به جای تو در آغوشم گرفتم زانوانم را
- شناسه خبر: 72127
- تاریخ و زمان ارسال: 4 آذر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
هنوز روی طناب رختآویز حیاط، لباسهایش آویختهاند. همان بلوز گلریزی که همیشه میپوشید، در باد تاب میخورد، انگار تازه از تن به درش کرده. بوی آفتاب به جامههایش خورده و با بوی خاک و یاس وحشی درآمیخته و عطری ساخته که مختص اوست؛ عطر زندگی.
در حیاط، تشکهای پنبهای و بالشهای نرم تر از پَر، بر پشت بند چوبی، آفتاب میخورند. اینجا هیچ چیزی به پایان باور ندارد و خانه در یک روز عادی متوقف شده و هنوز منتظر بازگشت بانوی خود است. منتظر تا برگردد و با دستانی که بوی نان و ریحان میدهد، تشکها را بزند و بالشها را در آغوش بگیرد و بگوید: آفتاب، جان است برای پنبه!
خانه اما، فراموش نکرده است.هر صندلی، جای دستش را به خاطر دارد. هر شیشه عطر، سایهای از حضورش را در خود نگه داشته و سکوت پر از پچپچ خاطراتی است که از دیوارها میبارد. خانه هنوز تسلیم فراموشی نشده و به نگهبانی ایستاده برای حراست از جهانی که او ساخت. جهانی از محبت و مودت.
این چیدمان ساده و روزمره، بزرگترین درس را در خود پنهان دارد: فقدان به معنای نابودی نیست، بلکه شکلی دیگر از حضور است. حضور در بوی آفتابخورده بالشها، در تابِ لباسها روی طناب، در سایهای که روی دیوار میافتد و شبیه قامت خمیده اوست.
خانه مادربزرگ، اکنون زیارتگاهِ بودن است. زیارتگاهی که به ما یادآوری میکند عشق، هرگز خانه را ترک نمیکند و پاورچین در اشیای روزمره پنهان میشود و هر سپیده با آفتابزدن، دوباره متولد میگردد.
به جای تو در آغوشم گرفتم زانوانم را
کجا باید بگیرم من سراغ مهربانم را؟!
نگاهِ ماهِ تو مادر به زیر ابر دلتنگیست
من آن کاهم که میخواهم نگاه کهکشانم را
امید دیدنت از نو مرا مشتاق رفتن کرد
بیا آمادهام امشب بگیر از من جهانم را …







