خودم فکر میکردم که شاید اگر خطم زیباتر شود، دوست داشتنیتر خواهم شد؛ بارها تمرین میکردم، بارها مینوشتم، اما نمرهای نمیگرفتم و کلماتی که از دهان معلمم میچکیدند: «تو هیچ وقت به جایی نمیرسی» بود.
یک روز، به خیال کودکی، خواستم او را خوشحال کنم؛ دفتر مشقم را دادم به عمه خوشخطم و با شوق، ورقهایی آراسته تحویل کلاس دادم؛ اما نتیجه، بدتر از همیشه بود! نیم ساعت کتک، جلوی چشمان دوستانم و این بار خواهرم که با دعوت معلم آمده بود تا سزای دروغ و بدخطی را همزمان ببیند.
گریهی خواهرم هنوز در گوشم زنده است؛ اما من، با دستان سرخ شده، آرام گفتم: «گریه نکن، من به این کتکها عادت دارم».
اما چه کسی واقعاً به درد عادت میکند؟ همیشه با خودم فکر میکردم، مگر میشود فقط برای بدخطی مستحق این همه درد بود؟ اما هیچوقت جرأت نکردم به او چیزی بگویم.
سالها گذشت؛ هنوز نمیدانم چرا خط بد، چنان گناهی بود که باید با چوب تاوان می دادم؟ پرداختش. هنوز نمیدانم چرا هرگز دیده نشدم؛ دوستانم نفهمیدند چقدر انشایم خوب است، ندیدند چقدر عاشق ریاضی بودم.
تنها چیزی که دیدند، لرزش دستهای کوچکی بود که زیر بار ترس و درد، نوشتن را ادامه میداد.
امروز اینجا هستم؛ با قلمی که روزی میلرزید و اما امروز کلمات بزرگی را به جهان هدیه میدهد.
و هنوز، گاهی در پی تو میگردم، از بازنشستهها سراغت را میگیرم؛ نمیدانم کجا هستی، اما اگر روزی این نوشته به دستت رسید، بدان که رد ضربههایت، نه فقط بر پوست دستهای کوچک من، که بر جانم باقی مانده است.
هر موفقیتی، سایهی تردیدی دارد، سایهای از تحقیرهایی که در جانم نشاندی، و مرا واداشت سالها با خودم بجنگم، بجنگم تا دوباره خودم را دوست داشته باشم.
(خانم دال) معلم کلاس سوم ظفر، این نوشته برای توست؛ برای تو و همهی معلمانی که فراموش میکنند دستان کوچک، جای نوازشاند، نه خطکش!
برای آن روزهایی که گذشت و زخمش هنوز بر تن خاطرههاست.



